فروغ تابان ولايت (4) نتيجه بحثها

فروغ تابان ولايت (4) نتيجه بحثها

كوتاه سخن آنكه : ممنوعيت و حرمت نام بردن حضرت مهدى (علیه السلام) بستگى به خوف و ترس رسيدن ضرر به خود آن حضرت يا طبق ميزانهاى معتبرى كه در تقيه گفته شده دارد و در غير مورد تقيه جايز است به چند دليل :
1- اين مطلب (حرمت در موارد تقيه ، جواز در غير آن موارد) يگانه راه جمع بين روايات و حمل كردن روايات مطلق آن بر روايات مقيد مى باشد (به عبارت روشنتر) روايات مطلق (بدون قيد) يعنى همان قسم اول از روايات و قسم دوم نيز كه خاطر نشان شد (80) بوسيله قسم سوم كه دلالت داشتند بر اين كه حرمت نام بردن حضرت مهدى (علیه السلام) بستگى به موارد تقيه دارد، مقيد مى گردد نتيجه اينكه منظور از عدم جواز نام بردن ، در قسم اول و دوم از روايات در مورد تقيه است .
و اگر اين راه را نپذيريم (طبق دستور تعارض روايات ) وقتى كه قسم اول و دوم از روايات با قسم سوم تعارض كردند از اعتبار ساقط مى شوند اگر گفتيم كه هر يك از اين اقسام به حساب زياد بودن آنها قطعى يا همانند قطعى هستند. (81)
بنابراين كه اسناد اين روايات ظنى است (نه قطعى ) قائل به تخيير (و انتخاب هر كدام از روايات ) مى شويم و در اين صورت نيز حكم ، به جواز تصريح به نام حضرت مهدى (علیه السلام) خواهد بود.
قوى ترين قرائن و علائم بر صحت راه جمعى كه خاطر نشان ساختيم قسم چهارم از روايات است كه دلالت صريح و روشن بر جواز اجمالى نام بردن حضرت را داشتند.
كاش مى دانستم كه قائل به حرمت نام حضرت قائم (علیه السلام) بطور مطلق در همه شرايط و زمانها درباره اين روايات قسم چهارم كه جدا بسيار هستند چه مى گويد؟ آيا طرد و ناديده گرفتن همه آنها با اكثريتى كه دارند ممكن است ؟ به علاوه فتواى بسيار از اصحاب ما بر طبق آن روايات است ، آيا ممكن است كه در مقام تعارض غير قسم چهارم از روايات را بر قسم چهارم ترجيح دهيم ؟
چنين نيست ، بلكه هيچ راه حلى جز همان راه جمعى كه ذكر كرديم نيست .
2- احاديث بسيارى از طرق اهل بيت عليهم السلام و اهل تسنن وارد شده كه در آنها تصريح گشته است كه اسم مهدى (علیه السلام) همان اسم پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم و كنيه حضرت مهدى (علیه السلام) نيز همان كنيه پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم مى باشد.
و روشن است كه اين مطلب در قوه و رديف نام بردن حضرت مهدى (علیه السلام) است ، زيرا ظاهر بعضى از رواياتى كه دلالت بر ممنوعيت نام بردن آن حضرت را دارند آن است كه اين ممنوعيت بايد طورى باشد كه انسانهاى مورد خطاب ندانند كه اسم شريف آن حضرت چيست ، نه اينكه محض ‍ تلفظ بنام آن حضرت ممنوع باشد.
مگر اين كه گفته شود: گر چه مفاد بعضى از اخبار دلالت بر ممنوعيتى دارد كه ندانند نام حضرت مهدى (علیه السلام) چيست ؟ ولى اين روايات با بعضى ديگر از رواياتى كه تنها تلفظ بنام امام عليه السلام را حرام مى دانند نه دلالت بر آن را اگر چه به قسمى از اقسام كنايه باشد، منافات دارد (دقت كنيد).
3- قول به حرمت تلفظ بنام شريف آن حضرت بى آنكه موارد تقيه يا محذور ديگرى باشد با قول به جواز تلفظ به لفظ كنائى كه دلالت بر اسم مى كند و يا مثل : “م ح م د” احتياج به تعبد به اسم كنايه مانند كدورتى در تلفظ اسم آن حضرت است با اينكه تلفظ به اسم او به كنايه مانند اين كه بگوئيم او همنام رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم است يا با حرفى از هم جدا (م ح م د) جايز است ، با فرض اين كه در ظاهر حتما هيچگونه محذورى در كار نيست ، آيا اين حكم در احكام شرعى شبيهى دارد؟
مثل اين نوع استبعاد و بعيد دانستن حرمت تلفظ به اسم در همه جا يا جواز تلفظ با آن با كنايه گر چه به تنهائى در احكام فقهى دليل نخواهد بود، ولى ممكن است آن را تاييد گفتار خود قرار دهيم .
نيز اين مطلب را تاييد مى كند بعضى از رواياتى كه در مورد عدم جواز تصريح به نام ائمه عليه السلام ديگر غير از امام قائم (علیه السلام) در مورد تقيه وارد شده اند، بنابراين حكم عدم جواز، اختصاص به اسم شريف آن حضرت ندارد.
مانند روايت كه مرحوم كلينى رحمة اللّه با اسناد زياد از عنبسه نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام فرمود:
“ اياكم و ذكر على و فاطمة فان الناس ليس شيئى ابغض اليهم من ذكر على و فاطمة ؛”
پرهيز كنيد از بردن نام امام على عليه السلام و فاطمه عليه السلام چه آنكه چيزى براى مردم مانند ذكر نام على عليه السلام و فاطمه عليهاالسلام مبغوضتر نيست .” (82)
عجيب اين كه مطابق با آنچه از مرحوم صدوق رحمة اللّه حكايت شده ، ايشان بعد از اقرار به اين كه در روايت لوح (83) تصريح بنام مهدى (علیه السلام) شده است گويد:
“ولى حديث با تصريح بنام آن حضرت وارد شده ولى نظر من آن است كه از نام بردن او نهى شده است .”
قبلا دانستى كه تصريح به نام شريف آن حضرت منحصر به روايت لوح بلكه منحصر به روايات قسم چهارم كه ذكر شدند و در آنها تصريح به اسم شده بود نيست ، با اين حال معلوم نيست كه چرا مرحوم صدوق رحمة اللّه قول به جواز را در غير موارد تقيه اختيار نكرده ، همان گونه كه صاحب وسائل اختيار كرده است و اين قول به جواز از بيان بسيارى از اصحاب ظاهر مى شود.
شايد مرحوم صدوق عدم جواز را موافق با احتياط ديده است گر چه قول به عدم جواز احتياط در عمل با احتياط در فتوا دو چيزند.
خلاصه اينكه : جدا اين احتياط ضعيف است و رعايت آن واجب نيست .
كوتاه سخن اينكه : از همه مطالبى كه خاطرنشان گرديد، استفاده مى شود كه بردن نام شريف حضرت مهدى (علیه السلام) كه عبارت از محمد(علیه السلام) فرزند امام حسن عسكرى عليه السلام مى باشد در امثال زمان ما كه از اين جهات مورد تقيه نيست جايز است . (84)
نگارنده گويد: نظر صاحب كشف الغمه عالم بزرگ تشيع (على بن عيسى اربلى ) نيز همين است چنانكه در كشف الغمه ، جلد 3، صفحه 438، گويد: “فتواى من اين است كه منع تلفظ بنام مهدى (علیه السلام) (محمد) از روى تقيه بوده است ولى اكنون اشكال ندارد.” (واللّه اعلم ).

غيبت صغرى و غيبت كبرى

سه دوره
دوران زندگى امام زمان عليه السلام را مى توان به سه دوره تقسيم كرد:
1- دوره كودكى (از سال 255 تا سال 260).
2- دوره غيبت صغرى (از سال 260 تا 329).
3- دوره غيبت كبرى (از سال 329 هجرى قمرى شروع مى شود تا وقتى كه فرمان و نهضت جهانى آن حضرت از طرف خداوند متعال صادر گردد).
اخبار و روايات در اين مورد بسيار است كه براى آن حضرت دو غيبت خواهد بود، يكى كوتاه ، دومى طولانى ، در غيبت طولانى در غيبت صغرى (كوتاه ) خواص شيعه و نواب خاص آن حضرت با او تماس داشته اند، ولى در غيبت طولانى او، توده مردم از اقامتگاه او بى خبرند جز دوستان مورد اعتماد كه متصدى خدمتگذارى از اقامتگاه او مى باشند، و طبق روايتى همواره سى تن از شيعيان و نزديكان در حضور آن حضرت هستند كه هر گاه عمر يكى از آنان بسر آمد يكى ديگر بجاى او تعيين مى شود. (85)
و به گفته صاحب مستدرك ، مرحوم نورى رحمه اللّه اگر تقدير نباشد كه اين سى نفر مانند خود امام زمان عليه السلام عمر طولانى داشته باشند در هر قرنى 30 نفر از مؤ منين پرهيزكار و بسيار سعادتمند، به سعادت خدمتگذارى و مصاحبت آن حضرت نائل مى شوند. (86)
به هر حال اين افراد همان اوتادند كه در محضر آن حضرت به سر مى برند، اكنون درباره غيبت صغرى و كبرى به شرح كوتاهى مى پردازيم .

چگونگى غيبت صغرى و نواب چهارگانه

وضع زمان و عدم پذيرش مردم باعث شد كه امام زمان عليه السلام از نظرها پنهان گردد، اين پنهانى كه از آن به عنوان غيبت ، ياد مى شود تا وقتى كه مردم آماده شدند و شرايط ظهور مهيا گرديد ادامه دارد.
ولى طبيعى است كه وقتى امام مردم غايب شد، مردم را به حال خود نمى گذارد، بلكه افرادى مخصوص را بين خود و مردم واسطه قرار مى دهد، وظيفه مردم هم اين است كه با كنجكاوى دقيق اين افراد را بشناسند و تكليف خود را از آنها بگيرند.
بر همين اساس پس از آنكه امام زمان عليه السلام در سال 260 هنگام رحلت پدر بزرگوارشان ، از نظرها پنهان شدند (و غيبت صغرى به وجود آمد) تا نيمه شعبان سال 329 چهار نفر از علماء و فقهاء ربانى به ترتيب زير از جانب آن حضرت تعيين شده و واسطه بين آن حضرت و مردم شدند:
2- محمد بن عثمان رحمه اللّه كه 5 سال عهده دار نيابت خاص بود و در سال 305 درگذشت .
3 حسين بن روح رحمه اللّه كه در شعبان سال 326 وفات كرد.
4- على بن محمد سميرى رحمه اللّه كه در نيمه شعبان سال 329 از دنيا رفت ، و امام به او دستور داد كه ديگر كسى از جانشين خود نكند.
از اين وقت به بعد دوران غيبت كبرى (طولانى ) آغاز شد (دستور و توقيع امام (علیه السلام) به چهارمين نائبش در كتاب اعلام الورى صفحه 417 و... آمده است ).
غيبت كبرى كه از نيمه شعبان سال 329 شروع شد تا هنگام ظهور حضرت مهدى عليه السلام ادامه دارد.(87)اينك پرسيد كه شيعيان در اين زمان به چه كسى مراجعه كنند و وظائف دينى خود را از چه كسى بپرسند و به آن عمل كنند؟ پاسخ آنكه : خوشبختانه امام قائم (علیه السلام) در اين مورد مردم را به اطاعت از ولى فقيه فرا خوانده است اينجا است كه مسئله معروف “ولايت فقيه “ پيش مى آيد و درباره آن اكنون اندكى توضيح مى دهيم .

شرح كوتاهى درباره ولايت فقيه

ولايت يعنى رهبرى و حكومت ، فقيه يعنى كسى كه داراى شرايط استنباط احكام از ادله اسلامى باشد، به علاوه عادل و پرهيزكار نيز باشد.
بنابراين ولى فقيه يعنى مرجع تقليدى كه شايستگى نيابت عام امام زمان عليه السلام را دارد، چنين فردى مى تواند به جانشينى از امام زمان عليه السلام زمام امور مردم را بدست گيرد، البته عقل و حتى آيات و روايات هم بيانگر اين است كه در ميان افراد، اعلم موجودين تقدم دارند.
درباره اصل ولايت فقيه دلائل فراوان داريم از جمله در روايت آمده است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم سه بار فرمود:
“خدايا جانشينان مرا مورد رحمتت قرار ده ، شخصى پرسيد جانشينان شما كيانند؟
فرمود: آنانكه پس از من مى آيند، گفتار و سنت (روش و سيره ) مرا نقل مى كنند و پس از من آن را به مردم مى آموزند.”
اسحاق بن يعقوب رحمه اللّه گويد از عثمان بن سعد رحمه اللّه اولين نائب خاص امام زمان عليه السلام خواستم نامه اى به امام عصر(علیه السلام) برساند.
و در ضمن نامه پرسيدم در زمان غيبت به چه كسى مراجعه كنيم ؟ امام (علیه السلام) با خط خودشان در پاسخ چنين مرقوم فرمود:
“ ...و امام الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواة احاديثنا، فانهم حجتى عليكم و انا حجة اللّه ؛”
... در حوادث به راويان احاديث ما مراجعه كنيد كه آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدا هستم بر شما”. (88)
البته دلائل ولايت فقيه بسيار زياد است در اين باره به كتاب شريف ولايت فقيه امام خمينى رحمه اللّه مراجعه كنيد.
در احتجاج طبرسى آمده : امام عسكرى عليه السلام در ضمن حديث ولانى فرمود:
“ فاما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه ، حافظا لدينه مخالفا لهواه ، مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه ، و ذلك لا يكون الا بعض فقهاء الشيعة لا جميعهم ؛ “
“هر كدام از فقهاء كه نگهدارنده نفس خود از انحرافات و صبر انقلابى دارند و حافظ دين خود و مخالف هوى و هوس خود و مطيع فرمان خدايش باشد، بر عوام است كه از وى تقليد كنند و چنين صفاتى را بعضى از فقهاى شيعه دارند، نه همه آنها.” (89)
با توجه به واژه “تقليد” كه به معنى پيروى است ، مى فهميم كه امور مردم در زمان غيبت به فقهاء ربانى سپرده شده و آنها ولايت بر مردم دارند.
اين حديث ، شرايط يك فقيه را كه مى تواند جانشين امام زمان عليه السلام باشد بيان مى كند.
از آنجا كه توضيح اين روايت خود كتاب مفصلى مى خواهد بطور خلاصه بايد حكومتش بر مردم همانند حكومت امام على عليه السلام باشد، آنجا كه برادرش عقيل ، كه از گرسنگى رنگ بچه هاى او پريده شده و مطالبه كمك اضافى از بيت المال مى كند، آهن سرخ گداخته در دستش مى گذارد. (90)
و آنجا كه با خبر مى شود خلخال يك زن يهودى به دست دشمن از پايش در آمده سخت عصبانى مى شود. (91)
و آنجا كه مى بيند كارگزارانش به بيت المال تجاوز كرده اند و بنفع خويشاوندان برداشت كرده اند هر چند پسر عموى آن حضرت باشد نامه اى آتشين مى نويسد و به او اعتراض مى كند و از كار بركنارش مى سازد و مى نويسد: “اين تبعيض را از دو فرزندم حسن و حسين عليهماالسلام هم نمى پذيرم .” (92)
و آنجا كه مى بيند فرماندارش به ميهمانى پولدارى رفته فريادش به اعتراض ‍ بلند مى گردد. (93)
نامه هاى آن حضرت ، (كه در نهج البلاغه آمده ) به استانداران و بخشداران و فرماندارانش گوياى اين گونه حقائق است كه نائب بر حق امام زمان عليه السلام رعايت مى كند.
بنابراين ولايت فقيه همان دنباله امامت است . يعنى مجتهد اعلم به نيابت عام از امام زمان عليه السلام امور رهبرى امت را بدست مى گيرد.

توضيح چند اشكال

آنانكه از اسلام دل خوشى نداشتند و ندارند، و آنها كه حسن نيت دارند ولى شناخت ندارند، شروع به ايراد تراشى به اين مسئله كه دنباله مساءله امامت است كرده اند. بيشتر اين ايرادات بى اساس ، از آنان است كه از اسلام مى ترسند، يعنى با تشكيل حكومت اسلامى منافع خود را در خطر مى بينند.
وقتى كه اين ايرادات را بررسى مى كنيم برگشت همه آنها به اين چهار ايراد است :
1- ولايت فقيه يك نوع حكومت روحانيت و انحصارطلبى است .
2- ولايت فقيه موجب استبداد و ديكتاتورى است .
3- ولايت فقيه با حاكميت ملى سازگار نيست .
4- ولايت فقيه موجب تعدد مراكز قدرت و تصميم گيرى مى شود.
پاسخ اين ايراد بطور فشرده

در مورد اشكال اول :

اولا ما مدعى نيستيم كه “ولى فقيه “ كليه امور را بايد در دست داشته باشد و لذا در قانون اساسى مصوب امام و امت بخصوص در اصل 110 اختيارات ولى فقيه را بطور فشرده بيان داشته است .
ما نمى گوئيم ولى فقيه كليه زمام امور قانون گذارى و قدرت اجرائى را بدست مى گيرد، تا گفته شود اين يك نوع حكومت روحانيت و انحصارطلبى است بلكه ضمن آنكه مى بايست كليه مناصب براى مشروع بودنش با اجازه يك حاكم شرع مطلق باشد، ولايت فقيه از هر گونه انحراف فكرى و مكتبى و انحراف در مسير اجراء و پياده نموده احكام جلوگيرى مى نمايد.
با توجه به اينكه در هر كارى بايد به متخصص مراجعه كرد و با توجه به اينكه لباس و روحانى بودن دليل آن نمى شود كه در موارد حق از او پيروى نكنيم ، ما بايد پيرو حق باشيم هر چند اين حق از جانب روحانيت باشد. به اضافه اينكه بايد به شرايط ولايت فقيه كه در چه كسى هست توجه كرد نه به لباس او.

در مورد اشكال دوم :

“ولى فقيه “ خودش غير از اسلام ، نظرى ندارد، تا او را به استبداد راءى متهم كنيم ، صفت آگاه “تخصص “ و عادل (درستكار) حاكى است كه او در حفظ اسلام قدم برمى دارد، بنابراين اگر از اين خط منحرف شد، خودبخود از اين مقام بر كنار خواهد شد (با توجه به اينكه ملت مسلمان خواهان اجراى اسلام هستند نه غير اسلام ).

در مورد اشكال سوم :

وقتى ملت ، مسلمان بودند، و در نهاد انقلابشان تشكيل حكومت اسلامى مى جوشيد، و به عبارت ديگر انقلابشان ، انقلاب نان و آب و مسكن نبود بلكه انقلاب مكتبى بود (كه البته در پرتو اين مكتب نان و آب و مسكن نيز هست ) معناى آن اين است كه ملت ، حكومت اسلامى را با آنچه كه در آن است مى خواهند، و روشن است كه از مهمترين مقررات اسلام ، مسئله امامت و ولايت فقيه است ، پس به اراده ملت كاملا توجه شده است ، وانگهى وقتى كه اكثريت ملت قانون اساسى را كه در آن اصل ولايت فقيه آمده تصويب كردند، آيا معناى اين مطلب اين نيست كه به آراء ملت احترام شده است ؟ با توجه به اينكه در مورد قانون اساسى كاملا به آراء ملت احترام و تكيه شده است و تشكيل مجلس شوراى اسلامى نيز مؤ يد اين مطلب است .
از طرفى اكثريت عملا به دنبال “ولايت فقيه “ هستند، بنابراين در كجاى ولايت فقيه ضديتى با حاكميت ملت ديده مى شود؟!

در مورد اشكال چهارم :

وقتى كه حكومت اسلامى و اعضاى حكومت اسلامى براساس يك قانون اساسى ، زير نظر يك رهبر “كه ولى فقيه است “ باشد همه ارگانها در يك مسير گام برمى دارند، ديگر تعدد مراكز قدرت لازم نمى آيد.
ما اقرار مى كنيم كه در آغاز پيروزى انقلاب در بعضى از موارد بر اثر عواملى اين اشكال وجود داشت ، علت اين بود كه هنوز آن هماهنگى اسلامى و هدف از حكومت اسلامى در ميان نبود. ولى پس از تحقق حكومت تحت نظارت و رهبرى و ولايت فقيه ، حتما قدرتها و تصميمها به يك مركز برگشته و اين اشكال برطرف خواهد شد.
در اينجا اضافه مى كنم : چنين نيست كه عده مخصوصى حكومت را بدست گرفته باشند بلكه همه مردم مسلمان حكومت را بدست گرفته اند، نهايت اينكه نماينده هاى آنها يعنى افراد مورد قبول اكثريت با همكارى ملت دست اندر كار شده اند، اگر يك اتومبيل را در نظر بگيريم ، اين اتومبيل داراى دهها و صدها اعضا است كه هر كدام در ساختمان و حركت آن نقشى دارند، ولايت فقيه ، هم نقش دنده عوض كردن و هم نقش ترمز را دارد، تا هم آن را به حركت در آورد و به مقصد برساند و هم هنگام خطر با نگهدارى آن ، خطرات را دفع و رفع نمايد (البته از ذكر اين مثال پوزش مى طلبم )
لازم به تذكر است كه مساءله امامت و دنبال آن ولايت فقيه در بينش تشيع از اصول و اركان دين است ، و در اصول دين هر كس خودش بايد دليل و شناخت داشته باشد و تقليد روا نيست .
در اينجا اين سخن را نيز اضافه مى كنيم كه به حكم آيات و روايات از جمله :
“ يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوى ؛”
“اى داود ما تو را خليفه خود در زمين قرار داديم ، بنابراين ببين مردم به حق حكومت و قضاوت كن و از هوى و هوس پيروى مكن .” (94)
ولايت فقيه كه دنباله روى از پيامبران و امامان (سلام اللّه عليهم اجمعين ) است ، مبانى آن براساس اصالت جامعه يا اصالت فرد و يا اصالت انسان نيست ، بلكه مبانى آن براساس اصالت “اللّه “ است كه امروز به صورت اسلام و قوانين اسلام متبلور شده است ، با توجه به اينكه با اجراى اسلام نيازهاى فردى و جامعه و انسانها تاءمين شده و همه را به سوى كمال و سعادت همه جانبه رهنمون مى سازد.
سؤ ال :
در ضمن بررسى روايات مربوط به حضرت مهدى عليه السلام آمده كه امام صادق عليه السلام به مفضل رحمه اللّه فرمود:
“ هر بيعت ، قبل از ظهور مهدى عليه السلام ، كفر، نفاق و تزوير است و لعنت بر بيعت شونده و بيعت كننده .” (95)
و از امام حسين عليه السلام نقل شده كه فرمود:
“ هر پرچم (برافراشته از رهبرى ) قبل از قيام مهدى عليه السلام طاغوت است .”
و بفرموده امام باقر عليه السلام :
“صاحب آن پرچم طاغوت است .” (96)
آيا اگر “ولى فقيه “ در زمان غيبت ، زمام رهبرى را بدست گيرد مشمول اين گونه روايات نيست ؟!
پاسخ :
اين روايات مربوط به آن رهبرانى است كه مستقلا رهبرى امور را بدست مى گيرند، ولى در ولايت فقيه ، استقلال نيست ، بلكه نيابت به اذن عام حضرت مهدى (علیه السلام) است ، چنانكه خود دلائل ولايت فقيه اين مطلب را ثابت مى كند، و در حقيقت اين پرچم و بيعت ، به عنوان نيابت و زمينه سازى براى ظهور آن حضرت مى باشد، و آن حضرت و امامان عليهم السلام ديگر هم چنين اجازه بلكه چنين تكليف را به مردان فقيه شايسته داده اند.
فائده غيبت طولانى چيست ؟ (97)
مى پرسند:
غيبت طولانى امام مهدى (علیه السلام) و عدم دسترسى ما به او، چه سودى دارد؟
پاسخ :
امام قائم (علیه السلام) بخاطر عدم پذيرش جامعه ، از نظرها پنهان است ، او همچون امامان معصوم عليه السلام ديگر اگر آشكار بود، مردم همان كه با آن امامان كردند با او مى كردند، اما او غائب است تا مردم آمادگى پذيرش او را در طول زمان و با برنامه ريزيهاى دراز مدت و تكامل معنوى و مادى پيدا كنند.
غيبت او چنانكه در روايات آمده همچون پنهان شدن خورشيد پشت ابرها است ، گر چه ابرها از تابش مستقيم خورشيد ممانعت مى كنند، ولى هرگز نمى توانند تابش خورشيد را بطور كلى محو سازند.
غيبت امام قائم (علیه السلام) دهها فايده دارد كه در اينجا به طور اختصار به چند فايده آن اشاره مى كنيم .
1- غيبت او به پيروانش اميد مى بخشد و آنها را دلگرم مى كند كه داراى چنين رهبرى هستند، با توجه به اينكه اميد، آن هم اميدى اين چنين ، سازنده است .
2- غيبت آن حضرت پيروانش را قدم به قدم آماده مى سازد تا آن حضرت را از عزلت بيرون آورند.
3- آن حضرت در عين اينكه غائب است گاه در مسائل مهم با فقهاء و بزرگان اسلام تماس مى گيرد و آنها را راهنمايى مى كند (چنانكه شواهد آن بسيار است و بعضى از آنها در اين كتاب آمده است .)
4- گفتگو درباره قيام مهدى (علیه السلام) و تشكيل كنگره ها و كنفرانسها و تنظيم نوشته ها و مقالات در طول زمان با فرصت كافى موجب پرورش نفوس و آمادگى ، در انديشه انقلاب جهانى بودن و هدف دارى و... مى شود، در نتيجه آمادگيهاى فرهنگى ، سياسى ، اجتماعى ، صنعتى ، اقتصادى و بالاخره نظامى در همه جا پيدا مى شود و به اين ترتيب زمينه سازى ظهور آن حضرت مهيا مى گردد.
5- شناخت موانع يك انقلاب جهانى در تمام ابعاد و براندازى آن موانع نياز به طول زمان و كمك فكرى بسيار در سطح جهان دارد، اين نيز يكى از فوائد غيبت امام قائم (علیه السلام) مى باشد.
6- از طرفى طول غيبت و دورى مردم از رهبر مصلح و عادل موجب فساد در تمام زمينه ها شده ، و همين فساد موجب خستگى و ناراحتى و نارضايتى مردم مى شود و در دل اين فساد، جرقه هاى انقلاب بروز مى كند و مردم ، تشنه مصلح واقعى و عدالت مى شوند، چرا كه تا همه ، رنج ظلم و فساد را نبرند آماده درك لذت عدالت و اصلاح نخواهند شد، چنانكه در روايات مربوط به حضرت مهدى (علیه السلام) بسيار آمده كه :
“ يملاء الارض عدلا و قسطا و نورا كما ملئت ظلما و جورا و شرا؛”
آن حضرت زمين را پر از قسط و عدل و نور خواهد كرد همان گونه كه پر از ظلم و جور و بدى شده باشد؟” (98)
و انقلاب واقعى ، انقلابى است كه طبيعى و خودجوش و از متن توده ها برخيزد، و همگان به خوبى آن را درك كنند.
البته اين سخن به اين معنى نيست كه ما تن به ظلم و فساد دهيم ، و مبارزه با ظلم و فساد نكنيم كه شرع و عقل چنين اجازه اى به ما داده ، بلكه اين سخن خبر از آينده مى دهد، و حاكى است كه مردم بر اثر دورى از يك مصلح عادل و آگاه چگونه در لجن فساد فرو مى روند، در اين صورت بايد براى يافتن آن مصلح به پاخاست و خود گرفتارى مردم ، آنها را براى يافتن راه حل برمى انگيزاند.
آرى بايد مدتها بگذرد، تا مردم تكامل يابند و حقائق برايشان كشف گردد، و با تجربيات تلخ خود روى حكومتهاى باطل از آنها روگردان گردند و تشنه وجود امام قائم (علیه السلام) شوند.
در قرآن كريم مى خوانيم :
“ سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق ؛”
بزودى آيات خود را از هر سوى جهان و در وجود خود مردم نشان مى دهيم تا براى آنها آشكار گردد كه او حق است .” (99)
در مورد اينكه منظور از ضمير “او” به كجا بازگشت مى كند امام صادق عليه السلام در ضمن روايتى فرمود:
“منظور خروج (علیه السلام) است كه او حق است (و حقانيتش آشكار مى گردد). “ (100)

پی نوشت ها :

80- با توجه به اينكه قسم دوم از روايات از جهت خوف ، مطلق بودند.
81- در صورت تساقط، اصل عدم حرمت نام بردن است .
82- وسائل الشيعه ، ج 11، صفحه 486.
83- روايت ششم از قسم چهارم ار رواياتى كه قبلا ذكر شد.
84- اين فصل ترجمه مقاله اى است از كتاب “القواعد الفقهيه “ جلد سوم ، صفحه 124، تاءليففف استاد معظم آيت اللّه مكارم شيرازى .
85- بحار، ج 52، ص 158.
86- جنة الماءوى ، بحار طبع جديد، ج 53، ص 320.
87- به اين ترتيب غيبت صغرى در حدود 70 سال بوده است و بعضى اين مدت را 74 سال دانسته اند يعنى از سال 255 (سال تولد امام عصر(علیه السلام) تا سال 329 (كشف الغمة ، ج 3، ص 454) شرح اين مطلب در بحارالانوار، ج 51 ص 344 به بعدآمده است .
88- مدرك پيشين ، ص 101 كشف الغمه ، ج 3، ص 457.
89- احتجاج طبرسى ، ج 2، ص 263، سفينة البحار، ج 2، ص 381.
90- نهج البلاغه ، خطبه 224.
91- نهج البلاغه ، خطبه 27.
92- نهج البلاغه ، نامه 41
93- نهج البلاغه ، نامه 45.
94- سوره صاد، آيه 26.
95- بحارالانوار، ج 52، ص 304.
96- اثباة الهداة ، ج 7، ص 65.
97- در پاسخ اين سؤ ال عالم بزرگوار تشيع سيد مرتضى رحمه اللّه گويد: “وقتى كه از راه عقل و نقل ، صحت امامت امام قائم (علیه السلام) ثابت شد، اگر فلسفه غيبت را ندانيم چه مانعى دارد، چنانكه فلسفه بسيارى از احكام ما پوشيده است “(تلخيص از كشف الغمه ، ج 3، ص 462).
98- بحار، ج 52 ص 351.
99- سوره فصلت ، آيه 53.
100- بحار، ج 51 ص 62 منظور از اين تفسير اين است كه يكى از مصاديق روشن حق كه پس از طول زمان آشكار خواهد شد وجود قائم (علیه السلام) است .

نظرات

ارسال نظر

* فیلدهای ستاره دار حتما بایستی مقدار داشته باشند.