دلايل غيبت حضرت مهدی (عج) از ديدگاه روايات

دلايل غيبت حضرت مهدی (عج) از ديدگاه روايات

نوشته ي حاضر تقرير سلسله ي درس هاي «حديث شناسي مهدويت» از استاد شيخ نجم الدين طبسي است که در «مرکز تخصصي مهدويت» در قم براي جمعي از طلاب و دانش پژوهان ارائه شده است. از تلاش برادر حجة الاسلام سيد حسن واعظي از دانش پژوهان کوشاي اين مرکز در تدوين اين درس ها سپاسگذاري مي شود.

مقدمه
روايات زيادي درباره ي غيبت امام زمان (عج) از وجود مبارک پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و ائمه ي اطهار عليهم السلام وارد شده است.
برخي از آن ها، درباره ي وقوع غيبت است، چنان که فرموده اند : «قائم ما را غيبتي است بس طولاني» (1) و گروهي از آن ها، طولاني بودن مدت آن را مطرح کرده اند. (2) نيز در بعضي از آن ها، براي غيبت، حکمت ها و فوائدي مطرح شده است، هر چند فلسفه ي اصلي آن، ظاهرا، بيان نگرديده است، بطوريکه فرموده اند : «ما، ماذون نيستيم علت آن را بيان نماييم» . (3) پس معلوم مي شود علت حکيمانه اي براي غيبت وجود دارد، چرا که خداوند حکيم، کار عبث و بيهوده انجام نمي دهد، هر چند در روايات به آن تصريح نشده است. و دسته اي نيز شرايط و اوضاع پيش از ظهور را مطرح کرده اند و...
يکي از بحث هاي مهم در موضوع مهدويت، بحث غيبت است.
عالمان و فقيهاني مانند ثقة الاسلام کليني، شيخ صدوق، شيخ طبرسي، مرحوم نيلي، علامه مجلسي، ... تعليل هايي آورده اند که بعضي از آنها، در خود روايات هست و بعضي از استظهارات خودشان است.که در لابه لاي اين روايت، به نکاتي مانند کيفيت انتفاع و استفاده ي مردم از آن حضرت در دوران غيبت، اشاره مي کنند وجوهي را در مورد تشبيه غيبت حضرت به خورشيد پس ابر دارند که ما اين بحث را بعد از بررسي علل غيبت، ذکر خواهيم کرد.
ما، در اين نوشتار، سعي داريم که ابتدا، رواياتي که در ارتباط با سبب غيبت است، بيان کنيم، سپس آن ها را از نظر سندي و دلالي بررسي کرده و در پايان نتيجه بگيريم. بنابراين، بحث را در سه مرحله پي مي گيريم.

مرحله ي نخست - اسباب غيبت در روايات
در روايات، به سبب هاي مختلفي اشاره شده است که مي توان آن ها را به هشت دسته، تقسيم کرد :
يکم - اجراي سنن انبيا عليهم السلام درباره ي حضرت مهدي (عج) ؛ دوم - خدا نمي خواهد که امام، در ميان قوم ستمگر باشد؛ سوم - تنبه مردم؛ چهارم - امتحان مردم؛ پنجم - خوف و ترس از قتل؛ ششم - تحت بيعت هيچ حاکمي نباشد؛ هفتم - خالي شدن صلب هاي کافران از مؤمنان؛ هشتم - سر غيبت معلوم نيست و فقط خدا مي داند.

يکم - اجراي سنن انبيا عليهم السلام در باره ي حضرت مهدي (عج)
حديث يکم - حدثنا المظفر بن جعفر بن المظفر العلوي، قال حدثنا جعفر بن مسعود وحيدر بن محمد السمرقندي، جميعا، قالا : حدثنا محمد بن مسعود، قال : حدثنا جبرئيل بن احمد عن موسي بن جعفر البغدادي، قال : حدثني الحسن بن محمد الصيرفي، عن حنان بن سدير، عن ابيه، عن ابي عبدالله عليه السلام، قال : «ان للقائم منا غيبة يطول امدها.» . فقلت له : «ولم ذاک، (4) يابن رسول الله؟» . قال : «ان (5) الله عزوجل ابي الا ان يجري فيه سنن الانبياء عليهم السلام في غيباتهم، وانه لابد له - ياسدير - من استيفاء مدد غيباتهم. قال الله عزوجل : «لترکبن طبقا عن طبق» (6) ؛ اي سننا علي من کان قبلکم.» . (7)
حنان بن سدير، از پدرش از امام صادق عليه السلام روايت کند که فرمود : «براي قائم ما، غيبتي است که مدت آن به طول مي انجامد.» . گفتم : «اي فرزند رسول الله آن، براي چيست؟» . فرمود : «خداوند عزوجل، مي خواهد درباره ي او، سنت هاي پيامبران عليهم السلام را در غيبت هايشان جاري سازد. اي سدير! گريزي از آن نيست که مدت غيبت هاي آن ها به سر آيد. خداوند عزوجل فرمود : همانا، همه ي شما پيوسته از حالي به حال ديگر منتقل مي شويد» ؛ يعني، سنت هاي پيشينيان، درباره ي شما هم جاري است.» .
البته روايات ديگري به اين مضمون وارد شده که در ادامه ي مبحث، بدان اشاره مي شود.

دوم - خدا نمي خواهد امام در ميان قوم ستمگر باشد
حديث يکم - العطار، عن ابيه، عن الاشعري، عن احمد بن الحسين بن عمر، عن محمد بن عبدالله، عن مروان الانباري، (8) قال : خرج من ابي جعفر عليه السلام : «ان الله اذا کره لنا جوار قوم نزعنا من بين اظهرهم.» . (9)
مروان انباري گويد : از ابوجعفر (امام باقر عليه السلام) نامه اي رسيد که نوشته بود : «همانا، خداوند، اگر ناخوش بدارد و دوست نداشته باشد که ما، در مجاورت و کنار قومي باشيم، ما را از ميان آن ها بيرون مي برد.» .
حديث دوم - محمد بن يحيي، عن جعفر بن محمد، عن احمد بن الحسين، عن محمد بن عبدالله، عن محمد بن الفرج؛ (10) قال : کتب الي ابوجعفر عليه السلام : «اذا غضب الله تبارک وتعالي علي خلقه نحانا عن جوارهم.» .
محمد بن فرج گويد : ابوجعفر (امام جواد عليه السلام) به من نوشت : «هنگامي که خداوند تبارک و تعالي، بر خلق اش خشم کند، ما را از ميان شان دور مي کند.» . (11)

سوم - تنبيه و تنبه مردم
حديث - در حديث محمد بن الفرج : «خشم خدا، به جهت تنبيه و تنبه مردم است تا قدر شناس باشند.» .

چهارم - امتحان مردم
حديث - حدثنا محمد بن الحسن بن الوليد، قال : حدثنا محمد بن الحسن الصفار، عن احمد بن الحسين، عن عثمان بن عيسي، عن خالد بن نجيح، عن زرارة بن اعين، «قال : سمعت الصادق جعفر بن محمد صلي الله عليه و آله يقول : «ان للقائم غيبة...» ثم قال عليه السلام : «وهو المنتظر الذي يشک الناس في ولادته. فمنهم من يقول : اذا مات ابوه، مات ولاعقب له. ومنهم من يقول : قد ولد قبل وفاة ابيه بسنتين؛ لان الله عزوجل يحب ان يمتحن خلقه فعند ذالک يرتاب المبطلون.» . (12)
زرارة بن اعين گويد : از امام صادق شنيدم که مي فرمود : «همانا براي قائم (پيش از آن که قيام کند) غيبتي است.» . سپس فرمود : «او، منتظري است که مردم؛ در ولادت اش؛ به شک و ترديد مي افتند و بعضي مي گويند : «زماني که پدرش (امام حسن عسکري عليه السلام) رحلت کرد، فرزندي براي او نبود» و بعضي گويند : «دو سال قبل از وفات پدرش؛ متولد شده است» ؛ زيرا، خداوند عزوجل، محققا، امتحان خلق اش را دوست مي دارد و در آن هنگام، باطل جويان، شک و ترديد مي کنند.» .
اين حديث و احاديث ديگر (13) وجه غيبت را، امتحان مردم دانسته که مطابق با آيات خداوند و تعليمات ديني است. بررسي اين موضوع را همچنان که در ابتدا اشاره کرديم، به محل خود موکول مي کنيم.

پنجم - خوف و ترس از قتل
حديث يکم - حدثنا محمد بن علي ما جيلويه، رضي الله عنه، عن ابيه، عن ابيه احمد بن ابي عبدالله البرقي، عن محمد بن ابي عمير، عن ابان و غيره، عن ابي عبدالله عليه السلام قال : «قال رسول الله صلي الله عليه و آله : لابد للغلام من غيبة. فقيل له : ولم يا رسول الله؟ .قال : «يخاف القتل.» . (14)
ابان و ديگران، از امام صادق عليه السلام نقل مي کنند که رسول الله صلي الله عليه و آله فرمود : «گريزي از غيبت براي غلام و پسر خردسال (اشاره به امام مهدي (عج)) نيست» . عرض کردند : «يا رسول الله! براي چه غيبت مي کند؟» .فرمود : «مي ترسد او را بکشند» .
حديث دوم - ابن عبدوس، عن ابن قتيبه، عن حمدان بن سليمان، عن محمد بن الحسين، عن ابن محبوب، عن علي بن رئاب، عن زرارة، قال : سمعت ابا جعفر عليه السلام يقول : «ان للقائم (15) غيبة قبل ظهوره.» . قلت : «ولم؟» .
قال : «يخاف - واو مابيده الي بطنه -» . قال زرارة : «يعني القتل» .
زراره گويد : از ابوجعفر (امام باقر عليه السلام) شنيدم که مي فرمود : «همانا براي قائم ما (حضرت مهدي عليه السلام) قبل از ظهورش، غيبتي است.» . گفتم : «براي چه؟» . فرمود : «مي ترسد - و با دست به شکم اش اشاره کرد -» . زراره گويد : «مقصود، قتل است (مي ترسد او را بکشند) .» .
در کتاب (16) غيبت نعماني (17) اين حديث، به طريق ديگر، از «زراره» از امام صادق عليه السلام نقل شده است و نيز احاديث زيادي (18) در ارتباط با اين وجه وجود دارد که ما به جهت ايجاز، از ذکر آن ها صرف نظر کرديم.
و در اين مرحله صرفا، به معرفي وجوه مختلف علت غيبت مي پردازيم. عالماني مانند شيخ طوسي، بحث مفصلي در تاييد اين وجه دارند که در مرحله ي بحث و بررسي هاي دلالي، به آنها اشاره خواهيم کرد.

ششم - تحت بيعت هيچ حاکمي نباشد
حديث يکم - الطبرسي عن الکليني، عن اسحاق بن يعقوب، انه ورد عليه من الناحية المقدسة علي يد محمد بن عثمان : «و اما علة ما وقع من الغيبة. فان الله عزوجل يقول : يا ايها الذين امنوا لا تسالوا عن اشياء ان تبدلکم تسؤکم (19) انه لم يکن احد من آبائي الا وقعت في عنقه بيعة لطاغية زمانه واني اخرج حين اخرج ولابيعة لاحد من الطواغيت في عنقي...» . (20)
طبرسي در کتاب احتجاج از ثقة الاسلام کليني «ره» و ايشان نيز از اسحاق بن يعقوب نقل مي کند که اين مطلب از ناحيه مقدس امام عصر (عج) به واسطه ي علي بن محمد بن عثمان وارد شد : «و اما علت وقوع غيبت، اين است که خداوند عزوجل مي فرمايد : اي کساني که ايمان آورده ايد! از چيزهايي نپرسيد که اگر براي شما آشکار شود، شما را ناراحت مي کند.» . بر گردن همه ي پدران ام، بيعت سرکشان زمانه بود، اما وقتي که من خروج کنم، بيعت هيچ ظالم سرکشي بر گردن ام نيست.» .
حديث دوم - محمد بن يحيي، عن احمد بن محمد، عن الحسين بن سعيد، عن ابن ابي عمير، عن هشام بن سالم، عن ابي عبدالله عليه السلام قال : يقوم القائم وليس لاحد في عنقه عهد ولاعقد ولا بيعة» . (21)
هشام ابن سالم از امام صادق عليه السلام نقل کند که امام فرمود : «قائم، قيام مي کند در حالي که پيمان و قرار داد و بيعت هيچ کس در گردن اش نيست.» . (22)
اين وجه، در احاديث زيادي مطرح گرديده است، به طوري که شيخ صدوق در کمال الدين باب چهل چهار (علة الغيبة) يازده حديث را نقل کرده، که پنج حديث نخست را (از شماره 1 تا 5) اختصاص به اين وجه قرار داده است.

هفتم - خالي شدن صلب هاي کافران از مؤمنان
حديث يکم - ابن مسرور، عن ابن عامر، عن عبدالله بن عامر، عن ابن ابي عمير، عمن ذکره، عن ابي عبدالله عليه السلام قال : قلت له : «ما بال اميرالمؤمنين عليه السلام لم يقاتل مخالفيه في الاول؟» . قال : «لاية في کتاب الله عزوجل «لو تزيلوا لعذبنا الذين کفروا منهم عذابا اليما»» . (23) قال : قلت : «وما يعني بتزايلهم؟» .
قال : «ودائع مؤمنين في اصلاب قوم کافرين، وکذالک القائم عليه السلام، لن يظهر ابدا حتي تخرج ودايع الله عزوجل، فاذا خرجت ظهر علي من ظهر من اعداء الله عزوجل جلاله، فقتلهم.» . (24)
ابن ابي عمير، از امام صادق عليه السلام نقل مي کند که از اباعبدالله (امام صادق عليه السلام) پرسيدم : «چرا اميرالمؤمنين عليه السلام در ابتداي امر، با مخالفان خود کارزار و جنگ نکرده؟» . فرمود : «به جهت آيه اي که در کتاب خداوند عزوجل بوده : «اگر مؤمنان و کفار (در مکه) از هم جدا مي شدند، همانا کافران را عذاب دردناکي مي کرديم.» گويد : گفتم : «مقصود از «تزايلهم (جدا شدن) چيست؟» . فرمود : «مقصود نطفه هاي مؤمناني است که در صلب هاي کافران به وديعت گذاشته شده اند.
همين طور قائم هم مادامي که ودايع خداوند عزوجل آشکار نشده، ظهور نخواهد کرد. پس وقتي مؤمنان از صلب هاي کافران، آشکار شدند، او نيز ظهور مي کند و بر دشمنان خداوند عزوجل غلبه يافته و آنان را مي کشد.» .
شيخ صدوق، در کتاب علل الشرايع (25) اين روايت را به سند ديگر از ابراهيم کرخي، از امام صادق عليه السلام نقل کرده است.

هشتم - سر غيبت معلوم نيست و فقط خدا مي داند
حديث - ابن عبدوس، عن ابن قتيبة، عن حمدان بن سليمان، عن احمد بن عبدالله بن جعفر المدائني، عن عبدالله بن الفضل الهاشمي، قال : سمعت الصادق جعفر بن محمد عليهم السلام يقول : «ان لصاحب هذا الامر غيبة لابد منها يرتاب فيها کل مبطل.» . فقلت له : «ولم جعلت فداک؟» . قال : «لامر لم يؤذن لنا في کشفه لکم.» . قلت : فما وجه الحکمة في غيبته؟» . فقال : «وجه الحکمة في غيبته وجه الحکمة في غيبات من تقدمه من حجج الله تعالي ذکره. ان وجه الحکمة في ذلک لا ينکشف الا بعد ظهوره کما لا ينکشف وجه الحکمة فيما اتاه الخضر عليه السلام من خرق السفينة، وقتل الغلام، واقامة الجدار لموسي عليه السلام الي وقت افتراقهما» .
يابن الفضل! ان هذا الامر امر من امر الله وسر من سر الله وغيب من غيب الله ومتي علمنا انه عزوجل حکيم، صدقنا بان افعاله کلها حکمة، وان کان وجهها غير منکشف» . (26)
عبدالله بن فضل هاشمي گويد : از امام صادق جعفر بن محمد عليهم السلام شنيدم که مي فرمود : «همانا صاحب اين امر را غيبتي است که ناچار از آن است. و هر باطل جويي، در آن، به شک مي افتد.» .
گفتم : «فدايت شوم! براي چه؟» . فرمود : «به جهت امري که به ما اجازه نداده اند آن را بر شما آشکار سازيم.» . عرض کردم : «چه حکمتي در غيبت او است؟» . فرمود : «حکمت غيبت او، همان حکمتي است که در غيبت حجت هاي الهي پيش از او بوده است. وجه حکمت غيبت او پس از ظهورش آشکار گردد، همچنان که وجه حکمت کارهاي حضرت خضر عليه السلام - از شکستن کشتي و کشتن پسر بچه و به پا داشتن ديوار بر موسي عليه السلام روشن نبود تا آن که وقت جدايي فرا رسيد.
اي پسر فضل! اين، امري از امور الهي و سري از اسرار خدا و غيبي از غيب هاي پروردگار است و چون دانستيم که خداوند، عزوجل، حکيم است، تصديق مي کنيم که تمام کارهاي او حکيمانه است هر چند وجه و علت آن براي ما آشکار نباشد.» .
ما، تا اين جا، سعي کرديم نمونه اي از رواياتي را که در باره ي اسباب غيبت بودند، دسته بندي و معرفي کنيم. و اين که اين علت ها را به عنوان علت، مي پذيريم يا نه، و يا اين که در صورت پذيرفتن، آيا هر کدام از اين ها، علت تام هستند و يا ناقص، يعني وجودشان براي وجود معلول، لازم و کافي است و وجود معلول، به چيز ديگري به غير از آن، توقف ندارد، يا اين که بودن و وجودشان براي وجود معلول، لازم است، اما کافي نيست، و يا اينکه هيچکدام به عنوان علت نبود، ان شاء الله، در جاي خودش بحث خواهيم کرد.

مرحله ي دوم - بررسي سندي و دلالي روايات
در اين مرحله، چهار محور مورد نظر است : محور يکم - نخستين مدرک و کتابي که روايت را نقل کرده است؛ محور دوم - بررسي سندي حديث؛ محور سوم - شواهدي از روايات ديگر بر صدق روايت مورد نظر در صورتي که از لحاظ سند، کم بياوريم؛ يعني، اگر روايت، مشکل سندي داشته باشد، آن را کنار نمي گذاريم، بلکه براي جبران ضعف سندش، شواهد صدق و مؤيدات ديگري را از روايات ائمه ي طاهرين عليهم السلام ذکر مي کنيم؛ محور چهارم - بررسي دلالي روايت.
بررسي نخستين روايت (اجراي سنن انبياء عليهم السلام در باره ي حضرت مهدي عليه السلام)
عن ابي عبد (27) الله عليه السلام قال : «ان للقائم منا غيبة يطول امدها.» .
فقلت : «ولم ذاک يابن رسول الله؟» . قال : «ان الله عزوجل ابي الا ان يجري فيه سنن الانبياء عليهم السلام في غيباتهم.» .
محور يکم - نخستين مدرک و کتابي که اين حديث را نقل کرده، کتاب کمال الدين و نيز کتاب علل الشرايع است. مؤلف هر دو، شيخ جليل القدر، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه قمي، مشهور به شيخ صدوق «ره» (متوفي 381 ه .ق) است. هر کس که اين روايت را نقل کرده، يا از علل بوده و يا از کمال و يا اين که طريق اش به اين ها منتهي مي شود.
مختصر تفاوتي که ميان سند حديث مذکور در کتاب هاي علل الشرايع و کمال الدين مشاهده مي شود، به اين قرار است :
در سند کمال الدين بعد از «العلوي» ، «السمرقندي» اضافه کرده، و «جعفر بن محمد بن مسعود» را بدل از «جعفر بن مسعود» در آورده است.
اين که از دو نفر جعفر بن مسعود وحيد بن محمد نقل مي کند، به جهت تاکيد مطلب و تعدد طريق است تا اگر يکي از راويان، مشکل توثيق داشته باشد، ديگري، آن مشکل را نداشته باشد و در نتيجه، در توثيق سند، خللي وارد نشود.
محور دوم - بررسي سند
1- المظفر بن جعفر العلوي - مظفر، يکي از مشايخ مرحوم شيخ صدوق است. مرحوم آقاي خويي (28) و مرحوم تستري (29) در مورد ايشان، ساکت اند. و فقط به ذکر اسم ايشان کفايت مي کنند، ولي مرحوم مامقاني، در مورد ايشان نظر مي دهد و مي فرمايد : «در اين که ايشان، شيعه است. شک و شبهه اي نيست و نيز او شيخ اجازه ي مرحوم شيح صدوق است. و اين امر، ما را از توثيق ايشان، بي نياز مي سازد و لذا حکم ثقه را دارد.» . (30)
بنابراين، مرحوم مامقاني، ابتدا، با بيان شيعه بودن راوي (مظفر)، مي خواهد حسن بودن ايشان را ثابت کند و سپس مبناي خودش را در وثاقت راوي بيان مي کند و آن، اين که راوي، شيخ اجازه ي صدوق «ره» است و شيخ اجازه بودن را دليل بر وثاقت مي دانند.
با اين بيان، اگر مبناي مرحوم مامقاني را بپذيريم، اين رواي (مظفر)، ثقه است و حديث، به سبب ايشان، مشکل سندي ندارد.
2- جعفر بن مسعود - در سند کتاب علل الشرايع، اين اسم بيان شده است. در کتاب هاي رجالي، اسمي از ايشان به ميان نيامده است. اگر چنين باشد، سند، مشکل پيدا مي کند، لکن در سند کتاب کمال الدين بعد از «جعفر» ، «بن محمد» است. و مرحوم شيخ طوسي مي فرمايد : اين شخص، فاضل است. (جعفر بن محمد بن مسعود) در وجيزه (31) و بلغه گفته اند : «ايشان، ممدوح است» .
مرحوم مامقاني، با مشاهده ي سه مطلب فوق الذکر، اظهار نظر مي کند و مي فرمايد : «اين شخص، از حسان است و روايت اش، روايت حسن است.» . (32)
مرحوم خويي، «جعفر بن محمد بن مسعود» را به «جعفر بن معروف» بر مي گرداند. (33)
اگر چنين باشد، بايد ببينيم آن شخص وثاقت دارد يا نه.
تا اين جا، تقريبا بنابر بعضي از مباني (علي المبني) مشکل سندي نداريم ولي اگر نتوانستيم وثاقت و عدالت جعفر بن محمد بن مسعود را ثابت کنيم، در طريق حديث، شخص ديگري به نام «حيدر بن محمد السمرقندي» نيز وجود دارد که در عرض ايشان است و حديث، از اين دو نفر نقل شده است. و به اصطلاح دو طريق دارد.
3- حيدر بن محمد السمرقندي - مرحوم شيخ طوسي مي فرمايد : «اين شخص، ثقه و جليل القدر و فاضل است.» . شيخ طوسي، اسم ايشان را در دو جا ذکر مي کند : يکي، در کتاب فهرست اش که مي گويد : «فاضل و جليل القدر است» (34) و ديگري در کتاب رجال اش که مي فرمايد : «عالم و جليل القدر است» (35) علامه، در کتاب
خلاصة الاقوال (36) در قسم اول مي گويد : «عالم و جليل القدر و ثقه است.» .
مرحوم مامقاني، فرمايش اين دو را جمع مي کند و مي گويد : «اين شخص، ثقه است» . (37)
آقاي خويي، با احتياط حرکت مي کند و مي فرمايد : «در حسن بودن و جلالت اين شخص، اشکالي نيست و در اين مورد، فرمايش شيخ طوسي که فرمودند : «ايشان، فاضل و جليل القدر» ياايشان، عالم فاضل است، کفايت مي کند و حسن حال اش را به دست مي آوريم، اما نمي توانيم با اين فرمايش، وثاقت اش را ثابت کنيم. از طرفي هم پيش از علامه و ابن داود، کسي را نيافتيم که ايشان را ثقه بداند و شايد اين دوبرداشتي اشتباه از فرمايش شيخ طوسي کرده اند، که فرموده بود «جليل القدر است» .
او، سپس مي فرمايد : «اين نيز بعيد نيست.» . (38)
4- محمد بن مسعود (ابوالنضر) (39) - ايشان، صاحب تفسير عياشي است. ايشان، در ابتداي امر از علماي اهل سنت بود، ولي شيعه شد و خدمات زيادي به مذهب شيعه کرد. نجاشي گويد : «ايشان، ثقه، راستگو، و عين يعني شخصيتي از شخصيت هاي اين طايفه است. ابتدا، مذهب عامي داشت و سني بود و از احاديث عامه زياد شنيده بود، آن گاه مستبصر شد و مذهب شيعه را پذيرفت.» . (40)
مرحوم شيخ طوسي مي فرمايد : «ايشان، جليل القدر بود و روايات و اخبار زيادي را مي دانست و بصيرت و آشنايي خوب و وسيعي نسبت به آن ها داشت و صحيح را از سقيم مي شناخت و اطلاعات کافي نسبت به روايات داشت.» . (41)
نيز مرحوم شيخ طوسي در رجال اش مي فرمايد : «ايشان، از نظر علم و فضل، ادب، فهم، هوشياري، بيش ترين بهره را نسبت به اهل زمان خود در مشرق (اطراف خراسان) داشت.» . (42)
مرحوم آقاي خويي مي فرمايد : «طريق شيخ صدوق به المظفر بن جعفر بن المظفر العلوي العمري قدس سره، عن جعفر بن محمد بن مسعود، عن ابيه ابي النضر، عن محمد بن مسعود العياشي، حنان بن سدير است. (اين طريق) مانند طريق شيخ طوسي، ضعيف است» . (43)
عرض متواضعانه ي ما به مرحوم خويي رحمه الله، اين است که اگر پذيرفتيم اين طريق شيخ به سدير ضعيف است، به جهت جعفر بن محمد است، لکن شيخ صدوق، طريق ديگري به غير از ايشان دارد که در آن، حيدر بن محمد السمرقندي است و شما، جلالت ايشان را پذيرفته ايد و ديگران نيز مانند شيخ طوسي و علامه حلي، ايشان را توثيق کرده اند. پس تا اين جا، مشکل سندي نداريم.
5- جبرييل بن احمد الفاريابي - شيخ طوسي، در مورد ايشان مي فرمايد : «ايشان، مقيم «کش» بود و روايات زيادي را از علماي عراق و قم و خراسان نقل کرده است.» . (44)
مرحوم مامقاني، از وجيزه ي علامه مجلسي و بلغة [ المحدثين سليمان بن عبدالله ماخوزي ] نقل مي کند که ايشان، ممدوح است و نيز مي گويد، آقا وحيد بهبهاني، در تعليقه اش مي فرمايد : «دايي من (علامه مجلسي) ايشان را ممدوح دانسته است. ظاهرا، منشا آن، فرمايش شيخ طوسي است که مي گويد : «ايشان، کثير الرواية و معتمد کشي بوده است» به طوري که هر جا دست خط و نوشته ي اين شخص را مي ديد، اعتماد و بلافاصله آن را نقل مي کرد.» .
بنابراين، کثيرالروايه بودن جبرييل بن احمد و اعتماد کشي به دست خط ايشان، اشعار بر جلالت اش دارد، بلکه وثاقت اش را مي رساند.
مرحوم مامقاني، از حواشي مجمع الرجال قهپائي - که خود مصنف، آن حاشيه ها را مرقوم کرده است - نقل مي کند که ايشان مي گويد : «از اين که کشي، اسم ايشان را برده اند و از ايشان نقل کرده اند، اعتبار ايشان و اعتماد بر وي و بر دست خط و نوشته اش، ظاهر و هويدا مي شود.» .
مرحوم مامقاني، بعد از نقل فرمايش علما، نظر نهايي خود را چنين بيان مي دارد : «سخنان علما، به جا و مناسب است و روايات جبرييل بن احمد را اگر جزء روايات موثق ندانيم، حداقل، جزء روايات حسان است.» . (45)
مرحوم آقاي خويي مي فرمايد : «کشي، روايات زيادي از ايشان نقل مي کند، به طوري که هر جا دست خط او را مي يافت و مي ديد، فورا، اعتماد و نقل مي کرد، لکن همان طوري که مي دانيد و بارها اشاره شده است، اعتماد قدما بر شخص، نه لالت بر وثاقت اش دارد و نه دلالت بر حسن اش؛ به جهت اين که آنان، احتمالا، بنا را بر اصالة العدالة مي گذاشتند و اعتماد به آن شخص مي کردند.» . (46)
مرحوم تستري - که شخص نقادي است و به سختي، يک راوي را مي پذيرد - در اين مورد چنين اظهار نظر مي کند : «تحقيق، اين است که ايشان، شيخ عياشي است و کشي نيز از او و يا از دست خط اش نقل کرده است...» . (47)
ايشان، در تحقيق خود، دو مطلب را متذکر مي شود که در واقع، اشاره به مبنا است :
1- شيخ عياشي بودن؛ 2- اعتماد کشي بر وي.
اين که آيا شيخوخيت، وثاقت مي آورد يا اماره بر توثيق است، و نيز اعتماد کشي، کفايت مي کند يا نه، بحث هاي مفصلي را مي طلبد که در محل خودش بايد بحث شود، ولي انصافا، حسن ايشان، محرز است و مشکلي از اين نظر ندارد.
6- موسي بن جعفر البغدادي - مرحوم مامقاني که سعه ي مشرب دارد، در مورد اين شخص، با تامل حرکت مي کند و مي فرمايد : «بر حسب ظاهر، ايشان، امامي مذهب و شيعه است، اما حال ايشان، مجهول بوده و نمي دانيم چه گونه آدمي بوده است، مگر اين که متحد باشد با آقايي به نام ابن وهب بغدادي.» .
او، در مورد اين شخص مي فرمايد : «ظاهرا، شيعه ي امامي است، لکن مجهول الحال است.» .
مرحوم مامقاني مي فرمايد : «ما، ابن وهب را از مجهوليت بيرون مي آوريم، به اين نحو که ابن داوود، ايشان را در باب معتمدين قرار داده است و لااقل، جزء حسان است، و امکان دارد ابن وهب، همان موسي بن جعفر بغدادي باشد. در چنين صورتي، ايشان، جزء مستثنيات محمد بن احمد بن يحيي در کتاب نوادر الحکمة نيست؛ يعني، هر کسي را که در کتاب مذکور استثنا کرده، ضعيف بوده و بر عکس، هر کس را استثناء نکرده، ضعيف شمرده نمي شود.
لذا در کتاب الذخيره، پس از نقل روايت، فرموده، در طريق اش، موسي بن جعفر بغدادي است که ايشان موثق نيست، لکن جزء مستثنيات نوادر الحکمة هم نيست. چه بسا، اين گونه بيان، اشعار بر حسن حال وي دارد.» .
از طرفي ديگر، مرحوم مامقاني مي فرمايد : مرحوم وحيد بهبهاني مي گويد : «محمد بن احمد بن يحيي (صاحب نوادرالحکمة) ايشان را استثنا نکرده و از وي روايت کرده است و اين عدم استثنا، و ذکر روايت از ايشان، دلالت بر عدالت اش دارد...» . (48)
بنابراين، «ابن وهب» جزء معتمدين ابن داوود بوده و از طرف ديگر، در صورت مطابقت اش با موسي بن جعفر بغدادي، جزء مستثنيات نوادر الحکمة نيست و اگر چه وثاقت او مشکل باشد، با اين وجود، قدر متيقن، اين است که جزء حسان است.
7- حسن بن محمد - بن سماعة - الصيرفي - علامه و شيخ طوسي، ايشان را چنين معرفي مي کنند : «الحسن بن محمد بن سماعة، ابومحمد الکندي الصيرفي الکوفي، واقفي مذهب است، اما تصانيف خوبي دارد و فقه و دانش پاکي دارد (يعني، انحراف سليقه ندارد) و حسن انتقاد (يعني در نقد يا انتخاب حديث مهارت) دارد و احاديث زيادي را مي دانست.» .
نجاشي و علامه، در مورد ايشان مي فرمايند : «ايشان، فقيه و ثقه است.» . (49) مرحوم آقاي خويي مي فرمايد : «ايشان، از شيوخ واقفه و کثيرالحديث بود. فقيه و ثقه است.» . (50)
بنابراين، اين فرد، مشکل مذهب و انحراف عقيده دارد، اما مشکل وثاقت ندارد.
8- حنان بن سدير - مرحوم مامقاني مي فرمايد : «در مورد ايشان، سه قول وجود دارد : 1- ثقه است. اين، فرمايش صريح شيخ طوسي در فهرست اش است و مؤيداتي هم براي آن مي آورد :
الف) ابن محبوب و ديگران از اصحاب اجماع، از ايشان روايت نقل کردند.
ب) کثيرالرواية است.
ج) روايات اش راست و استوار است.
د) روايات اش مقبول است.
اين ها هم که نباشد، فرمايش خود شيخ که مي گويد، «ثقه است» ، کافي است.
2- موثق است. اين، نظر وجيزه، بلغه، حاوي است.
3- ضعيف است؛ چون، کيساني مذهب است. (51) اين، تصريح مامقاني است.
البته، اولا، ايشان، واقفي مذهب بوده و نه کيساني و ثانيا، انحراف عقيده، منافات با وثاقت ندارد و کم نيستند افرادي مانند غياث بن ابراهيم و حفص بن غياث و سکوني و ده ها نفر از روات عامي مذهب که حديث شان نقل و به آن اعتماد مي شود.
مرحوم خويي مي فرمايد : «طريق صدوق به حنان بن سدير، صحيح است.» و سه طريق را نقل مي کند و سپس مي گويد : «هر سه طريق، صحيح است.» . (52)
9- سدير بن حکيم بن صهيب الصيرفي - سدير، از اصحاب امام سجاد عليه السلام و امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام بود. مجموع رواياتي که از ايشان نقل شده، بيست و يک روايت است. از جمله ي آن ها، روايتي است که در ثواب پياده و يا سواره رفتن به زيارت قبر اباعبدالله الحسين عليه السلام است.
ابن شهر آشوب، (53) ايشان را جزء خواص اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام معرفي مي کند. حال، اين که «آيا اين جزء خواص بودن، کفايت مي کند يا نه؟» ، حث خودش را دارد، ولي پاسخ اين است که کفايت نمي کنند.
در شان ايشان، دو طايفه روايات وارد شده است : يک طايفه، او را مدح، و طايفه ديگر، او را ذم مي کند.
1- روايت حسين بن علوان از امام صادق عليه السلام، انه قال - و عنده سدير - : «ان الله اذا احب عبدا غته بالبلاء غتا و انا و اياکم - يا سدير - نصبح و نمسي.» .
مي گويد : «در خدمت امام صادق عليه السلام برويم و سدير هم آن جا بود. امام فرمود : «همانا، خدا، موقعي که بنده اي را دوست بدارد، او را در مصيبت و بلا فرو مي برد. و اي سدير! ما و شما، شب و روزمان را اين چنين سپري مي کنيم.» .
در اين روايت، ابتدا کبرايي (هنگامي که خدا بنده اي را دوست بدارد، بلا را به او مي دهد) آمده، سپس بر سدير تطبيق داده شده است. پس اين روايت، مدح سدير است.
آقاي خويي مي فرمايد : «خود اين روايت، مشکل سندي دارد، به جهت اين که در طريق اش احمد بن عبيد است که توثيق نشده است.» .
2- روايت زيد شحام از امام صادق عليه السلام : «اني لاطوف حول الکعبة و کفي في کف ابي عبدالله عليه السلام» . فقال : و دموعه تجري علي خديه، فقال : «يا شحام! ما رايت ما صنع ربي الي» . ثم بکي و دعا، ثم قال لي : «يا شحام! اني طلبت الي الهي في سدير و عبدالسلام بن عبدالرحمان - و کانا في السجن - فوهبهما لي وخلي سبيلها.» .
زيد شحام گويد : مشغول طواف بودم، در حالي که دست ام در دست امام صادق عليه السلام بود. و اشک امام عليه السلام، بر گونه هايش جاري بود. امام فرمود : «اي شحام! نديدي خدا چه عناياتي به ما دارد؟» . آن گاه گريه کرد و دعا کرده باز فرمود : «اي شحام! من، از خداوند عزوجل، آزادي «سدير» و «عبدالسلام» را خواستم و اين که خداوند، آن دو را به من ببخشد. و خدا بخشيد و آزادشان کرد.» .
بنابراين، اين روايت، سدير را مدح مي کند. علامه، اين روايت را معتبر مي داند؛ يعني؛ از نظر او، اين روايت، مشکل سندي ندارد، ولي آقاي خويي، اين روايت را تضعيف مي کند و مي گويد : «اين روايت، مشکل سندي دارد، به جهت اين که در طريق اش، علي بن محمد قتيبي است و اين شخص، هر چند که از مشايخ کشي است، اما توثيقي ندارد.» .
اشکال دوم ايشان، اين است که بر فرض اين که ما از مشکل سند چشم پوشي کنيم، باز اين حديث، هيچ دلالتي بر وثاقت و يا حسن «سدير» ندارد، بلکه در نهايت، اين را مي رساند که امام عليه السلام، ايشان را (سدير و عبدالسلام) دوست مي داشت و با آنان مهربان بود، و امام عليه السلام، به همه ي شيعيان و مواليان اش، مهربان بودند. بنابراين، اين روايت، دلالت بر وثاقت و حسن آنان ندارد.
پذيرش فرمايش آقاي خويي، مشکل است؛ زيرا، در روايت، «کان يحبه» است و دوست داشتن، غير از مهرباني است. کسي که در طرف مقابل امام باشد (و تابع امام نباشد) امام، به ايشان، به اين نحو خاص، عنايت نخواهد داشت. بنابراين، هر چند وثاقت اش را نتوانيم به دست آوريم، ولي دلالت اين روايت بر حسن سدير را مي توان ثابت کرد.
و علامه حلي مي فرمايد : «اين حديث دلالت بر علو مرتبه آن دو نفر - سدير و عبدالسلام - دارد.» . (54)
مرحوم خويي، يک مبنايي دارند که ظاهرا، امام خميني قدس سره نيز همين مبنا را داشتند و آن اين که روايتي که مدح گويد، و ناقل آن، خود ممدوح باشد، در اين صورت، دور لازم مي آيد؛ چون، قبول اين روايت، متوقف بر قبول خود راوي است و ثقه بودن اش، متوقف بر همين روايتي است که خود نقل مي کند.
امام راحل نيز مي فرمايد، اين سنخ روايات، که ناقل اش خودش باشد، موجب سوءظن به او مي شود (55) و نه مدح!
اگر از مشکل سندي اين دو روايت، چشم پوشي کنيم، روايت نخست و دوم، هيچ مشکل دلالي ندارد.

روايات ذم سدير
1- روايت محمد بن عذافر از امام صادق عليه السلام : - ذکر عنده عليه السلام سدير فقال : «سدير عصيدة بکل لون» .
در محضر حضرت، صحبت از «سدير» شد. امام فرمود : «سدير، عصيده به هر رنگي است.» .
طريحي، در توضيح اين مطلب مي گويد : «عصيده به هر رنگي، يعني با همه نشست و برخاست مي کند.» .
آقاي خويي، مي فرمايد، اولا، اين روايت، مشکل سندي دارد؛ چون، در سندش، علي بن محمد است که توثيق ندارد. و اين روايت، دلالت بر ذم ندارد؛ چون، محتمل است که مراد امام از اين جمله، اين باشد که حقيقت سدير و واقع او، هرگز تغيير نمي کند، هر چند به هر رنگي درآيد؛ يعني، حقيقت او، ثابت است و او، همانند عصيده است که حقيقت او ثابت است، هر چند رنگ او تغيير مي کند.
2- معلي بن خنيس (56) گويد : نامه هاي «عبدالسلام» و «سدير» و ديگران را (از عراق) به خدمت امام صادق عليه السلام بردم. اين، در زماني که سياه جامگان (57) قيام کرده بودند و در ميان آنان، علويان فريب خورده اي، مانند عيسي بن موسي وجود داشت که شيطان او را تحريک کرد و نخستين کسي شد که لباس عباسيان و اهليت بر تن کرد. و اين ها، زمينه ساز حکومت بني عباس شدند، (58) ولي هنوز خلفاي عباسي، به حکومت نرسيده بودند. در چنين شرايطي، نوشته بودند : «ما، اميد داشتيم که کار به دست شما بيفتد. نظرتان چيست؟» . موقعي که امام، از مضمون نامه مطلع گشت، بلافاصله، نامه ها را بر زمين کوبيد و فرمود : «اف، اف! ما انا لهؤلاء بامام! اما يعلمون انه انما يقتل السفياني!» . (59)
گفته اند، اين روايت، دلالت بر ذم «سدير» دارد؛ زيرا، امام عليه السلام فرمودند : «من، امام اينان نيستم» .
مرحوم آقاي خويي گويد : «اولا، اين روايت، از نظر سند، ضعيف است، به جهت صباح بن سيابه، و ثانيا، از نظر دلالت، هيچ گونه دلالتي بر قدح و ذم سدير ندارد؛ زيرا، اين ها آرزو داشتند که خلافت به امام صادق عليه السلام منتهي شود، اما جهل به واقعيت داشتند که اين امر به کسي منتهي مي شود که سفياني را مي کشد (يعني امام زمان ( عليه السلام) و امام صادق عليه السلام با بيان اش، آنان را به واقعيت آگاه ساخت و به آنان مطلب را فهمانيد.» . (60)
3- سدير گويد : امام صادق عليه السلام به من فرمود : «يا سدير! الزم بيتک و کن حلسا من احلاسه و اسکن ما سکن الليل والنهار، فاذا بلغک ان السفياني قد خرج فارحل الينا و لو علي رجلک» . (61)
اي سدير! در خانه ات بنشين و زيراندازي از زيراندازهايش باش و همان جا بنشين و تکان نخور. و هر وقت خروج سفياني را به تو رساندند و ديدي سفياني خروج کرد، پس پياده هم که شده، خود را به ما برسان.» . (62)
البته، گاهي از اوقات، دستورهايي از سوي ائمه ي طاهرين عليهم السلام به اشخاص صادر مي شد که مناسب با ظرفيت همان شخص بود. از جمله ي آن ها، حديث مذکور در مورد سدير است که امام عليه السلام دستور به خانه نشيني و عدم دخالت در امور جاري مي دهد، ولي در مقابل، نوجواني مانند هشام بن حکم است که امام صادق عليه السلام دستور به بحث با مرد شامي مي دهد و هشام را در بحث کردن تحسين مي کند. (63)
ابو خالد کابلي گويد، به کنار قبر پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله رفتم و ديدم ابوجعفر مؤمن الطاق، کنار قبر شريف نشسته و در حالي که دگمه هايش را باز کرده و سينه سپر کرده، سرگرم بحث و گفت و گو با علما است، به طوري که يکي مي گويند و ايشان، چندين جواب مي دهد. ديدم، خيلي مشکل شده است. لذا رفتم سر به گوش او کرده و گفتم : «مگر آقا نگفت بحث نکن؟» . گفت : «آقا به تو امر کرد که به من ابلاغ کني؟» . عرض کردم : «نه؛ به من فرمود.» . پس جواب داد که «تو بحث نکن!» .
ابو خالد گويد، پيش امام برگشته و مطلب را براي ايشان نقل کردم. آقا خنديد و فرمود : «او، با تو فرق مي کند.» ؛ يعني، او، يک نوع مسئوليت دارد و تو به گونه ي ديگر مسئوليت داري. (64)
آقاي خويي مي گويد : «آن چه که از روايات ما مدح و ذم در مورد سدير گفته شد، با هيچ کدام شان نمي توان بر خوبي و يا بدي سدير استدلال کرد.» .
با اين وجود، آقاي خويي نظر خودش را چنين بيان مي دارد : «اولا، سدير بن حکيم، ثقه است، به جهت اين که جعفر بن محمد بن قولويه و نيز علي بن ابراهيم - در تفسيرش - به وثاقت ايشان شهادت داده اند. (65)
ثانيا اين توثيق، هيچ گونه تعارضي با روايت علامه از قول سيد علي بن احمد عقيقي که گفته : «سدير بن صيرفي، مخلط است» ندارد، و چون وثاقت عقيقي ثابت نشده است و از طرفي، خود تخليط، يعني، هم روايات معروف و هم روايات منکر را نقل کردن، منافاتي با وثاقت راوي ندارد.» .
ايشان، در پايان مي فرمايد : «طريق شيخ صدوق به سدير، صحيح است و مشکل سندي هم ندارد.» . (66)

مرحله سوم - شواهد و مؤيدات
با بررسي سند روايت مورد نظر، تقريبا، مشکل سندي حل شد و از طرفي با قطع نظر از سند آن، روايات زيادي از ائمه ي طاهرين عليهم السلام وارد شده که مضمون شان با مضمون اين روايت، مطابقت دارد. و متن روايت مذکور را تاييد و تقويت مي کند. يک سري از آن ها، از خود امام صادق عليه السلام است و يک سري از امام زين العابدين عليه السلام و از امام باقر عليه السلام و امام رضا عليه السلام است.
ما، در اين جا به برخي از آن ها اشاره مي کنيم :

شواهدي از روايات امام صادق عليه السلام
روايت يکم - عن ابي بصير، قال : سمعت ابا عبدالله عليه السلام يقول : «ان سنن الانبياء عليهم السلام بما وقع بهم من الغيبات حادثة في القائم منا اهل البيت حذو النعل بالنعل، والقذة بالقذة.» . قال ابوبصير : فقلت : «يابن رسول الله! و من القائم منکم اهل البيت؟» . فقال : «يا ابا بصير! هو الخامس من ولد ابني موسي ذالک ابن سيدة الاماء، يغيب غيبة يرتاب فيها المبطلون، ثم يظهره الله عزوجل، فيفتح الله علي يده مشارق الارض ومغاربها...» . (67)
ابوبصير گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم که فرمود : «همانا سنت هاي انبيا با غيبت هايي که بر آنان واقع شده است، همه، در باره ي قائم ما اهل بيت، طابق النعل بالنعل و موبه مو، پديدار مي گردد.
روايت دوم - ... عن زيد الشحام، عن ابي عبدالله عليه السلام، قال : «ان صالحا عليه السلام غاب عن قومه زمانا، و کان يوم غاب عنهم کهلا... فلما رجع الي قومه لم يعرفوه بصورته...، وانما مثل القائم (عج) مثل صالح.» . (68)
زيد شحام از امام صادق عليه السلام نقل مي کند که فرمود : «صالح، زماني از ميان قوم خود غيبت کرد در حالي که مردي کامل بود... و موقعي که به پيش قوم اش برگشت، او را نشناختند... و همانا مثل قائم (عج) مثل صالح است.» .
روايت سوم - عن عبدالله بن سنان، عن ابي عبدالله عليه السلام قال : سمعته يقول : «في القائم (عج) سنة من موسي بن عمران عليه السلام» . قال : خفاء مولده و غيبته عن قومه.» . فقلت : «وکم غاب موسي عن اهله و قومه؟» . فقال : «ثماني و عشرين سنة.» . (69)
عبدالله بن سنان، از امام صادق عليه السلام روايت مي کند که فرمود : «در قائم، سنتي از موسي بن عمران است.» . گفتم : «سنت او از موسي بن عمران چيست؟» . فرمود : «پنهاني ولادت اش و غيبت از قوم اش.» . گفتم : «موسي از قوم و اهل اش چه قدر غايب بود؟» . فرمود : «بيست و هشت سال» .
روايت چهارم - عن ابي بصير، قال : قال ابوعبدالله عليه السلام : «ان في صاحب هذا الامر سنن من سنن الانبياء عليهم السلام : سنة من موسي بن عمران، و سنة من عيسي، و سنة من يوسف، و سنة من محمد صلي الله عليه و آله. فاما سنة من موسي بن عمران فخائف يترقب، و اما سنة من عيسي فيقال فيه ما قيل في عيسي، و اما سنة من يوسف فالستر يجعل الله بينه و بين الخلق حجابا، يرونه ولايعرفونه، و اما سنة من محمد صلي الله عليه و آله فيهتدي بهداه ويسير بسيرته.» . (70)
ابوبصير از امام صادق عليه السلام نقل کند که فرمود : «همانا در باره ي صاحب اين امر، سنت هايي از سنت هاي انبيا است : سنتي از موسي بن عمران، و سنتي از عيسي و سنتي از يوسف و سنتي از محمد صلي الله عليه و آله. اما سنت او از موسي بن عمران، آن است که او نيز خائف و مراقب و منتظر است و اما سنت او از عيسي، آن است که در حق او نيز همان مي گويند که درباره ي عيسي گفتند، اما سنت او از يوسف، مستور بودن است. خداوند، ميان او و خلق، حجابي قرار مي دهد، او را مي بينند، اما نمي شناسند. اما سنت او از محمد صلي الله عليه و آله آن است که به هدايت او مهتدي مي شود و به سيره ي او حرکت مي کند.

شواهدي از روايات امام زين العابدين عليه السلام
روايت - عن سعيد بن جبير، قال : سمعت سيد العابدين علي بن الحسين عليه السلام يقول : «في القائم منا سنن من الانبياء : سنة من ابينا آدم عليه السلام و سنة من نوح و سنة من ابراهيم، و سنة من موسي و سنة من عيسي، و سنة من ايوب و سنة من محمد صلي الله عليه و آله. فاما من آدم و نوح فطول العمر، واما من ابراهيم فخفاء الولادة واعتزال الناس، و اما من موسي، فالخوف والغيبة، و اما من عيسي فاختلاف الناس فيه، و اما من ايوب فالفرج بعد البلوي، واما من محمد صلي الله عليه و آله فالخروج بالسيف» . (71)
سعيد بن جبير گويد : از سيد العابدين علي بن الحسين عليه السلام شنيدم که مي فرمود : «در قائم ما، سنت هايي از انبيا عليهم السلام وجود دارد : سنتي از پدرمان آدم عليه السلام و سنتي از نوح و سنتي از ابراهيم و سنتي از موسي و سنتي از عيسي و سنتي از ايوب و سنتي از محمد صلي الله عليه و آله. از آدم و نوح، طول عمر، و از ابراهيم، پنهاني ولادت و کناره گيري از مردم، از موسي، ترس و غيبت، از عيسي، اختلاف مردم درباره ي او، و از ايوب، فرج بعد از گرفتاري، و از محمد، خروج و قيام با شمشير.» .

شواهدي از روايات امام باقر عليه السلام
روايت - ... عن ابي بصير قال : سمعت ابا جعفر الباقر عليه السلام يقول : «في صاحب هذا الامر سنن من اربعة انبياء : سنة من موسي، و سنة من عيسي، و سنة من يوسف، و سنة من محمد صلي الله عليه و آله.» . فقلت : «ما سنة موسي؟» . قال : «خائف يترقب.» . قلت : «وما سنة عيسي؟» . فقال : «يقال فيه ما قيل في عيسي.» . قلت : «فما سنة يوسف؟» . قال : «السجن والغيبة.» . قلت : «و ما سنة محمد صلي الله عليه و آله؟» . قال : «اذا قام سار بسيرة رسول الله صلي الله عليه و آله...» . (72)
ابوبصير گويد : از ابوجعفر امام باقر عليه السلام شنيدم که مي فرمود : «در صاحب اين امر، سنت هاي چهار پيامبر وجود دارد : سنتي از موسي، و سنتي از عيسي، و سنتي از يوسف، و سنتي از محمد عليهم السلام.» . پس عرض کردم : «سنت موسي چيست؟» . فرمود : «ترسان و نگران و منتظر» .
گفتم : «سنت عيسي چيست؟» . فرمود : «آن چه که در مورد عيسي گفته شده، درباره ي او (صاحب الزمان (عج)) نيز گفته شود.» . پرسيدم : «سنت يوسف کدام است؟» . فرمود : «زنداني شدن و پنهان شدن از ديدگان.» ... گفتم : «سنت محمد صلي الله عليه و آله چه چيز است؟» . فرمود : «موقعي که قيام کند، به سيره ي پيامبر صلي الله عليه و آله رفتار خواهد کرد...» .

شاهدي از روايات امام رضا عليه السلام
راوي گويد از امام رضا عليه السلام پرسيدم : «چه کار کنم با حديثي که زرعة بن محمد حضرمي از سماعه بن مهران نقل کرده که امام صادق عليه السلام گويد : «ان ابني هذا فيه شبه من خمسة انبياء : يحسد کما حسد يوسف عليه السلام، و يغيب کما غاب يونس و ذکر ثلاثة اخر» .
قال عليه السلام : «کذب زرعة! ليس هکذا حديث سماعة! انما قال : «صاحب هذا الامر - يعني القائم - فيه شبهة من خمسة انبياء، و لم يقل ابني...» . (73)
از سماعه بن مهران نقل شده که امام صادق عليه السلام فرمود : «همانا، در اين فرزندم، شباهت پنج پيامبر وجود دارد : حسد مي شود همچنان که يوسف عليه السلام مورد حسد شد، و غائب مي شود، همچنان که حضرت يونس عليه السلام غائب شد، و سه شباهت ديگر را ذکر مي کند.» .
امام رضا عليه السلام در پاسخ پرسش من فرمود : «زرعه، دروغ گفته، و سخن را برگردانيده است و حديث سماعة، اين چنين نيست. سماعه چنين نقل کرده است که امام صادق عليه السلام فرمود : «در صاحب اين امر - يعني قائم (عج) - شباهت پنج پيامبر وجود دارد...» .
شايد، زرعه، مي خواسته روايت امام صادق را بر اسماعيل، فرزند امام صادق عليه السلام تطبيق دهند و آن را شاهدي بر مذهب اسماعيليه قرار دهند، لذا امام رضا عليه السلام در يک موضع گيري سريع و به جا فرمودند : «زرعه، دروغ مي گويد» و آن گاه اصل حديث را نقل فرمودند.

مرحله چهارم - بررسي دلالي روايت
سنت، در قرآن کريم، با الفاظ و صيغه هاي مختلفي وارد شده است، که عبارت است از : «سنن» ، «سنة» ، «سنتنا» ، «سنة الاولين» ، «سنة الله.» .
سنت، يعني طريق و روشي که غالبا و يا دائما جريان دارد. اين طريق معمول و مسلوک، گاهي، طريق و روش گذشتگان است و گاهي طريق و سنت الهي است.
طريق گذشتگان، مانند آيه ي شريف «لا يؤمنون به وقد خلت سنة الاولين.» ؛ (74) کافران، به قرآن (ذکر) ايمان نمي آورند و همانا، سنت و طريق گذشتگان نيز چنين بوده است. (75)

روش و طريق الهي
گاهي درباره ي مخالفان و مشرکان است و گاهي درباره ي انبيا صالحان و مؤمنان است.
سنت الهي درباره ي مشرکان، به معناي نابودي و هلاک آنان است. خداوند، مي فرمايد :
1- «سنة من قد ارسلنا قبلک من رسلنا ولا تجد لسنتنا تحويلا» (76)
مراد از اين آيه ي شريف، نابودي و به هلاکت رساندن مشرکان است که پيامبرشان صلي الله عليه و آله را از شهر و ديارش بيرون کردند، پس در اين جا، «هلاک» ، همان سنت الهي است.
اين که آن را به پيامبران نسبت داده، به اين جهت است که اين سنت و طريق را خداوند به خاطر انبيا، اتخاذ کرده است. پس معناي اين آيه ي شريف - والله العالم - چنين مي شود :
«مشرکان را هلاک خواهيم کرد به خاطر سنتي که ما براي پيغمبران پيش از تو، اجرا کرديم و تو، هيچ تغيير و تبديلي براي سنت ما نخواهي يافت.» . (77)
2- «الا ان ياتيهم سنة الاولين» . (78) مراد، عذاب و ريشه کن شدن مشرکان است. (79)
3- «سنة الله في الذين خلوا من قبل..» . (80) يعني، عقوبت و نکاتي مانند تبعيد و هدر بودن خون شان و... که منافقان و نظاير آنان را به دليل پافشاري شان، بدان وعده کرديم.
4- «فهل ينظرون الا سنة الاولين» . (81) آيا آنان، به جز سنت پيشينيان (عذاب هاي دردناک آنان) چيزي را انتظار دارند؟» .
مراد، همان روش و طريقه ي الهي است که در اثر مکر و تکذيب آيات خداوند، بر آنان نازل مي شود.
مراد از تبديل سنت، جايگزيني عافيت و نعمت را به جاي عذاب است، و مراد از تحويل سنت، منتقل کردن عذاب از گروهي که مستحق آن هستند به کساني که استحقاق آن را ندارند. (82)
5- «سنة الله التي قد خلت في عباده» ؛ (83) سنت و روش الهي در بندگان است که مسلم و مؤکد گرديده، و به هيچ وجه قابل برگشت نيست؛ يعني، پس از ديدن باس و انتقام خداوند، توبه، قابل قبول نيست. (84)
تا اين جا، به مواردي از اجراي سنت هاي الهي در حق مشرکان و مخالفان لجوج، اشاره گرديد، اما اجراي سنت هاي الهي در انبيا و صالحان :
اجراي سنت هاي الهي در انبيا و صالحان نيز به انحاي مختلف بر قرار بوده است که نمونه هايي از آن ها، به قرار ذيل است :
1- «سنة الله في الذين خلوا من قبل» (85)
مراد در اين آيه، انبيا و رسولان گذشته است. (86)
2- «سنة الله التي قد خلت من قبل ولن تجد لسنة الله تبديلا» . (87)
يعني، اين سنت و طريقه ي ديرينه ي الهي است که انبيا و مؤمنان را اگر در ايمان خود صادق و در نيات خود مخلص باشند، بر دشمنان شان پيروز مي گردانيم.
طبق اين آيه، هيچ شکستي نصيب مسلمانان نمي شود مگر در اثر مخالفت با خدا و رسول او. (88)
و گاهي سنن، به معناي راه روش گذشتگان، از پيغمبران و امت هاي صالحي است که در دنيا، رضايت خداوند را در نظر داشته و به سعادت دنيا و آخرت ست يازيده اند.
البته ناگفته نماند که مراد از راه و روش آنان، طريقه ي آنان است به طور اجمال و نه تمامي برنامه ي آنان به طور تفصيل.
البته تفسير ديگري هم شده که «طريقه» را اعم از راه و روش انبيا و صالحان و غير آنان تفسير کردند. آنان گفته اند، مراد از سنت هاي تمامي گذشتگان، اعم از حق و باطل است. اين معنا، شامل صورت اول که در ابتداي بحث آورديم، مي شود. (89)

نتيجه
شايد مراد از «سنن الانبياء» در اين روايت و روايات ديگر، همين معنا باشد، يعني، شيوه ها و راه و روش هاي زندگي انبياي سابق که يکي از آن ها همان غيبت ها و پنهان شدن از مردم بوده است. اين غيبت ها، يا به امر خداوند عزوجل بوده و يا به لحاظ ترس از دشمنان خدا است. اين غيبت ها، براي بسياري از انبيا، به وقوع پيوسته است.

غيبت ها و پنهان شدن انبيا
1- حضرت ادريس؛ ايشان، پس از جرياني که ميان ايشان و جباران زمان به وقوع پيوست، به مدت بيست سال، غائب بودند (90) و پس از آن، ظاهر گشتند و به پيروان خود نويد فرج و قيام قائم از فرزندان خود، يعني حضرت نوح را دادند و سپس از نظرها غايب شدند. خداوند، او را به آسمان برده و پيروان او، قرن ها و نسل ها، پيوسته، منتظر قيام نوح بودند، تا اين که حضرت نوح ظاهر گرديد. (91)
2- حضرت نوح؛ ايشان نيز تا سن چهار صدوشصت سالگي، يعني پيش از بعثت، غيبت در او محقق بود. (92)
3- حضرت صالح؛ ايشان نيز برهه اي از زمان، از قوم خود غائب گرديد و هنگامي که بازگشت، او را نشاختند و مردم، به سه گروه منکر و شاک و اهل يقين، تقسيم شدند. (93)
4- حضرت ابراهيم عليه السلام؛ مرحوم صدوق مي فرمايد، غيبت حضرت ابراهيم، شبيه به غيبت حضرت مهدي عليه السلام است، بلکه از آن هم شگفت انگيزتر است. ايشان از هنگام انعقاد نطفه تا زماني که مامور به تبليغ شد، در مخفي گاه بود. و پس از آن، دو غيبت ديگر هم داشت.
بار سوم، ايشان به تنهايي، در بلاد سير و سياحت مي کرد. (94)
5- حضرت يوسف؛ مدت غيبت ايشان، بيست سال بود. سه روز در چاه و چند سال در زندان و باقي آن را در پادشاهي گذراند. (95)
6- حضرت موسي عليه السلام؛ به مدت بيست و هشت سال از قوم خود ناپديد شد و پس از آن که او را شناختند، باز هم به مدت پنجاه و اندي سال، غائب گرديد. (96)
7- حضرت شعيب؛ به مدت مديدي از قوم خود غائب شد و سپس برگشت. (97)
8- حضرت اسماعيل صادق الوعد؛ ايشان، به مدت يک سال از قوم خود غائب شد. (98)
9- حضرت الياس؛ ايشان، به مدت هفت سال، از قوم خود غائب و در بيابان ها متواري بود. (99)
10- حضرت سليمان؛ ايشان نيز مدت طولاني از قوم خود غائب بود. (100)
11- حضرت دانيال؛ ايشان، به مدت نودسال، از قوم خود ناپديد، و در دست بخت النصر، اسير بود. (101)
13- 12- حضرت لوط و عزير؛ (102)
14- حضرت عيسي؛ ايشان، غيبت هاي متعددي داشتند که در بلاد به سياحت مي پرداخت. و قوم او، از وي خبري نداشتند. يک بار، غيبت ايشان، در مصر و شام، دوازده سال طول کشيد. مجموع غيبات ايشان را تا دويست و پنجاه سال هم گفته اند. (103)
پس مراد از سنن انبيا که در حق مهدي، جاري مي شود، همين غيبت هاي طولاني، و دوري از انظار و چشمان مؤمنان، بلکه همگان است.
تا اين جا بحث پيرامون حديث اول از سلسله احاديثي که در آن علل غيبت حضرت مهدي عليه السلام بيان شده، به پايان رسيد، در درس هاي آينده، حديث دوم را که در آن، علت ديگري نقل شده، مطرح و بحث خواهيم کرد. ان شاء الله.
ادامه دارد...

--------------------------------------------
پي نوشت ها :
1) بحار، ج 52، ص 90، ح 3.
2) همان، ح 4.
3) همان، ح 4.
4) در کمال الدين، «ذالک» ، است.
5) در کمال الدين «لان» است.
6) انشقاق : 19.
7) علل الشرايع، ج 1، ص 245، ح 7؛ کمال الدين، ص 481. هر دو کتاب، از شيخ صدوق است. بحارالانوار از هر دو نقل کرده است. بحار، ج 52، ص 90؛ منتخب الاثر از بحار و آن از عيون اخبار الرضا نقل مي کند. ص 326، ح 18.
8) سلسله سند علل الشرايع : حدثنا احمد بن محمد بن يحيي العطار، عن ابيه، عن محمد بن احمد بن يحيي عن احمد بن الحسين بن عمر، عن محمد بن عبدالله، عن مروان الانباري.
9) علل الشرايع، ج 1، ص 285، باب 179، ح 2؛ بحارالانوار، ج 52، ص 90، ح 2. ظاهرا روايت از امام جواد عليه السلام است.
10) محمد بن الفرج الرخجي، من اصحاب الرضا عليه السلام، ثقة. قال الشيخ و العلامه. و ذکره الشيخ ايضا في اصحاب الجواد عليه السلام والهادي عليه السلام، و قال النجاشي : انه روي عن ابي الحسن موسي عليه السلام. و روي المفيد في الارشاد ما يدل علي مدحه و علو منزلته. وسائل، ج 20، ص 339 و مرحوم خويي در کتاب معجم، ج 17، ص 132، فرموده : «ايشان، از امام جواد نقل کرده اند.» . پس معلوم مي شود که مقصود از ابوجعفر عليه السلام، (امام جواد) است. و احتمال مي رود مراد محمد بن الفرج کوفي باشد که از اصحاب امام صادق عليه السلام است.
11) کافي، ج 1، ص 343، باب في الغيبة، ح 31؛ مرآة العقول، ج 4، ص 61، ح 31.
12) کمال الدين، ج 2، ص 346، ب 33، ح 32؛ بحارالانوار، ج 52، ص 95، ح 8.
13) کافي، ج 1، ص 326، باب في الغيبة، ح 2 و ح 3؛ مرآة العقول، ج 4، ص 34، ح 2؛ همان، ص 35، ح 3، بحارالانوار، ج 52، ص 95، ح 10؛ علل الشرايع، ص 286، ح 4. مانند حديث علي بن جعفر از برادر خود امام کاظم عليه السلام؛ کمال الدين، 351، باب 34، ح 1؛ کافي، ج 1، ص 376، باب في الغيبة، مرآة العقول، ج 4، ص 34.
14) علل الشرايع، ج 1، ص 284، باب 179، ح 1؛ بحارالانوار، ج 52، ص 90، ح 1.
15) بحارالانوار، ج 52، ص 91، ح 5؛ «ان للغلام» .
16) کمال الدين، ج 2، ص 481، باب 44، ح 7. علل الشرايع، ص 243، باب 179، ح 8.
17) غيبت نعماني، ص 177، باب 10 (فصل چگونگي غيبت آن حضرت)، ح 21.
18) همان، ص 176، باب 10، (فصل چگونگي غيبت آن حضرت) ح 18، 19 و 20؛ همان، ص 172، باب 10 (فصل غيبت آن حضرت و فصول آن) ح 6؛ کمال الدين، ج 2، ص 481، باب 44، ح 7، 8، 9 و 10؛ همان، ص 346، باب 33، ح 32؛ کافي، ج 1، ص 378، باب في الغيبة، ح 5؛ و همان، ص 379، ح 9، ص 382، 18 و 29؛ بحارالانوار، ج 52، ص 91، ح 5؛ همان، ص 96، ح 16؛ همان، ص 97، ح 17، 18، 19 و 20؛ همان، ص 98، ح 21 و 22.
19) مائده، 101.
20) الاحتجاج، ج 2، 285؛ کمال الدين، ج 2، ص 485، ب 45، ح 4، بحارالانوار، ج 52، ص 92، ح 7.
21) کافي، ج 1، کتاب الحجة، باب في الغيبة، ص 384، ح 27؛ مرآة العقول، ج 4، ص 58، ح 27.
22) عهد و عقد و بيعت از نظر معنا با هم متقارب و نزديک هست و گويا هم ديگر را تاکيد مي کنند. محتمل است که مراد از عهد، وعده با خلفاي جور باشد. بدين معنا که آن ها را رعايت، مراعات کند. يا اين که مراد، ولايت عهدي باشد، همانند امام رضا ( عليه السلام) و مراد از عقد، پيمان مصالحه و آتش بس باشد، همانند امام حسن ( عليه السلام) و مراد از بيعت، اقرار و اعتراف ظاهري به خلافت غير باشد. مرآة العقول، ج 4، ص 58.
23) فتح : 25.
24) علل الشرايع، ج 1، ص 147؛ بحارالانوار، ج 52، ص 97، ح 19.
25) علل الشرايع، ح 1، ص 147.
26) کمال الدين، ج 2، ص 481، باب 44 (علة الغيبة)، ح 11؛ علل الشرايع، ج 1، ص 287، ح باب 179. بحارالانوار، ج 52، ص 91، ح 4 (علة الغيبة)، ح 8؛ منتخب الاثر، باب 28 (في علة غيبته)، ص 330، ح 1.
27) کمال الدين، ج 2، ص 481، باب 44 (علة الغيبة)، ح 11؛ علل الشرايع، ج 1، ص 287، ح باب 179. بحارالانوار، ج 52، ص 91، ح 4 (علة الغيبة)، ح 8؛ منتخب الاثر، باب 28 (في علة غيبته)، ص 330، ح 1.
28) رجال الخويي، ج 18، ص 189.
29) قاموس الرجال، محمد تقي تستري، ج 10، ص 96.
30) تنقيح المقال، شيخ عبدالله المامقاني، ج 3، ص 220 : «لاشبهة في کونه اماميا و کونه شيخ اجازة يغنيه عن التوثيق، فهو بحکم الثقة.» .
31) اين کتاب به نام «رجال المجلسي» منتشر شده، و اين مطلب در ص 177 به شماره 375 آمده است.
32) تنقيح المقال، مرحوم مامقاني، ج 1، ص 226.
33) رجال الخويي، ج 4، ص 122 و 133.
34) فهرست، شيخ طوسي، ص 64.
35) رجال، شيخ طوسي، ص 463.
36) خلاصة الاقوال، قسم 1، ص 127، تحقيق : نشر الفقاهة.
37) تنقيح المقال، ج 1، ص 384.
38) رجال الخويي، ج 6، ص 316.
39) محمد بن مسعود بن محمد بن عياش السلمي السمرقندي، ابوالنضر المعروف بالعياشي. ثقة، صدوق... . وسائل الشيعة، ج 20، ص 342. دار احياء التراث العربي.
40) نجاشي، ص 35.
41) فهرست، شيخ، ص 136.
42) رجال، شيخ طوسي، ص 497؛ اختيار معرفة الرجال الکشي، رقم 1014؛ خلاصة الاقوال، قسم 1، ص 247- نشر الفقاهة، معجم الرجال، ج 2، ص 315.
43) رجال الخويي، ج 17، ص 230.
44) رجال، شيخ طوسي، ص 458؛ المعجم الموحد، ج 1، ص 172.
45) تنقيح المقال، ج 1، ص 207.
46) معجم رجال الحديث الخويي، ج 4، ص 33.
47) قاموس الرجال، ج 2، ص 565.
48) تنقيح المقال، ج 3، ص 255.
49) واقفي المذهب، الا انه جيد التصانيف، نقي الفقه، حسن الانتقاد، (الانتقاء) کثير الحديث. قاله العلامة والشيخ. و قال النجاشي و العلامة : «انه فقيه ثقه» . و ذکر النجاشي اي واقفيا ايضا. وسائل الشيعه، ج 20 (الخاتمة)، ص 170. خلاصة الاقوال : 212، چاپ رضي، رجال ابن داوود : 442، الفهرست، شيخ طوسي : 51.
50) معجم رجال الحديث الخويي، ج 5، ص 117.
51) تنقيح المقال، ج 1، ص 381.
52) معجم رجال الحديث، خويي، ج 6، ص 302.
53) مناقب آل ابي طالب، ج 4، ص 281.
54) خلاصة الاقوال : ص 165.
55) کليات في علم الرجال : 152.
56) شيخ طوسي در «کتاب الغيبة» در مورد ايشان مي فرمايد : «معلي از پيروان محکم و يا يکي از خدمتگزاران حضرت امام صادق عليه السلام بود و در پيش امام، جزء محمودين و پسنديده ها محسوب مي شد و راه و روش امام را طي مي کرد. مرحوم آقاي خويي، از او خيلي دفاع مي کند و مي گويد : «هيچ مشکلي در وثاقت اش نداريم.» . رجوع شود به الغيبة، ص 347- مؤسسة المعارف الاسلامية - ؛ نتايج مقياس الهداية، ج 7، 345.
57) اصحاب ابومسلم مروزي بودند.
58) مجمع البحرين، ج 3، ص 74.
59) الکافي، ج 8، ص 331، ح 509.
60) معجم رجال الحديث، خويي، ج 8، ص 36.
61) الکافي، ج 8 ، ص 264، ح 383.
62) کافي، ج 8، ح 383.
63) کافي، ج 4.
64) سفينة البحار، ج 5، ص 353.
65) خلاصة الاقوال، ص 165، باب 10، شماره 479. البته آقاي خويي از مبناي خود نسبت به رجال کامل الزيارات در اواخر عمرشان برگشته است.
66) معجم رجال الحديث، خويي، ج 8، ص 37.
67) ا کمال الدين، ج 2، ص 345، ب 33، ح 31.
ب - الايقاظ من الهجعة، ص 326، ب 10، ح 39.
ج - بحارالانوار، ج 51، ص 146، ب 6، ح 14.
68) ا) کمال الدين، ج 1، ص 136؛ البرهان، ج 2، ص 24؛ بحارالانوار، ج 51، ص 215.
ب) قصص الانبياء، ص 98؛ بحارالانوار، ج 11، ص 386.
69) ا) کمال الدين، ج 2، ص 350؛ اثبات الهداة، ج 3، ص 459؛ بحارالانوار، ج 51، ص 216، نورالثقلين، ج 4، ص 125.
ب) کمال الدين، ج 2، ص 34؛ اثبات الهداة، ج 3، ص 471.
70) ا) کمال الدين، ج 2، ص 350؛ دلائل الامامة، ص 251؛ الخرائج، ج 2، ص 936؛ اثبات الهداة، ج 3، ص 474؛ بحارالانوار، ج 51، ص 223.
ب) کمال الدين، ج 2، ص 28؛ اثبات الهداة، ج 3، ص 258.
71) ا) کمال الدين، ج 1، ص 321، ب 31، ح 3. اعلام الوري، ص 402؛ کشف الغمة، ج 3، ص 32؛ الصراط المستقيم، ح 2، ص 238؛ بحارالانوار، ح 51، ص 217.
ب) کمال الدين، ح 1، ص 322، ح 4 و 5؛ بحارالانوار، ج 51، ص 217.
72) الغيبة، نعماني، ص 164؛ الامامة والتبصرة، ص 93، اثبات الوصية، ص 226؛ کمال الدين، ج 1، ص 152، 326، 327، 329؛ دلائل الامامة، ص 291؛ تقريب المعارف، ص 190؛ کنز الفوائد، ص 175؛ الغيبة طوسي، ص 140 و 261؛ اعلام الوري، ص 403؛ اثبات الهداة، ج 3، ص 460، 468، 469 و 513؛ بحارالانوار، ج 14، ص 339؛ همان، ج 51، ص 216.
73) الکشي، ص 476، الرقم 904، ابوعمرو قال : سمعت حمدويه، قال : زرعة بن محمد الحضرمي واقفي؛ معجم رجال الحديث، ج 4، ص 165.
74) حجر : 13.
75) الميزان، ج 12، ص 141.
76) اسراء : 77.
77) الميزان، ج 13، ص 175.
78) کهف : 55.
79) الميزان، ج 13، ص 331.
80) احزاب : 62.
81) فاطر : 43.
82) الميزان، ج 7، ص 58.
83) غافر : 85 .
84) الميزان، ج 17، ص 357.
85) احزاب : 17.
86) الميزان، ج 16، ص 332.
87) فتح : 23.
88) الميزان، ج 18، ص 312.
89) الميزان، ج 4، ص 299.
90) کمال الدين، از ص 127 به بعد؛ الشيعة والرجعة، ج 1، ص 280.
91) کمال الدين، ج 1، ص 127.
92) کمال الدين، ح 1، ص 135؛ الشيعة والرجعة، ج 1، ص 285.
93) کمال الدين، ح 1، ص 136؛ الشيعه والرجعة، ج 1، ص 285.
94) کمال الدين، ح 1، ص 139؛ الشيعه الرجعة، ص 28.
95) الشيعة والرجعة، ح 1، ص 288؛ الکامل في التاريخ، ح 1، ص 54.
96) الشيعه والرجعة، ج 1، ص 288- کمال الدين، ح 1، ص 145.
97) الشيعة والرجعة، ح 1، ص 390.
98) الشيعة والرجعه، ح 1، ص 290.
99) الشيعه والرجعة، ج 1؛ ص 292.
100) الشيعه و الرجعة، ح 1، ص 293.
101) الشيعه و الرجعة، ج 1، ص 296.
102) الشيعه و الرجعة؛ ج 1، ص 296- 298.
103) الشيعه و الرجعة، ج 1، ص 299

نظرات

ارسال نظر

* فیلدهای ستاره دار حتما بایستی مقدار داشته باشند.