پاسخ ده پرسش (پيرامون امامت، خصائص و اوصاف حضرت مهدی علیه السلام)

پاسخ ده پرسش (پيرامون امامت، خصائص و اوصاف حضرت مهدی علیه السلام)

مقدمه ناشر

بسم الله الرحمن الرحيم
حمد و سپاس خداوند جل و على را که عنايت نمود در آستانه يک هزار و يکصد و شصت و دومين سالروز ولادت پر برکت حضرت ولى عصر حجة بن الحسن العسکرى ارواحنا فداه چهارده اثر از سلسله مباحث امامت و مهدويت به قلم حامى و مروج مکتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام و نگهبان مخلص مرزهاى عقيده، مرجع عاليقدر حضرت آية الله العظمى حاج شيخ لطف الله صافى گلپايگانى (مد ظله العالي) را به منتظران و شيفتگان لقاى آن حضرت تقديم نماييم.
اين آثار گرانقدر شامل بحثها، پرسشها و پاسخهاى گوناگون پيرامون زندگى، خصائص، اوصاف، غيبت و ظهور آن حضرت، توسط آن مرجع بزرگ در سنوات گذشته در مناسبتها و فرصتهايى پيرامون موضوع بسيار ارزنده و بنيادين «ولايت و امامت عامه و خاصه» خصوص امامت و مهدويت حضرت بقية الله مولانا حجة بن الحسن العسکرى ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه تاليف و بوسيله ناشران معتبر کشور مکررا چاپ و نشر گرديده است.
نهمين اثر از اين سلسله مباحث به نام «پاسخ ده پرسش»است، اميدواريم چاپ اين کتاب شريف مورد رضاى خداوند متعال و منظور نظر کيميا اثر حضرت بقية الله مهدى موعود- عجل الله تعالى فرجه الشريف- و عاکفان عتبه مقدس آن غوث زمان و قطب جهان قرار گيرد.
بمنه و کرمه
انتشارات حضرت معصومه عليها السلام

 

 

 

1- پيرامون استمرار نظام امامت

سؤال :
آيا رژيم و«نظام امامت»، با پايان يافتن دوره غيبت صغرى و آغاز غيبت کبرى (سال 329 هجرى قمري) ، پايان يافت، و پس از ظهور حضرت مهدى عليه السلام اين نظام از نو برقرار مى شود يا اينکه «نظام امامت»استمرار دارد.
جواب :
رژيم امامت، رژيمى است الهى و انقطاع ناپذير و دوره فترت ندارد و در هر زمان و هر عصر وجود دارد، از عصر حضرت رسول اعظم صلى الله عليه و آله و سلم تا حال تشکيل و برقرار بوده و هست، و تا دنيا باقى است، برقرار خواهد ماند، چنانکه امير المؤمنين عليه السلام فرمود :
«لا تخلو الارض من قائم لله بحجة، اما ظاهرا مشهورا، و اما خائفا مغمورا، لئلا تبطل حجج الله و بيناته» (1)
«زمين از قائمى که براى خدا حجت باشد خالى نخواهد ماند (و اين حجت) يا ظاهر و مشهور است و يا بيمناک و مستور، براى اينکه حجت هاى خدا و بينات او باطل نگردد و از بين نرود».
بر هر کس واجب است که «نظام امامت» را بشناسد و به آن ايمان داشته باشد، و در هر زمان و هر مکان، فقط مردم بايد از اين نظام اطاعت کنند، و هر کس، در هر کجا و هر نقطه اى از دنيا که باشد و هر شغل و کارى که داشته باشد- لشکرى باشد يا کشورى، بازرگان باشد يا پيشه ور، دانشمند باشد يا دانشجو- بايد مطيع اين رژيم و فرمانبر اين نظام و برنامه هاى آن باشد، تفاوت نمى کند که اين نظام مسلط بر اوضاع باشد يا مسلط نباشد، و حکومت هاى غاصب در امور مداخله داشته باشند، يا نداشته باشند.
اين حکومت است و دين است و سياست است و رژيم و نظام، پس اگر يک فرد مسلمان در دورترين نقاط چين يا اروپا يا آمريکا يا هر منطقه ديگر باشد که حکومتهاى غير شرعى قدرت سياسى و اداره امور را در دست داشته باشند، همان يک فرد بايد مطيع نظام الهى امامت باشد تا در نظام حکومت خدا باشد و بايد دستور العمل و برنامه کارش را از طريق نظام امامت تعيين کند، حتى اگر در منطقه حت حکومت رسمى کفار زندگى مى کند و کارمندمؤسسات و وزارتخانه ها و ادارات آنها نيز باشد باز هم بايد فرمانبر نظام امامت باشد و از آن نظام دستور بگيرد و تابعيت آن را داشته باشد.
دور بودن از حريم و منطقه نفوذ رسمى اين رژيم، شخص را از اطاعت و تابعيت آن، معاف نخواهد کرد.
ابوذر و سلمان و مقداد و عمار ياسر و اينگونه شخصيتها، در حال تسلط نظام غاصب، فرمانبر نظام امامت بودند، و امثال على بن يقطين و محمد بن اسمعيل بن بزيع نيز، اگر چه به ظاهر در دستگاه هارون و حکومت بنى عباس وارد بودند، اما در عين حال از نظام امامت اطاعت مى کردند.
هر کس بايد مشخص سازد و تعيين کند که در زندگى و تمام شؤون و امور خود، از چه رژيم و نظامى اطاعت مى کند و تابع چه حکومتى است.
بايد معلوم کند که تابعيت حکومت خدا را قبول کرده يا حکومت طاغوت را پذيرفته است، و مؤمن به خدا مى باشد، يا مؤمن به طاغوت.
متاسفانه بيشتر مسلمانان به اين مساله بسيار مهم توجه کافى نکرده و معنى «ولايت» را درک ننموده و از اهميت اين بعد آن، که اطاعت باشد غفلت کرده اند و آنانکه خيلى مذهبى و متعهد هستند، به انجام يک سلسله فرائض و واجبات، و ترک محرمات، اکتفا مى کنند.
اما از اينکه در حال حاضر چه تابعيتى بايد داشته باشند، غفلت دارند و اگر تابعيت حکومتهاى غير شرعى را قبول نکرده باشند، تابعيت حکومت شرعى را هم آگاهانه نپذيرفته اند و به تعهدات و مسؤوليتهائى که در برابر آن دارند، توجه ندارند و تابعيت حکومت شرعى را يک مساله و وظيفه اسلامى نشمرده اند.
طبق مذهب اهل سنت که تشکيل حکومت شرعى، ممکن است به فترت و سستى برخورد نمايد و در بعضى از زمانها به عللى نظام حکومت اسلامى تعطيل شود، و ممکن است در زمانى که حکومت شرعى تشکيل نشده مساله تابعيت از آن هم مطرح نباشد، و بلکه بى موضوع گردد.
اما طبق مذهب «شيعه» که نظام امامت، رژيم دائم و مستمر است، هميشه و در تمام شرايط، ابعيت حکومت شرعى يک فريضه اساسى و عمده است.
حکومت مخصوص ذات خدا است :
«ان الحکم الا لله»
و بايد فقط خدا پرستش و اطاعت شود و اطاعت براى او خالص باشد و مردم در برابر حکومت و سلطنت و رژيم او خاضع و فرمانبر باشند :
«امر الا تعبدوا الا اياه مخلصين له الدين»
دين قيم و مستقيم، اين است :
«ذلک الدين القيم»(2)
رژيم امامت، يعنى حکومت خدا، و تابعيت اين رژيم، تسليم حکم خدا بودن و در منطقه حکومت خدا زيستن و به حکومت غير خدا عقيده نداشتن است.
تفاوت نمى کند در اعصارى که ائمه عليهم السلام حضور داشتند و غاصبان حکومت، مانع از مداخله رسمى آنها در کارها بودند، يا در عصر غيبت کبرى که امام عليه السلام غايب مى باشند، بايد هر مسلمانى در اين رژيم (نظام امامت) ثبت نام کند و از اينجا فرمان ببرد و شناسنامه حقيقى خود را از اين حکومت بگيرد.
حکومت شرعى هميشه بر پا است و مرز و منطقه و کشور ندارد هر کجا يک فرد متشرع و يک مسلمان متعهد باشد، آنجا در قلمرو فرمان اين حکومت محسوب است.
امروز مهمترين چيزى که بايد به شيعيان خصوصا و به مسلمانان عموما تفهيم کرد، مساله رژيمى است که بايد از آن تبعيت داشته باشند، و نظامى که بايد از آن اطاعت نمايند.
اين موضوع اگر کاملا درک شود يگانه وسيله اى است که از آن براى اصلاح امور و مبارزه با عوامل بيگانه استعمار و استعباد و استبداد، مى توان استفاده کرد.
اين حکومت و نظام امامت بود که در واقعه تحريم تنباکو، حکومت انگلستان را به زانو در آورد و رشته استبداد ناصر الدين شاه را قطع کردو استعمارگران را در بيم و هراس انداخت.
و اين ملت مسلمان و شيعه ايران بود که در اين واقعه به دنيا اعلام کرد که تابعيت رژيمى را دارد که رهبرى آن با آيت الله مرحوم «ميرزاى شيرازي»- اعلى الله مقامه- است»و تابعيت رژيم استبدادى ناصر الدين شاه را ندارد.
نظام امامت يکى از انقلابى ترين و سازنده ترين برنامه هاى اسلامى است (3) که متاسفانه از ان بطور کامل در پيشبرد مقاصد و اهداف اسلام، امر به معروف و نهى از منکر و مبارزه با تجاوز و استضعاف، استفاده نمى شود، و چنانکه بايد به عموم تبليغ نشده و ايمان به اين نظام و ابعاد آن و تعهداتى که مؤمن به اين نظام دارد، در يک سطح همگانى و با اهميت عرضه نمى شود.
به نظر اينجانب تمام يا عمده نقاط ضعف و عقب ماندگى هاى جامعه، از عدم توجه به اين برنامه و مشخص نکردن تابعيت و ملتزم نبودن به لوازم عقيده به امامت و نشناختن آن، مايه گرفته است، و اينکه بسيارى امامت را در عصر حاضر يک امر اعتقادى خارج از عمل مى شمارند و آن را مربوط به دوران و عصر حضور امام مى دانند، و نمى دانند که هم اکنون نيز نظام امامت قائم و بر پا است و فقط تبعيت ازآن، راه نجات دنيا و عقبى است.
عقيده به نظام امامت و حکومت شرعى، در تمام شؤون، قدرت سازندگى دارد، و شعبه اى از عقيده توحيد خالص است که از آن انفکاک ندارد، و حديث شريف معروف :
«من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية» (4)
همين استمرار و همين لزوم اطاعت دائم و در تمام اعصار و ازمنه و مناطق را تاييد مى نمايد و چون عقيده به نظام امامت رشته اى از عقيده به توحيد و حکومت خدا و سلطنت حق است، هر کس بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد، به مردن جاهليت مرده است.
و چون اطاعت داشتن از نظامات ديگر، يک نوع شرک فکرى و عملى است، حضرت صادق عليه السلام در ضمن حديثى مى فرمايد :
«لا دين لمن دان الله بولاية امام جائر ليس من الله» (5)
دينى نيست از براى کسى که خدا را به ولايت پيشواى ستمکارى که از جانب خدا نيست، عبادت کند».
و حضرت امام باقر عليه السلام مى فرمايد :
«قال الله تبارک و تعالى : لاعذبن کل رعية فى الاسلام دانت بولاية کل امام جائر ليس من الله، و ان کانت الرعية فى اعمالها برة تقية، و لاعفون عن کل رعية فى الاسلام دانت بولاية کل امام عادل من الله، و ان کانت الرعية فى انفسها ظالمة مسيئة» (6)
«خداوند متعال فرموده است : البته عذاب خواهم کرد هر رعيتى را که در اسلام متدين گردد به ولايت هر پيشواى ستمکارى که از جانب خدا نيست، اگر چه رعيت در کارهاى خود نيکوکار و پرهيزکار باشد و البته عفو مى کنم از هر رعيتى که در اسلام متدين گردد به ولايت امام عادلى که از جانب خدا باشد، اگر چه در ذات خود ستمگر بدکردار باشد».
از امثال اين احاديث (7) اهميت امامت و رهبرى سياسى، و نقش آن در اجتماع معلوم مى گردد و اينکه اگر ملتى و فردى در اين اصل مسامحه کند و به نظامى که بر اوضاع مسلط است و به شرعى بودن آن، اعتنا نداشته باشد و در اين موضوع خود را مسؤول نشمارد (اگر چه در کارهاى ديگرش مواظب دستورات شرع باشد) مستحق باز خواست و عذاب خواهد شد.
و نيز از اين احاديث استفاده مى شود که نظام امامت، نظام محدودى نبوده و مستمر و جاودان مى باشد و به عصر حضور منحصر نيست هميشه منعقد است و هيچگاه تعطيل نشده و نخواهد شد.
در عصر ما نيز حکومت شرعى بر اين اساس برقرار است و هيچ کس در ترک اطاعت آن و قبول نظامات ديگر معذور نيست و عقيده به وجود امام عصر عليه السلام و حيات آن حضرت معنايش اعتقاد به وجود حکومت شرعى و لزوم اطاعت از اوامر و پيشنهادها و دستورات فقهاى جامع الشرايط است.
باز تکرار مى کنيم که : منطقه نفوذ اين حکومت مرز ندارد و تا هر کجا مسلمان و شيعه باشد، بايد نفوذ داشته باشد و هر کس ما بين خود و خدا، بايد از اين نظام تبعيت کند، اگر چه اين نظام، به حسب ظاهر استيلاء بر امور و تسلط حکومتهاى ظاهرى را نداشته باشد.
خلاصه، التفات به اين مطلب بسيار لازم است که ما يک عقيده اى توحيدى داريم که :
«له الحکم و له الامر، و هو الحاکم، و هو السلطان و هو الولى، و هو المولى، و هو. . . و هو. . .»
«حکم براى خدا است، و فرمان مختص ذات او است و حاکم او است و سلطان و ولى و مولى او است و. . .».
بنابراين، هيچکس و هيچ گروه بر کسى نمى تواند حکومت کند، ولايت و سلطنت ندارد، مگر باذن الله و به حکم خدا، و همه مردم بايد در تحت حکومت خدا و داخل در سلطان الله، و مطيع احکام الله و ساکن مملکت الله باشند.
پس حکومتهائى که من جانب الله نيستند، طبق هر رژيم و برنامه اى که باشند، باطل، و اطاعت از آنها بالذات حرام است، وفقط حکومت خلفاى الهى و کسانى که از جانب آنها نيابت دارند، شرعى و واجب الاتباع است و اين منصب براى احدى غير از آنها ثابت نيست.
خداوند متعال ما را به حقايق اين امور هدايت فرمايد.
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين.

 

 

 

2- چگونگى تسخير جهان با ياران معدود

سؤال :
ممکن است توضيح دهيد، چگونه با جمعيت روز افزون بشر که اکنون طبق آمارگيرى هاى دقيق از سه ميليارد بيشتر است، حضرت صاحب الزمان عليه السلام با سيصد و سيزده نفر دنيا را مسخر مى فرمايد؟
و چگونه ممکن است مثلا سه ميليارد نفر تسليم يک جمعيت اندک معدود شوند و از عادات و اخلاق و برنامه ها و سنن خود دست بردارند؟
آيا غلبه آن حضرت بطور اعجاز و خرق عادت است يا آنکه با ملاحظه اسباب و علل و عوامل ظاهرى نيز غلبه و پيروزى آن جناب ممکن است؟
جواب :
بر حسب روايات و احاديث شريفه، وقتى حضرت صاحب الامر عليه السلام ظاهر مى شوند، نخست سيصد و سيزده نفر از خواص اصحاب آن حضرت در مکه حاضر خدمتش مى گردند و وقتى عده اصحاب و اجتماع کنندگان به ده هزار نفر رسيد از مکه خارج مى شوند (8).
و اما غلبه آن حضرت و حکومت جهانى اسلام، ممکن است بطور اعجاز و خرق عادات انجام يابد و ممکن است با فراهم شدن اسباب و علل ظاهرى باشد و ممکن است به هر دو نوع واقع شود، چنانکه پيشرفت و غلبه پيغمبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم و قواى اسلام به هر دو نوع بود.
اما بطور اعجاز و خرق عادت، محتاج به توضيح نيست که حصول چنين غلبه مطلق براى آن حضرت، به خواست خداوند، امرى است ممکن و معقول و با وعده هاى صريح و بشارتهاى حتمى که در قرآن مجيد و احاديث متواتر داده شده، بدون شبهه حاصل خواهد شد و خداوند به مصداق آيه :
«کم من فئة قليلة غلبت فئة کثيرة باذن الله» (9)
«چه بسيارند گروه اندکى که به اذن خداوند، بر گروه بسيارى چيرگى مى يابند».
آن حضرت، اصحابش و عموم بندگان شايسته خدا را بر تمام علل غالب و حاکم، و وارث و مالک ارض قرار مى دهد.
و از لحاظ اسباب، و علل ظاهرى هم اگر موضوع را بررسى کنيم، حصول چنين فتح و غلبه و تشکيل آن حکومت الهى ممکن و عملى خواهد بود، زيرا آن حضرت در موقعى ظهور مى کند که اوضاع و احوال اجتماعى و اخلاقى و سياسى کاملا مساعد باشد.
در آن موقع همه ملل از مدنيت معنوى و اخلاقى محروم، و دشمنى و کينه و ظلم و تجاوز، همه را نسبت به يکديگر بد بين و از هم جدا ساخته و اتحاد، وحدت، همفکرى و همکارى، به کلى از ميان بشر رخت بر بسته و از اينکه کسى بتواند بدون مدد غيبى جامعه را رهبرى کند، همه مايوس مى گردند و خلاصه همه با هم در مبارزه و جنگ و ستيز و همه از وضع خود ناراضى، و از مکتبهاى مختلف که عرضه مى شود نا اميد بوده و منتظر تغيير رژيم و انقلاب و عوض شدن اوضاع، و کنار رفتن زمامداران خدانشناس و برداشته شدن مرزها و الغاى تجزيه ها و تقسيمها مى باشند.
در يک چنين موقعيتى، حضرت صاحب الزمان- ارواح العالمين له الفدا- و اصحابش، با نيروى ايمان و اخلاق حسنه و با نجات بخش ترين برنامه هاى عمرانى و اقتصادى و عدالت اجتماعى، براى انقلاب و دعوت به قرآن و اسلام، قدم به ميدان مى گذارند و آن نهضت الهى و دعوت روحانى را شروع مى کنند و مردم را بسوى خدا و احکام خدا و زندگى برابرى و برادرى، عدل و امنيت، صفا و وفا، راستى و درستى و نظم صحيح، مى خوانند و خود و اصحابش، نمونه همه فضايل بشرى مى باشند و با نيروى ايمان و استقامت و پشتکار و همتى که مخصوص مؤمنان ثابت قدم است، هدف و مقصد خود را تعقيب مى نمايند.
معلوم است اين جمعيت با آن برنامه ها و وضع کار، در آن دنياى پر آشوب و غرق در طوفان گرفتاريها و فشارها، دلها را به خود متوجه نموده و فاتح و پيروز و موفق مى شوند و هيچ نيروئى نمى تواند در برابر آنها مقاومت کند.
و شاهد اين حقيقت، همان ظهور رسول اکرم صلى الله عليه و آله و سلم و پيشرفت سريع دين اسلام و فتوحات محير العقول مسلمين در قرن اول اسلام است، که يکى از علل ظاهرى آن پيروزيهاى پى در پى و در هم شکسته شدن ارتش هاى انبوه دولت شاهنشاهى ايران و امپراطورى روم، فساد اوضاع اجتماعى و ادارى ايران و روم بود که مردم اين کشورهاى پهناور را براى قبول يک دعوت صحيح و حکومتى متکى به مبانى عدالت و مساوات آماده کرده بود.
مردمى که در برابر دستگاههاى ديکتاتورى و استبداد بسيار خشن و غير انسانى سلاطين و امراى خود، از بنده هم خوارتر بودند و از حقوق انسانى محروم شده بودند، مردمى که به هر کس و هر مقام نظر مى کردند، يک نقطه روشن در او نمى ديدند، نه فرهنگ داشتند نه اقتصاد، نه عدالت، نه امنيت و نه. . . و نه. .
از آن همه تعظيم و نيايش و بشر پرستى و استعباد سلاطين، خسته شده بودند و علاوه بر اينها ناراحت کننده ترين اختلاف طبقاتى نيز در بين آنها حاکم باشد که مملکت متشکل شده باشد از اکثريت قريب به اتفاق محروم و استضعاف شده و جمعيت معدود برخوردار و اختيار دار و مطلق العنان و بى جهت عزيز. . .
مسلم است وقتى به گوش مردم چنين مملکتى صداى روحانى و آزادى بخش :
«تعالوا الى کلمة سواء بيننا و بينکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شيئا، و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» (10)
برسد.
و آيه : «ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنکر و البغى» (11)
«همانا خدا فرمان به عدل و احسان و به عطا و بذل به خويشان امر مى کند و از کارهاى زشت و منکر و ظلم نهى مى کند».
و اعلان :
«يا ايها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقاکم» (12)
«اى مردم ما همه شما را نخست از مرد و زنى آفريديم، آنگاه شعبه هاى بسيار و فرق مختلف گردانيديم تا يکديگر را بشناسيد، بزرگوارترين شما نزد خدا پرهيزکارترين شما است».
و آيات ديگر را بشنوند، با نهايت استقبال به آن ايمان آورده و راه را براى پيشرفت آن باز مى کنند.
مردمى که از ظلم و ستم و خودخواهى سلاطين و ستمکاران آن عهد، به جان آمده بودند، به طور قطع يک دعوت خدائى و يک بانگ گوش نواز توحيدى را که بر اساس عدالت و الغاى امتيازات و مساوى بودن آقا و نوکر، شاه و رعيت، سياه و سفيد، در برابر قانون و عدالت است قبول مى کند و از اين جهت آنهائى که اين دعوت بر خلاف منافعشان بود هر چه خواستند از آن جلوگيرى کنند يا مردم را مانع از گرويدن به آن شوند، نتوانستند، همه جا انقلاب مى شد و در همه جا رژيم ظالم و وضع سابق را محکوم مى کردند و اوضاع تغيير مى کرد.
اوضاع جهان براى قبول دعوت حضرت امام زمان مهدى عليه السلام که همان دعوت به اسلام و قرآن است، مطابق اخبار، به مراتب از اوضاع عالم در زمان بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آماده تر خواهد شد و همان طور که کلمه اسلام در آغاز ظهور اسلام به سرعت پيشرفت کرد و صداى توحيد بر همه صداها غالب شد، و اسلامى که در مقدارى از تاريخش منحصر پيغمبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم و على و خديجه عليهما السلام بود، با فقدان وسايل در جهاد و دفع يورش مشرکان، بزودى موفق گرديد، و لشکرهاى منظم مسلحى را که در دنياى آن روز مجهزترين سلاحها را در دست داشتند درهم شکست و نابود ساخت.
همين طور امام زمان عليه السلام نيز با اصحاب و ياورانش که از ابتدا کار به تعداد مجاهدين ميدان جهاد بدر مى باشند مى توانند دنياى منقلب و نا آرام آن روز را آرام و مردم را چنان اميدوار به آينده درخشان و پر از خير و رحمت و برکت نمايند که در سريع ترين فرصت همه به دين اسلام گرويده آمادگى خود را براى قبول يک سازمان الهى اسلامى محکم و پايدار، در تحت سرپرستى امام عصر عليه السلام نشان دهند.
«و ما ذلک على الله بعزيز»

 

 

 

3- نحوه پيروزى امام زمان عليه السلام بر سلاحهاى ويرانگر

سؤال :
در موقع ظهور امام زمان عليه السلام بطورى که از ترقى کنونى بشر در صنعت و تکنيک ملاحظه مى شود، دنيا مجهز به سلاحهاى بسيار مهيب و خطرناک خواهد بود.
آن حضرت در برابر اين سلاحهاى مخوف، چگونه مانند جدش با شمشير قيام خواهد کرد؟و چگونه با سلاحهاى قديم، مثل شمشير و غيره با ارتش هاى دنياى آن روز جهاد مى نمايد؟و آيا مى شود تصور کرد که کسى بتواند به وسيله شمشير با بمبهاى ئيدروژنى و امثال آن، جنگ و نبرد کند؟
جواب :
اولا : مقصود از خروج با شمشير، ماموريت به جهاد و توسل به اسلحه براى اعلاء کلمه حق است.
بنابر اين قيام با شمشير، کنايه از قيام با اسلحه و پيکار و جهاد و تعيين نوع ماموريت آن حضرت است و اينکه آن حضرت مامور به مصالحه با کفار نيست.
بديهى است با هر اسلحه اى که لازم باشد، آن حضرت و اصحابش با کفار و ستمگران جهاد مى نمايند و از هرگونه اسلحه اى که در زمان ظهور آن حضرت متداول باشد، و به استعمال آن حاجت داشته باشند، استفاده مى نمايند.
ثانيا : از کجا که در زمان ظهور آن حضرت، اين اسلحه هاى مهيب در اختيار بشر باقى باشد، زيرا ممکن است که در اثر حوادث و آشوبها و انقلابات شديد و جنگهاى خانمانسوز جهانى، که پيش از ظهور آن حضرت واقع مى شود دو ثلث بشر نابود شود، اين اسلحه هاى جهنمى معدوم گردد و شايد کسى باقى نماند که بتواند از اين اسلحه ها استفاده کند، يا آنها را تهيه نمايد و اين احتمال هم کاملا بجا و قابل توجه است.
يکى از امورى که در احاديث از آن خبر داده شده و اوضاع کنونى آن را ممکن الوقوع نشان مى دهد، جنگهاى جهانگيرى است که در اثر آن، بيشتر نقاط زمين از سکنه خالى مى گردد و شهرها ويران مى شود، وصدها ميليون بشر را رهسپار ديار عدم مى سازد.
تا يک قرن پيش، وقوع چنين جنگهايى بسيار بعيد به نظر مى رسيد، زيرا با آن اسلحه هاى سابق و با نبودن وسايل ارتباط جمعى بين شهرها و کشورها، اگر جنگى واقع مى شد، اولا پيش از آنکه خبرش به کشورهاى همسايه و يا دورتر برسد و دامنه جنگ گسترش يابد، آن جنگ به پايان مى رسيد، و ثانيا در آن زمانها، تعيين غالب از مغلوب، خاتمه يافتن جنگ، تسلط يکى از دو طرف يا از بين رفتن طرفين، متوقف بر کشتارهاى عمومى و استعمال بمب و غيره نبود.
اما در عصر حاضر بطورى که همه پيش بينى مى نمايند با وسائل ارتباطى که همه عالم را به منزله يک شهر و يک محله نموده، و با اسلحه ها و تجهيزاتى که در دست زمامداران بى ايمان است و هيچ وسيله اى براى کنترل خشم و شهوت و جاه پرستى آنها نيست، اگر جنگ شروع شود، علاوه بر آنکه غالب از مغلوب تشخيص داده نمى شود و طرفين از بين مى روند، اکثر ملل و سکنه کره زمين ممکن است در ظرف چند ساعت فانى و نابود شوند.
پس اگر در احاديث شريفه فرموده اند : ظاهر نمى شود مهدى عليه السلام مگر آنکه ثلث مردم کشته شوند و ثلث آنها بميرند و ثلث آنان باقى بمانند. و فرموده اند : اين ظهور واقع نخواهد شد، تا وقتى دو ثلث مردم از بين بروند (13) نبايد تعجب کرد، بلکه بايد آن را نشانه علوم بى پايان حضرت رسول اکرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه طاهرين عليهم السلام و آگاهى آنها از آينده و اطلاعشان بر مغيبات به اذن و تعليم خدا دانست و از معجزات و کراماتشان به شمار آورد.
«فهم موضع سره و لجا امره و عيبة علمه، و موئل حکمه و کهوف کتبه، و جبال دينه» (14).
«و لا يدخل الجنة الا من عرفهم و عرفوه و لا يدخل النار الا من انکرهم و انکروه» (15)
جعلنا الله من محبيهم و خدام شيعتهم.

 

 

4- مکان حضرت مهدى عليه السلام در غيبت کبرى

سؤال :
در عصر غيبت کبرى، حضرت مهدي- ارواحنا فداه- در چه مکانى اقامت دارند؟و چگونه زندگى مى نمايند؟خوراک، غذا، لباس و خوابگاه ايشان چگونه است و از کجا تهيه مى شود؟
جواب :
اصولا بايد توجه داشت که اگر در موضوع غيبت، اينگونه نقاط مکتوم بماند، ايجاد شک و شبهه اى نمى نمايد، چنانکه روشن شدن آن نيز در ثبوت و اثبات اصل غيبت مداخله اى ندارد، و وقتى يبت شخص امام عليه السلام و مخفى بودن ايشان معقول و منطقى باشد (چنانکه هست و به آن ايمان داريم) مخفى بودن اين خصوصيات به طريق اولى معقول و منطقى خواهد بود و جهل به اين گونه امور، دليل بر هيچ مطلبى نخواهد شد.
اين پرسش ها، با پرسش از اينکه امام هم اکنون در چه نقطه اى است؟ يا با ما چند متر يا چند هزار کيلومتر فاصله دارد؟ يا امروز چه غذائى ميل فرموده است؟يا چند ساعت استراحت کرده و چه مقدار راه پيمائى نموده فرقى ندارد و بى اطلاعى ما از آن به جائى ضرر نمى زند، و عقيده اى را متزلزل نمى سازد، خدائى که به حکمت بالغه و قوه قاهرة و مصلحت تامه خود، امام را در پرده غيبت قرار داده است، قادر است اين خصوصيات را نيز طبق مصلحت از مردم پنهان سازد.
مع ذلک براى اينکه به اين پرسش، پاسخ مختصرى داده شود، عرض مى کنيم بر حسب آنچه از بعضى از احاديث، و حکايات معتبر استفاده مى شود، امام- روحى له الفدا- در غيبت کبرى در مکان خاصى و در شهر معينى استقرار دائم ندارند که از آن مکان و آن شهر خارج نگردند و به محل ديگر تشريف نبرند، بلکه براى انجام وظايف و تکاليفى به مسافرت و سير و حرکت، انتقال از مکانى به مکان ديگر، مى پردازند، و در اماکن مختلف بر حسب بعضى از حکايات، زيارت شده اند. و از جمله شهرهائى که مسلم به مقدم مبارکشان مزين شده است، مدينه طيبه، مکه معظمه، نجف اشرف، کوفه، کربلا، کاظمين، سامرا، مشهد، قم (16) و بغداد است، و مقامات و اماکنى که آن حضرت درآن اماکن تشريف فرما شده اند، متعدد است، مانند مسجد جمکران قم، مسجد کوفه، مسجد سهله، مقام حضرت صاحب الامر در وادى السلام نجف و در حله.
و بعيد نيست که اقامتگاه اصلى ايشان، يا اماکنى که بيشترآمد و شدشان در آنجاها است، مکه معظمه و مدينه طيبه و عتبات مقدسه باشد.
اگر پرسش شود :
پس حضرت امام زمان- عجل الله تعالى فرجه- با کوه رضوى و ذى طوى چه ارتباطى دارند که در دعاى ندبه است :
«ليت شعرى اين استقرت بک النوى، بل اى ارض تقلک او ثرى ابرضوى او غيرها ام ذى طوي» (17).
پاسخ داده مى شود :
راجع به اين موضوع در کتاب فروغ ولايت (در بخش دوم) توضيح داده ايم، در اينجا هم بطور مختصر اشاره مى نمائيم که : اين دو مکان بر حسب کتب معاجم و تواريخ نيز از اماکن مقدس است و محتمل است که حضرت بعضى از اوقات شريف خود را در اين دو مکان به عبادت و خلوت گذارنده باشند و اين جمله هيچ دلالتى بر اين که اين دو مکان، يا يکى از آنها، اقامتگاه دائمى آن حضرت است، ندارد.
چنانکه در کتاب فروغ ولايت شرح داده ام، اين استفهامها استفهام حقيقى نيست، بلکه به انگيزه بيان سوز هجران و اظهار تاسف و تلهف از فراق و حرمان از فيض حضور و تاخير عصر ظهور گفته شده است، علاوه بر اينکه بعضى از عبارات دعاى شريف ندبه دلالت دارد بر اين که ايشان در بين مردم مى باشند و از بين مردم خارج نمى باشند، مثل اين جمله :
«بنفسى انت من مغيب لم يخل منا بنفسى انت من نازح لم ينزح (ما نزح) عنا» (18)
اگر کسى سؤال کند :
پس اين که در بعضى زبانها است و مخصوصا برخى از علماى اهل سنت آن را بازگو مى کنند و گاهى آن را بهانه حمله و جسارت به شيعه قرار مى دهند که اينان حضرت صاحب الامر عليه السلام را در سرداب سامرا مخفى مى دانند، چه مصدرى دارد؟
جواب داده مى شود که :
جز جهل بعضى از اهل سنت و غرض ورزى و خيانت برخى ديگر که شيعه اهل بيت عليهم السلام را متهم مى سازند و از دروغ پردازى و تهمت و افترا کوتاهى نمى کنند، هيچگونه مصدرى ندارد، و تمام اخبار و احاديث و حکايات اين موضوع را که امام عليه السلام در سرداب سامرا مختفى مى باشند، رد مى نمايند و در کتاب منتخب الاثر و نويد امن و امان، نيز کذب اين افتراء ثابت شده است، و در اخبار و احاديث حتى خبر رشيق، خادم معتضد عباسى اسمى از سرداب نيست (19).
فقط در يک روايتى که بر حسب آن، خانه آن حضرت بار ديگرمورد حمله سپاهيان دولتى قرار گرفت، از سرداب، صداى قرائت شنيدند اسمى از سرداب برده شده است (20) و طبق اين روايت هم امام عليه السلام در حالى که فرمانده نظاميان با سربازانشان در سرداب را گرفته بودند حضرت از سرداب بيرون آمدند و تشريف بردند.
پس از آنکه سربازها همه رسيدند، فرمانده فرمان ورود به سرداب را داد سربازهائى که ديده بودند آن حضرت بيرون آمدند، گفتند : مگر آن کس نبود که بيرون رفت و بر تو عبور کرد؟گفت : او را نديدم، چرا او را رها کرديد؟گفتند : ما گمان مى کرديم تو او را مى بيني.
حاصل اينکه موضوع مختفى بودن آن حضرت در سرداب، يکى از دروغهاى بزرگى است که به شيعه بسته اند، ولى قابل انکار نيست که خانه حضرت امام حسن عسکرى عليه السلام سالها (در دوران غيبت صغري) مقر آن حضرت بوده است، و بعضى از خلفا هم اين مطلب را مى دانستند. و لذا در روايت رشيق خادم است که معتضد، نشانى خانه و خادمى را که بر در آن ايستاده است به رشيق داد.
چنانکه از بعضى حکايات و تواريخ استفاده مى شود، معتمد خليفه و راضى، بلکه احتمالا مقتدر نيز، از جريان امور، کم و بيش مطلع بوده اند، و امام عليه السلام و نواب او را مى شناختند، و بعد هم، از خلفاى ديگر که در عصر غيبت کبرى بوده اند، ناصرخليفه که از اعاظم و علماى خلفاى بنى عباس است، عارف به آن حضرت بوده است و درى که هم اکنون بر صفه سرداب است و از آثار باستانى و نفايس اشياى عتيقه است، در عصر او و به امر او، ساخته است.
به اين جهت که خانه و سرداب موجود، از بيوت مقدس است و بدون شک و شبهه محل عبادت و مقر و منزلگاه سه نفر از ائمه اهل بيت عليهم السلام بوده است، از آغاز مورد نظر شيعيان و دوستان و حتى خليفه اى مثل «ناصر» بوده، و عبادت و اطاعت خدا را در آن اماکن شريفه مغتنم مى شمردند و آن را از مصاديق مسلم آيه شريفه ذيل مى دانستند :
«فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذکر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الآصال» (21)
«در خانه هايى خدا رخصت داده که آنجا (انبياء و اولياء) رفعت يافته و ذکر نام خدا شود و صبح و شام تسبيح و تنزيه ذات پاک او کنند».
و ما هم امروز، بر اساس همين ملاحظات، اين اماکن رفيع را احترام مى کنيم و عبادت در آن اماکن را فوز عظيم مى شماريم و آرزومند زيارت سرداب و نماز و عبادت در آنجا مى باشيم.
اما پاسخ اين پرسش که : لباس و غذا و خوابگاه ايشان چگونه است؟ آنچه مسلم است اين است که در امور و کارهاى عادى، حضرت ملتزم به توجيهات و تکاليف شرعى مى باشند و آداب و برنامه هاى واجب و مستحب اين کارها را مو به مو رعايت مى نمايند و محرمات و مکروهات را ترک مى فرمايند.
بلکه در مورد مباحات نيز، ترک و فعل ايشان، بر اساس دواعى عالى و مقدس است و براى دواعى نفسانى، کارى از آن حضرت، اگر چه فائده آن جسمانى و اشباع غرائز جسمى باشد، صادر نمى شود، به عبارت ديگر هر يک از اعمال و افعال، براى آن حضرت وسيله است نه هدف.
و اما اينکه امور معاش و تهيه غذا و پوشاک براى امام (ره) در عصر غيبت بطور عادى است يا به نحو اعجاز؟جوابش اين است که : بطور عادى بودن اين امور، امکان دارد و مانعى ندارد، چنانکه بر حسب بعضى از حکايات در برخى از موارد نيز به نحو اعجاز جريان يافته است.
در حالى که خداوند متعال، حضرت مريم مادر حضرت عيسي- على نبينا و آله و عليه السلام- را مخصوص به عنايت خود قرار دهد و از عالم غيب او را روزى دهد، چنانکه قرآن مجيد صريحا مى فرمايد :
«کلما دخل عليها زکريا المحراب وجد عندها رزقا، قال يا مريم انى لک هذا قالت هو من عند الله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب» (22)
«هر وقت زکريا به عبادتگاه مى آمد، روزى شگفت آورى مى يافت، مى گفت : اى مريم، اين روزى از کجا براى تو مى رسد. پاسخ داد : اين از جانب خداست که همانا خدا به هر که خواهد روزى بى حساب مى دهد». استبعادى ندارد که وصى اوصياء و خاتم اولياء و وارث انبياء را از خزانه غيب خود رزق و روزى دهد و تمام وسايل معاش او را بهر نحوى که مصلحت باشد، فراهم سازد.
ان الله على کل شى ء قدير

 

 

5- وظايف حضرت مهدى عليه السلام در عصر غيبت

سؤال :
امام عليه السلام در غيبت کبرى چه مسؤوليت هائى را بر عهده دارند؟و به چه کارها و اعمالى اشتغال دارند؟و اين عمر طولانى را در چه شغل و عملى مى گذرانند؟و در برابر جوامع و افراد و شيعيان، چه برنامه اى را اجرا مى نمايند؟
جواب :
در غيبت کبرى کارها و مشاغل و مسؤوليت هاى امام عليه السلام بسيار حساس و مهم است و اگر چه تصرف و بسط يد و حکومت ظاهرى بر اوضاع ندارند و رتق و فتق امور را ديگران در اختيار گرفته و نظام حکم و اداره را به خود اختصاص داده و بندگان خدا را استضعاف و استعباد مى کنند، مع ذلک امام عليه السلام ناظر بر اوضاع مى باشند و عنايت هائى دارند و تصرفاتى مى نمايند.
و بالجمله شؤون امامت و رهبرى و زعامت را در حدود امکان متصدى شده و وظايف خود را به نحو احسن و اکمل انجام مى دهند، خلاصه، عمر طولانى ايشان در اطاعت خدا مى گذرد، هم تکاليف فردى خويش را انجام مى دهند و هم بر حسب حکايات متواتر، تکاليف اجتماعى را، آنچه مقتضى و مصلحت باشد، انجام مى دهند، مانند هدايت اشخاص، يارى دادن مؤمنين بر مخالفين در بحث و احتجاج، حل مسائل مشکل، نصيحت و موعظه افراد، شفاى امراض، هدايت گم شدگان و رساندن آنها به مقصد، تعليم ادعيه، کمک مالى به نيازمندان، فريادرسى گرفتاران و درماندگان و زندانيان، يارى بيچارگان، که بيشتر اين اعمال در ضمن ظهور معجزات، از آن حضرت صادر شده است (23).
به نظر اينجانب، يکى از امورى که نشانه تصرف آن حضرت در قلوب و توجه نفس قدسى و اثر عنايت ايشان است، همين بقاء سازمان رهبرى و تشکيلات علمى و تبليغى شيعه، فعاليت حوزه هاى علوم دينى و تاليف کتابها، مجالس تبليغ، استمرار رشته اجتهاد و استنباط احکام و تاييداتى است که على الدوام علماء و فقهاء از آن برخوردارند که در واقع اگر چه رسما حکومت از فقهاء که از جانب امام عليه السلام حکام شرعى مى باشند غصب شده است، مع ذلک حکومت آنها بر قلوب باقى است و مواد اطاعت اختيارى جامعه شيعه از علماء، به مراتب بيشتر از مواد اطاعت اجبارى آنها از رژيمى است که در هر منطقه و ناحيه برقرار است و از راه ناچارى از آن اطاعت مى نمايند.
اگر با دقت ملاحظه شود، رژيم رهبرى امام عليه السلام به واسطه علماء در سر تا سر زمين، در هر نقطه اى که يک نفر شيعه باشد، مورد قبول و احترام است، و حاکم همه، شخص حاکم الهى، يعنى حضرت صاحب الزمان عليه السلام مى باشد.
مساله اين است که تاسيسات رهبرى شيعه که با يک تعبير بسيار کوتاه و غير جامع و نارسا، در زمان ما آن را روحانيت و جامعه روحانيت مى گويند- با تمام موانعى که از آغاز عصر غيبت کبرى تا حال براى بقاء و عرض وجود- و اجراى بر نامه ها و مداخله در کارها و امر به معروف و نهى از منکر، مبارزات ايجابى و سلبى، تربيت علماء و هدايت جوامع شيعه، داشته است، در هر عصر و زمان به عنوان قوى ترين بنياد، وظائف بزرگى را انجام داده و حافظ شيعه از انقراض بوده و هست.
هيچ جمعيت و هياتى، مثل جامعه روحانيت، هدف تيرهاى خطرناک بيگانگان داخلى و خارجى نبوده و نيست. فرق مختلف و اقليت هائى که بيگانگان آنها را به وجود آورده، يا فعلا به مزدورى و خيانت گرفته اند، با روحانيت، سخت دشمن هستند، و از زدن هيچ ضربت کشنده اى به اين جامعه خوددارى نمى کنند و حتى با تهمت و بهتان و افترا مى کوشند تا اذهان عوام و جوانان را نسبت به آنان مشوب، و ايمان مردم را به آنها ضعيف سازند.
تبشير و استعمار و الحاد و کمونيسم و مکتب هاى مختلف، همه با اين طبقه به شدت وارد پيکار شده اند، و تمام امکانات مادى و قوائى را که دارند در اين پيکار وارد کرده اند، و پولهاى گزاف و مبالغ سرسام آورى که در راه از پاى در آوردن روحانيت، و تزلزل آن صرف مى شودبيش از حد تصور است.
فقط گاهى آمارهائى که از دستشان در مى رود و منتشر مى شود، به ما نشان مى دهد که بيگانگان خصوصا حکومتهاى آنها، تا چه از حد از اسلام و نفوذ علماى اسلام در قلوب مردم نگران هستند و آن را ضد منافع خود و مانع در استيلاى آنان بر مسلمانان و معادن و ذخائر آنها مى دانند.
از يکسو زورمندان و طبقه حاکمه که همواره مى خواسته اند به شکل يک واحد ممتاز، انسانها را استعباد نمايند و حکومت فردى داشته باشند و از ديگران حق اظهار راى و حقوق انسانى ديگر را سلب نمايند و مردم را به تعظيم و تکريم خود و اظهار کوچکى و تملقهائى که ننگ انسانيت است وادار نمايند اين طبقه را براى اين مقاصد کثيف، خطر مى دانستند و براى محو آنها و بى ثمر ساختن تبليغات و اعتراضات آنها، فعالانه کوشش مى کردند و حتى اگر مى توانستند اشتباه کارى کنند، افرادى را مى ساختند و تحت عناوين و القابى در برابر جامعه روحانيت به اسم عالم و روحانى معرفى مى کردند!
اين اقويا و حکومت ها، از ظهور مفاهيم اسلامى و روشن شدن حقايق قرآن سخت بيمناکند، زيرا آنجا که قرآن است و آنجا که اسلام است و آنجا که نداى برابرى و مساوات
«ان اکرمکم عند الله اتقاکم» (24)
«همانا گرامى ترين شما در نزد خدا پرهيزکارترين شما است».
بلند است، و آنجا که بانگ :
«و لقد بعثنا فى کل امة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت» (25)
«و همانا ما در ميان هر امتى پيغمبرى فرستاديم تا به خلق ابلاغ کند که خداى يکتا را بپرستيد و از بتان دورى کنيد».
شب و روز به گوشها مى رسد، براى حکومت فردى و اين تشريفات و تکريم ها و فرد پرستى ها و اين امتيازات و اين همه فاصله ها و جدائيها، جائى و حسابى نيست.
و اين روحانيت است که رساندن و ابلاغ اين نداها، و پياده کردن اين برنامه ها را به عهده گرفته است.
از سوى ديگر مى بينيم روحانيت شيعه چون به اصطلاح امروز دولتى نيست يعنى نمى تواند در نظامات غير اسلامى (که متاسفانه در همه نقاط دنيا مسلط هستند) خود را ادغام کند که از آنها حقوق و بودجه بگيرد، و مجرى برنامه هاى خاص و معين شده باشد.
اگر چه در نظام اسلامى همه چيز تحت نظر حکومت و نظام اسلام است و رهبر اسلام بر همه امور نظارت دارد، و بايد حسن جريان تمام رشته ها را کنترل کند و اداره نمايد که از جمله رشته تبليغات و ارشادات و علوم اسلامى و گسترش دادن آن در بين تمام مردم است بطورى که همه و همه، در مسائل اسلامى وارد گردند، و محققان عاليقدر بتوانند به تحقيق و بررسى مشغول باشند.
اکنون که رسما نظام اسلام بر تمام دنيا حاکم نيست، و نفوذ اسلام و برنامه هاى آن در نفوس باقى است، روحانيت و به عبارت ديگر : روات احاديث اهل بيت عليهم السلام به صورت صنف خاصى شکل گرفته است، ودر حقيقت از نظر هر فرد شيعه متوجه و آگاه، روحانيت همان نقش هيات حاکمه را، که بايد ناظر بر اوضاع و تربيت و تعليم و حسن جريان تمام امور باشد، اجرا مى نمايد، ولى هر وقت نظام اسلامى رسما در تمام دنيا يا در يک جامعه پياده شود، روحانيت به اين شکل فعلى باقى نخواهد ماند که ما در اين مقاله در مقام تفصيل و شرح اين بحث نيستيم.
مقصود اين است که روحانيت از جنبه بودجه و قوه و نظام مالى، نظامى که نيروى انتظامى و قوه مجريه رسمى آن را اجرا نمايد ندارد، و اين خود مردم هستند که با کمال اختيار و بدون اين که تحت فشار مطالبه مامور و باز پرس و بازرس و اداره تشخيص مالياتها و ادارات وصول و جرائم باشند، وجوه شرعيه خود را تمام و کمال، بدون اينکه يک ريال کمتر بدهند، با نهايت خلوص نيت و با افتخار، ادا مى کنند.
و عجيب اين است که تبليغاتى عليه پرداخت وجوه شرعى به علماء و مراجع در سطوح مختلف و به عناوين بسيار و بطور گسترده، ادامه دارد، مع ذلک تاثيرى نمى کند و توجه مردم به پرداخت اين وجوه و تقويت بنيه مالى دستگاه رهبرى تشيع، هر روز بيشتر مى شود.
آرى دشمنان مى دانند که يکى از راه هاى مؤثر در از کار انداختن روحانيت و تعطيل حوزه ها و جلوگيرى از نشر معارف اسلام و تربيت علما و محققين روحانيت، استخدام کردن و دستگاهى و دولتى کردن افراد روحانى و تضعيف بنيه مالى اسلام مى باشد، از اين جهت با حملات زبانى و قلمى و عملى، و تهمت و افترا و انتشارات فريبنده، مى کوشند تا سازمان رهبرى اسلام و مراکز فکرى و تحقيقى و ثقل روحانيت را نيازمند سازند، و همکاريهاى مالى مردم را قطع کنند، ولى آنچه ملاحظه مى کنيم هر چه سعى مى کنند با وسائل مختلف سمعى وبصرى تبليغى که در دست دارند، مردم را از پرداخت وجوه شرعى و سهم مبارک امام عليه السلام (که پر برکت ترين و مقدس ترين وجوه است) باز دارند، رغبت مردم به پرداخت آن وجوه بيشتر مى شود و روز به روز وضع مالى حوزه هاى علميه، و کمک هاى مالى به مبلغين، محکمتر و زيادتر مى شود.
چرا؟براى اينکه خدا مى فرمايد :
«يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون» (26)
«مى خواهند نور خدا را با دهانشان خاموش سازند ولى خداوند، تمام کننده نورش مى باشد هر چند کفار، اکراه داشته باشند».
چرا؟براى اينکه قلوب، در تحت تصرف ولايتى امام عليه السلام قرار دارد (27) و هر چه دشمنان بخواهند با تمهيدات و نقشه ها قلوب را از علما و نواب امام عليه السلام منصرف سازند، نمى توانند.
بايد اين چراغ روشن بماند و حجتهاى امام عليه السلام در بين مردم باقى بمانند، و همانطور که خدا زمين و خلايق را بدون حجت نخواهد گذارد، امام عليه السلام نيز مردم و شيعيان را بدون حجتى از جانب خود نخواهد گذاشت، و اين رشته نيابت و هدايت و حکومت از جانب امام عليه السلام همانطور که از آغاز و از عصر غيبت کبرى تا حال منقطع نشده، تا زمان ظهور آن حضرت نيز منقطع نخواهد شد :
«لئلا يکون للناس على الله حجة» (28)
«تا مردم بر عليه خداوند حجتى نداشته باشند».
حاصل اينکه امام عليه السلام در عصر غيبت بر امور نظارت دارند، و بطور مطلق از کارها کناره گيرى ندارند.
اگر گفته شود : حال که چنين است، اگر چه ظهور کلى حضرت صاحب الامر- ارواحنا فداه- متوقف بر حصول شرايط و مقدمات و اذن خداوند متعال است، ولى اگر اينگونه مداخلات و توجيهات و مقابلات و تشرف دادن اشخاص به سعادت لقاء و شرفيابى به حضور آن حضرت بيشتر باشد، که يک ظهور جزئى هميشه در بين باشد، اصلاحات مهمى انجام خواهد شد و بسيارى از مصالح تامين و مفاسد زيادى دفع مى گردد.
مثلا اگر آن حضرت با علماء و زعماء، به نحوى که او را هنگام ملاقات نشناسند و بعد بشناسند، ديدارى کند و آنها را راهنمائى بنمايد، جريان امور مستقيم مى شود، پس چرا چنين برنامه اى نيست البته خود آن حضرت داناتر به وظايف خود هستند و آنچه را وظيفه دارند و به مقدارى که مصلحت باشد، اين کارها را انجام مى دهند و يقينا بهر نحو عمل فرمايند، همان عين وظيفه و مصلحت است.
پاسخ اين است که : سخن تمام همين است که گفته شود وظايف و تکاليف حضرت بيشتر از آنچه انجام مى دهند نيست، و آن حضرت، عالم به مصالح و موارد هستند، و در حدودى که مصلحت باشد و به نظام غيبت و تربيت امت و آماده ساختن آنها براى ظهور کلى، خلل وارد نشود، اقدام مى فرمايند.
و اگر بنا باشد که امور تحت نظر مستقيم ايشان قرار بگيرد و استناد علماء و خواص، و بلکه عوام، در اعمال و اقدامات به راهنمائيهاى شخصى و خاص ايشان باشد، يک باب ديگر باز مى شود، و نظام دين و نظامى که در عصر غيبت کبرى در نظر گرفته شده است، اختلال مى يابد، و براى هر لقاء و ديدار و استنادى، خرق عادت و ظهور معجزه لازم مى گردد، و ارتباط با امام عليه السلام در غيبت کبرى از غيبت صغرى هم بيشتر مى شود!
بنابر اين برنامه و نظام غيبت کبرى، همين نظامى است که اجرا مى شود و از پيش معين شده است، و بيش از اين سخن را در اين بحث طولانى نمى کنيم و به اين بيانات بلاغت نظام حضرت امير المؤمنين عليه السلام کلام را تمام مى کنيم :
«فلا تستعجلوا ما هو کائن مرصد، و لا تستبطئوا ما يجى ء به الغد، فکم من مستعجل بما ان ادرکه و دانه لم يدرکه. و ما اقرب اليوم من تباشير غد. يا قوم، هذا ابان ورود کل موعود و دنو من طلعة ما لا تعرفون، الا و ان من ادرکها منا يسرى فيها بسراج منير، و يحذو فيها على مثال الصالحين ليحل فيها بسراج ربقا، و يعتق فيها رقا، و يصدع شعبا، و يشعب صدعا فى سترة عن الناس لا يبصر القائف اثره و لو تابع نظره. ثم ليشحذن فيها قوم شحذ القين النصل تجلى بالتنزيل ابصارهم، و يرمى بالتفسير فى مسامعهم، و يغبقون کاس الحکمة بعد الصبوح» (29)
«در پيدايش تباهى هايى که واقع خواهد شد و انتظار آن مى رود، شتاب نکنيد، و آن را دير مپنداريد که چه بسيار شتاب کننده اى در امرى که چون آن را دريابد، آرزو مى کند که اى کاش به آن نرسيده بود. و امروز، چه بسيار به علائم و آثار فردا نزديک است.
اى گروه مردم، اين زمان، موقع آمدن هر موعود، و گاه نزديک شدن ديدار فتنه هائى است که از آن آگاه نيستيد. آگاه باشيد که هر کس از ما اهل بيت (حضرت صاحب الزمان عليه السلام) که آن فتنه ها را درک کند، در تاريکى آن حوادث، با چراغى نور دهنده (هدايت الهي) حرکت مى کند و بر روش نيکان رفتار مى نمايد، تا آنکه در آن گرفتاريها، ريسمان گمراهيها را بگشايد و اسير جهل و نادانى را آزاد کند و جمعيت اهل باطل را پراکنده سازد، و تفرقه اهل حق را پيوسته گرداند، در حالى که در پرده و پنهانى از مردم است، و حتى جوينده او نيز او را نمى يابد، هر چند که در پى او نظر افکند».
پس از آن گروهى (جهت برابرى با اهل باطل و حمايت از دين و امر به معروف و نهى از منکر و استقامت در راه حق) تيز (و نافذ و مؤثر) شوند، مانند شمشيرى که آن را شمشير ساز تيز گرداند، بطورى که ديده هاى آنان به نور قرآن جلا داده شود و تفسير قرآن در گوش ايشان القا گردد، و شبانگاه، جام حکمت بدانان نوشانند، بعد از اينکه، در بامداد هم آشاميده باشند.

 

 

6- زندگانى شخصى حضرت مهدى عليه السلام

سؤال :
آيا حضرت صاحب الامر عليه السلام همسر دارند و صاحب عائله و فرزند مى باشند.
اگر دارند کجا اقامت دارند و آيا آنها شناخته شده اند يا بطور ناشناس زندگى مى کنند و کسى آنها را نمى شناسد؟
جواب :
بايد متذکر بود که جواب اين پرسش، در هاله قدس غيبت امام عليه السلام قرار دارد و خفاء امر امام عليه السلام که يکى از نشانه ها و خصايص آن حضرت است، در پاسخ اين سؤال نيز اثر مى گذارد، لذا بطور تحقيق و يقين نمى توان به آن پاسخ داد، چون در اين زمينه احاديث و روايات اطمينان بخشى در دست نداريم، يا اينکه به نظر حقيرنرسيده است، و اگر در عصر ائمه عليهم السلام و در وقت صدور ساير روايات، اينگونه پرسش ها مطرح شده باشد، شايد بعضى از روات احاديث، براى اينکه در جوهر مطلب دخالت نداشته اند، به حفظ و ضبط احاديث آن همت نگماشته اند.
بعضى از رواياتى هم که در دسترس است با چشم پوشى از وضع سند و متون آنها، يا از جهت اختلاف نسخه يا غرابت متن، ضعف دارند. مانند روايت شيخ الطائفه (شيخ طوسى قدس سره) در کتاب «غيبت» از«مفضل بن عمر» از حضرت صادق عليه السلام روايت کرده که اگر چه اين جمله آن :
«لا يطلع على موضعه احد من ولده و لا غيره» (30)
«بر مکان ايشان هيچ کس، حتى فرزندى از فرزندانش اطلاع ندارد».
که با قطع نظر از مناقشه بعضى در آن، بر وجود فرزند براى آن حضرت دلالت دارد. اما«غيبت نعماني»اين جمله را چنين روايت کرده است :
«لا يطلع على موضعه احد من ولى و لا غيره» (31)
«از مکان ايشان هيچ کس حتى دوستدارانشان نيز خبر ندارند».
با وجود اين اختلاف، استناد به نقل «غيبت شيخ» اطمينان بخش نيست، بلکه نقل «غيبت نعماني» از برخى جهات، مانند علو سند و لفظ حديث، معتبرتر به نظر مى رسد. بعضى از روايات، مثل خبر «کمال الدين انباري» و خبر «زين الدين مازندراني» از جهت غرابت و ضعف ظاهرى که در متن آنها است، قابل استناد نمى باشند.
و بعضى ديگر، همچون فقرات برخى از «ادعيه و زيارات» نيز صراحت ندارند، و قابل حمل بر عصر ظهور مى باشند. علاوه بر اين، با فرض قبول دلالت، معترض خصوصيات و تفصيلات نبوده، فقط بطور اجمال، اصل متزوج بودن و فرزند داشتن آن حضرت را بيان مى کنند.
خلاصه سخن آنکه :
اگر چه همسر و فرزند داشتن آن حضرت محتمل است، اما در بررسى اخبار و احاديث به حديث معتبرى که موجب اطمينان باشد، و خصوصا متضمن تفاصيل اين موضوع باشد، نرسيديم، و دنبال کردن و تعقيب اين موضوع هم لزومى ندارد.
چنانکه وضع جناب «خضر»که به اتفاق شيعه و سنى در حيات است، و بنابر تفاسير، همان بنده اى است که در سوره کهف، سرگذشت حضرت «موسي»با سرگذشت ايشان آمده است، از اين جهات نيز بر ما نامعلوم است.
و همچنين وضع حضرت «عيسي»با اينکه زنده است، در اين امور عادى، از جهات متعدد نا معلوم است. بلکه وضع «دجال»بنابر قول آنانکه فعلا او را زنده مى دانند، و«ابن صائد»و«ابن صياد»که مسلم در«صحيح»و ترمذى و ابو داوود و ابن ماجه هر يک در«سنن»خود روايت نموده اند (32) از اين جهات همه مجهول است، و با وجود اين، اهل سنت به وجود آنها و حيات فعلى آنها معترفند.

 

 

7- پيرامون ظهور جزئى حضرت مهدى عليه السلام در ايام غيبت کبرى

سؤال :
چرا حضرت ولى عصر- عجل الله تعالى فرجه- براى رفع ظلم و ارشاد مردم، تا حدودى که ممکن است، ظاهر نمى شوند؟مگر امکان ندارد که تا وقت ظهور کلى که در شرايط خاص و آماده شدن طبيعت جهان و جهانيان واقع مى شود، امام عليه السلام در مناسبات و فرصتهائى ظاهر شوند و راهنمائيهائى بنمايند؟و به دوستان و شيعيان و حق پرستان مددهائى بدهند، و هر زمان خطرى براى ذات شريفشان جلو آمد، يا مصلحتى اقتضا کرد، غايب شوند؟و به همين نحو، ظهورهاى جزئى، يکى بعد از ديگرى داشته باشند تا آن ظهور کلى فرا رسد؟
جواب :
اين نحو ظهور و غيبت، خلاف مصلحت نبوات و خلاف مصالح تربيتى جامعه است، و مانند مداخله يک قوه مستمر غيبى در کادر اختيار بشر و سلب اختيار از انسان مى باشد، و بالاخره با هدف خلقت انسان، تکامل عادى و اختيارى و سير ارادى و تدريجى او بسوى کمالى که :
«انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا» (33)
«ما او را از آب نطفه مختلط خلق کرديم و داراى قواى چشم و گوش گردانيديم».
آن را بيان مى دارد، سازگار نيست، و موجب وقوف و بازماندن بشر از سير ترقى و کمال است، و مانند آن است که همه چيز، وابسته به معجزه گردد، و جريان طبيعى و عادى که سنت خدا بر آن قرار دارد، متروک شود.
ما مى دانيم که شرايط و مقدمات ظهور، دفعتا و بطور ناگهانى حاصل نمى شود (34) ، بلکه از قرنها پيش و به تدريج فراهم مى گردد و دنيا بسوى آن پيش مى رود و از آن استقبال مى نمايد. بلکه ظهور، نتيجه حرکت و سير جامعه انسانى و تحولات فکرى مختلف و ديدن مکتبها و کلاس هاى متعدد بسيارى است.
چنانکه مى دانيم، از مقدمات و شرايط ظهور آن حضرت، اين است که بايد سطح انديشه و طرز تفکر مردم، آمادگى براى ظهور و قبول حکومت واحد و جهانى اسلام را داشته باشد و اين ويژگى در اثر سير عادى جامعه در جهات علمى و فکرى و سياسى و اجتماعى حاصل مى گردد و اين نحو غيبت و ظهور (غيبت در عين ظهورهاى پراکنده) مانع از حصول اين اهداف و موجب غير عادى شدن وضع رشد و ترقى افراد و جوامع خواهد شد. به علاوه، اين ظهور و اختفا، اگر ملازم با شناختن شخص امام عليه السلام باشد، لازمه آن اين است که هر وقت در بين حوادث، به حسب وضع عادى، اهل باطل بحسب ظاهر غالب شده و آن حضرت در خطر افتادند، او که برنامه اش يک سلوک عادى و رهبرى متعارف رهبران الهى است، براى حفظ جانش (که وديعه خدا براى ظهور کلى است) مختفى گردد و مردم را تنها بگذارد. بديهى است که اين برنامه، عکس العمل مساعدى نخواهد داشت، و اگر با شناختن ايشان ملازم نباشد و متنکرا و بطور ناشناس باشد، اين ظهور و غيبت نيست، بلکه استمرار غيبت است، زيرا که با مداخله داشتن در امور، بحسب امکان و مصالح، (که البته هست، هر چند ما نحوه دخالت ايشان را ندانيم) از کجا که آن حضرت مثلا در جنگهاى صليبى شرکت نکرده باشند منتهى تحت فرمان کسى نبوده اند؟و يا اينکه اصحاب و خواص ايشان به فرمان ايشان شرکت نجسته اند.
ما در حوادث بسيار، تاثير غيبى مى بينيم، که اگر عنايت غيبى نبود، وضع آن حوادث طور ديگر گشته بودو فاتحه اسلام خوانده شده بود، يا صدمات جبران ناپذيرى وارد مى شد. اين حوادث بسيار است، حتى در عصر خود ما نيز مى توانيم مواردى را نشان بدهيم.
يک نفر دکتر پزشک، داستانى از يک نفر از مجروحين، در يکى از جنگهاى نواحى خراسان (که او را از اوتاد و وابستگان به حضرت شناخته و عجايب مهمى از او ديده بود) نقل مى کرد، که متاسفانه، هم از جهت اينکه حکايت طولانى بود و هم از جهت مرور زمان و اينکه در وقتى که اين حکايت را براى مرحوم آيت الله والد- طاب ثراه- نقل مى نمود، من طفل بودم و کاملا آن را در ذهن نسپردم، نمى توانم به نحو صحيح و خالى از تحريف نقل کنم، ولى اين حکايت اين موضوع را کاملا روشن مى ساخت که افرادى هستند که در بعضى از امور و کارها و حوادث وارد مى شوند.
حال اسم آنها هر چه باشد، رجال الغيب يا ابدال يا اوتاد يا اصحاب خاص امام عليه السلام بالاخره معلوم است که تحت نظر و فرمان ولى امر- عجل الله تعالى فرجه- انجام وظيفه مى نمايند.
حاصل اين است که : آنچنان نيست که امام عليه السلام در عصر غيبت بطور کلى از امور رعيت خود و جريان اوضاع بر کنار و بى تفاوت باشند، و شايد فرمايش رسول اکرم صلى الله عليه و آله و سلم در حديث جابر، اشاره به همين نکته باشد، آنجا که عرضه داشت :
«و هل يقع لشيعته الانتفاع به فى غيبته؟قال : اى و الذى بعثنى بالنبوة انهم ليستضيئون بنوره، و ينتفعون بولايته فى غيبته کانتفاع الناس بالشمس ان سترها سحاب» (35)
«جابر پرسيد آيا شيعه او در عصر غيبتش از او نفع مى برند؟
حضرت فرمود : آرى، سوگند به آن کس که مرا به پيغمبرى بر انگيخت در دوران غيبت او، به نور او روشنى مى گيرند و به ولايت او بهره مند مى شوند، مانند سود برى مردم از آفتاب پشت ابر».
يکى از اقسام استضائه و انتفاع از وجود امام عليه السلام همين مداخلات و تصرفات است که دليل بر اين است که امام عليه السلام امر شيعيان را مهمل نگذارده و رها نفرموده است چنانکه از آن حضرت در «احتجاج طبرسي» روايت شده است، فرمودند :
«انا غير مهملين لمراعاتکم، و لا ناسين لذکرکم، و لو لا ذلک، لنزل بکم اللاواء، و اصطلمکم الاعداء» (36)
«ما در مراعات شما کوتاهى نمى کنيم و شما را فراموش نمى نمائيم، و اگر اين نبود، شر و بدى بر شما نازل مى گشت و دشمنان بر شما مستولى مى گرديدند».
در اينجا مناسب است به اين مساله هم توجه شود که اين درک شيعه، و ايمان به اينکه حضرت در پشت پرده، پشتيبان آنهاست و آنها را در مقاصد و اهداف اسلامى به انحاء مختلف و مناسب يارى مى دهد، نهضت ها و حرکات اسلامى و جنبش ها را مايه مى دهد، و انسانها را اميدوار مى سازد و به جهاد و کوشش بيشتر براى برقرارى نظام اسلام تشويق مى نمايد.

 


آخرين نکته :

آخرين نکته اى که در اينجا تذکر آن لازم است اين است که : اين طرحها و پرسش ها در برابر يک امر واقع شده (غيبت امام عليه السلام) ، از جانب افرادى که در تعيين برنامه آن حضرت صلاحيت دخالت ندارند، اگر از جنبه فکرى تا حدى مفيد شمرده شود، از جنبه عملى اثرى ندارد و واقعيت را عوض نمى سازد.
غيبت به اين نحو که واقع شده، واقع شده است، مثل اينکه انسان يا مخلوقات ديگر، همه و همه، به همين نحو که آفريده شده اند، آفريده شده اند، و گفتن اينکه : «چرا اين چنين شده، و چرا آنچنان نشده است؟»در کار ديگرى و در دائره اختيار و سلطنت و مالکيت و آزادى ديگرى، خصوصا خداى عالم قادر مختار حکيم، دخالت بيهوده است، و به فرمايش حکيم طوسى :
هر چيز که هست آن چنان مى بايد و آن چيز که آنچنان نمى بايد نيست
بنابر اين، از جنبه عملى بايد به برنامه اين امر واقع شده، توجه داشت و تکاليف و وظايفى را که داريم انجام دهيم. آنچه واقع نشده است، نه با حيات و نه با معاش ما، و نه با دنيا و نه با آخرت ما، ارتباط ندارد.

 

 

8- بحثى پيرامون امکان شرفيابى به خدمت حضرت امام عصر عليه السلام در غيبت کبرى

سؤال :
چنانکه مى دانيم اشخاص جليل القدر و مورد وثوق و اعتماد، در حکايات بسيارى که از حد تواتر هم گذشته است، تشرف بسيارى را به فيض حضور انور حضرت مهدى عليه السلام نقل نموده اند که با سندهاى معتبر، در کتابهاى مشهور ثبت و ضبط است.
در همين عصر خودمان نيز برخى به اين سعادت عظمى نايل گرديده اند، با اينکه در توقيع صادر به نام جناب «على بن محمد سمري» نايب چهارم از «نواب اربعه» در عصر غيبت صغرى، اعلام شده است که.
«وقعت الغيبة التامة فلا ظهور الا بعد اذن الله تعالى ذکره. . . و سياتى لشيعتى من يدعى المشاهدة قبل خروج السفيانى و الصيحة و هو کذاب مفتر. . .» (37)
«غيبت کامل آغاز شده و هر کس پيش از«خروج سفياني»و«صيحه آسماني»ادعاى مشاهده نمايد، کذاب و مفترى است».
بنابر اين چون آن حکايات به هيچ وجه قابل خدشه نيست، اين توقيع را چگونه بايد تفسير کرد؟
جواب :
اين توقيع، اعلام پايان يافتن «غيبت صغري»و شروع «غيبت کبري»است در آن به جناب «على بن محمد سمري»- رضوان الله عليه- امر شده است که به احدى وصيت ننمايد که بعد از او قائم مقام او و نايب خاص باشد.
و نيز اعلام صريح بطلان ادعاى افرادى است که در غيبت کبرى، ادعاى نيابت و سفارت خاصه و وساطت بين امام عليه السلام و مردم مى نمايند.
بنابر اين، چنانکه بعضى بزرگان هم فرموده اند، ممکن است مراد از اينکه «مدعى مشاهده» کذاب و مفترى خوانده شده است، کسانى باشند که ادعاى نيابت کنند و بخواهند با دعوى مشاهده و شرفيابى، خود را واسطه بين امام و مردم معرفى نمايند، و همين حکايات و وقوع تشرف اشخاص به خدمت آن حضرت هم، قرينه و دليل است بر اينکه در اين توقيع، نفى مطلق مشاهده و شرفيابى مراد نيست، بلکه مقصود نفى ادعائى است که دليل بر تعيين شخص خاصى به نيابت باشد.
و ممکن است مراد از توقيه مذکور نفى ادعاى اختيارى بودن مشاهده و ارتباط باشد، يعنى اگر کسى مشاهده و ارتباط را به اختيار خود ادعا کند، به اين صورت که هر وقت بخواهد خدمت امام عليه السلام شرفياب مى شود. يا ارتباط پيدا مى کند، کذاب و مفترى است و اين ادعاء از احدى در غيبت کبرى پذيرفته نيست، يا اينکه چنين کسى که اين سمت را به راستى داشته باشد، پيدا نخواهد شد، و اگر هم کسى آن را دارا باشد، از ديگران مکتوم مى دارد، و به کسى اظهار و افشا نمى نمايد.
علاوه بر اين، پيرامون اين توقيع، توضيحات ديگرى نيز علماى اعلام داده اند و در کتابهائى مثل «جنة الماوي»مرحوم محدث نورى نقل شده است.
اجمالا با اين توقيع، در آن همه حکايات و وقايع مشهور و متواتر نمى توان خدشه نمود، و بر حسب سند نيز، ترجيح با اين حکايات است.
اگر خواننده عزيز، خود به کتابهائى مثل نجم الثاقب رجوع نمايد، مى بيند که در اين حکايات، وقايعى است که هرگز شخص عاقل در صحت آنها نمى تواند شک کند. بنابر اين، هم شرفيابى اشخاص به حضور آن حضرت ثابت است و هم کذب و بطلان ادعاى کسانى که در غيبت کبرى ادعاى سفارت و يابت خاصه و وساطت بين آن حضرت و مردم را مى نمايند، معلوم است.

 

 

9- چگونگى غيبت حضرت مهدى عليه السلام

سؤال :
غيبت حضرت صاحب الامر عليه السلام چگونه است؟آيا جسم شريف ايشان از نظرها پنهان است؟و جسم حضرت اگر شناخته نشوند، ديده نمى شود؟يا اينکه جسم آن حضرت ديده مى شود، ولى کسى ايشان را نمى شناسد؟
جواب :
بايد دانست که غيبت جسم شخص يا اشياى ديگر، و مخفى ماندن فعل و عمل انسان از انظار حاضرين، در تاريخ معجزات و کرامات انبياء و اولياء و خواص مؤمنين، بى سابقه نيست، و مکرر اتفاق افتاده است. از جمله در تفسير آيه کريمه :
«و اذا قرات القران جعلنا بينک و بين الذين لا يؤمنون بالآخرة حجابا مستورا» (38)
علاوه بر آنکه ظاهر آيه دلالت دارد بر اينکه خداى متعال، رسول اعظم صلى الله عليه و آله و سلم را در هنگامى که قرائت قرآن مى نمود، از کفارى که قصد ايذاى آن حضرت را داشتند، پنهان و مستور مى داشت، در برخى از تفاسير است که خداوند متعال، پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را در هنگام قرائت قرآن، از ابو سفيان، نضر بن حارث، ابو جهل، و حمالة الحطب، مستور مى فرمود. آنان مى آمدند و از نزد آن حضرت مى گذشتند و ايشان را نمى ديدند (39).
ابن هشام در«سيره»حکايتى از مستور ماندن وجود مقدس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از نظر ام جميل (حمالة الحطب) روايت کرده که در پايان آن، اين جمله را از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل نموده است :
«لقد اخذ الله ببصرها عني» (40)
«خداوند ديد او را از من گرفت و مرا از او پنهان نمود».
در وقت هجرت از مکه معظمه به مدينه طيبه نيز، بر حسب تواريخ معتبر، مشرکين که بر در خانه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم براى کشتن او اجتماع کرده بودند، آن حضرت را نديدند. بدين ترتيب که پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بعد از آنکه حضرت على عليه السلام را مامور فرمود تا در بستر او بخوابد، بيرون آمد، و مشتى خاک بر گرفت و بر سر آنها پاشيد و (يس و القرآن الحکيم) را تا (فهم لا يبصرون) قرائت کرد، و از آنها گذشت و کسى آن حضرت را نديد (41).
و در تفسير الدر المنثور جلد 4، صفحه 186، حکايتى است طولانى راجع به خبرى که حضرت امام جعفر صادق عليه السلام آن را از پدر بزرگوارش، و آن حضرت از امام زين العابدين و او از امير المؤمنين عليهم السلام روايت کرده است که از شواهد اين موضوع است.
و نيز در تفسير آيه کريمه :
(و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون)
«و در مقابل و پشت سر آنها مانعى قرار داديم و آنها را به وسيله آن مانع، پوشانديم، پس آنها نمى بينند».
در کتب تفاسير، رواياتى است که دلالت بر اين موضوع دارند (42).
در تاريخ زندگى ائمه عليهم السلام نيز بر اين موضوع، شواهد متعددى وجود دارد، مانند غايب شدن حضرت امام زين العابدين عليه السلام از نظر ماموران عبد الملک مروان، که علاوه بر علماى شيعه، علماى اهل سنت مثل «ابن حجر»نيز آن را روايت کرده اند.
پس مساله غايب شدن شخص، مساله اى واقع شده و سابقه دار مى باشد.
و اما خفاء عنوان و ناشناخته ماندن انسان، بدون غايب شدن بدن بسيار بسيط و ساده است و در بسيارى از موارد، محتاج به اعجاز و خرق عادات نمى باشد، و همواره اشخاصى را مى بينيم که کاملا در نظرها آشکارند، ولى آنها را نمى شناسيم.
پس از اين مقدمه، در جواب سؤال گفته مى شود :
اگر چه فلسفه و صحت و فائده غيبت، به هر يک از دو نحو (غايب شدن جسم و ناشناس بودن) حاصل مى شود و اين جهات که امر امام عليه السلام مخفى باشد و کسى او را نشناسد، يا نتواند متعرض ايشان گردد و سائر هدف ها و مقاصدى که در غيبت آن حضرت است، در هر دو حال حاصل است، اما از جمع بين روايات و حکايات تشرف افراد به خدمت آن حضرت و استفاده تفسير بعضى از آنها از برخى ديگر، دانسته مى شود که غيبت آن حضرت به هر دو شکل (ناپيدا شدن و ناشناس بودن) وقوع دارد، و بلکه گاهى در زمان واحد هر دو شکل واقع شده است، يک نفر ايشان را ديده و نشناخته است، و ديگرى در همان حال، اصلا آن حضرت را نديده است. چنانکه پيغمبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم را در بعضى از وقايعى که به آن اشاره شد، بعضى مى ديدند و بعضى نمى ديدند.
نهايت اين است که در«غيبت صغري»در برخى مواقع که مکان آن حضرت معلوم بوده است، غيبت غالبا به صورت غايت شدن جسم و بدن آن حضرت، و بلکه در بعضى حکايات، به صورت غايب شدن مکان و منزل ايشان نيز، بوده است، و بسا که حتى بعضى از نواب خاص- رضى الله عنهم- که از مکان آن حضرت مطلع بوده، و مى دانسته اند که آن حضرت کجا تشريف دارند، با وجود اين، آن حضرت را در آن مکان رؤيت نمى کردند.
در«غيبت کبري»هم امکان دارد که نسبت به اغلب و اکثر مردم، غيبت به همين صورت باشد و در بعضى فرصتها و مناسبات و بعضى ازمنه و امکنه، نسبت به بعضى از افراد، امکان رؤيت جسم حاصل باشد، چه آنکه در حال رؤيت، آن حضرت را بشناسند (که به ندرت اتفاق مى افتد) يا اينکه بعد از تشرف و سعادت ديدار ملتفت اين موضوع شوند، يا اصلا توجه پيدا نکنند.
اخبار و حکايات معتبر، اين تفصيلات را روشن مى سازد، البته بر حسب بعضى از اخبار، در«موسم»، مانع رؤيت جسم مرتفع مى شود، ولى با ديدن جسم ايشان، کسى آن حضرت را نمى شناسد.
مطلبى که توجه به آن لازم است اين است که : غيبت جسم، بدون اعجاز و خرق عادت واقع نمى شود، اما پنهان شدن نام و عنوان و ناشناخته بودن، به طور عادى نيز واقع مى شود، هر چند در بعضى مواقع، استمرار آن يا جلوگيرى از التفات اشخاص به استعلام و طلب معرفت، محتاج به خرق عادت و تصرف در نفوس است که خداوند قادر متعال براى تحقق اراده خود و حفظ ولى امر- عجل الله تعالى فرجه الشريف- تمام اسباب عادى و غير عادى آن را به توسط خود آن حضرت و يا مستقيما- هر طور که مصلحت باشد- فراهم مى سازد.
«و ما ذلک على الله بعزيز»

 

 

10- علت غيبت امام عصر عليه السلام با وجود آمادگى شرايط ظهور

سؤال :
«دوايت م. نلدسن»خاور شناس، پيرامون غيبت حضرت مهدى عليه السلام بياناتى دارد و در آن به مناسبات متعدد اشاره کرده است.
از جمله مطالب او اين است که : شيعه دورانهاى گوناگونى را پشت سر گذاشته، گاهى تشيع در اعتلا و قوت بوده است، مانند عصر «آل بويه» و «صفويه» و زمانى ظلم و جنگ و فتنه و فساد، در ممالک اسلامى شايع بوده است، مثل اعصار جنگهاى صليبى و دوران هجوم و يورش مغول به شهرهاى ايران، مع ذلک امام مهدى ظهور نکرده اند، مانند آنکه علائم ظهور آشکار شده ولى امام ظاهر نشده باشند (43). او در اين زمينه سخنان ديگرى از اين قبيل گفته و دراذهان مردم پاره اى شبهه ايجاد کرده است.
جواب :
اصولا بايد توجه داشت که سخنان خاور شناسان در مسائل اسلامى، بخصوص در مواردى که بر خلاف نظر محققان و دانشمندان مسلمان باشد، مورد اعتماد نيست، و به اعترافات و سخنان آنها، صرفا در برابر خودشان و براى ملل ديگر، و در مقام تاييد و آراء علماى اسلام مى توان استشهاد کرد، ولى در مقام تحقيق و کشف حقيقت، به چند جهت که ذيلا ياد آور مى شويم، گفتار آنان اصل نبوده و قابل استناد نمى باشد :
1- بسيارى از خاور شناسان، عمال استعمار و صهيونيسم و تبشير و دستگاه پاپ هستند و از جانب وزارت هاى مستعمرات يا مراکز ديگر حتى «يونسکو»- که تحت نفوذ کامل «صهيونيسم» قرار دارد- ماموريت دارند که مسلمانان کتاب و رساله و مقاله بنويسند.
اين دسته از خاورشناسان، پيشقراول استعمار و غرب زندگى بوده و در جدا کردن مسلمانان از فرهنگ و آداب اسلام و تضعيف علائق اسلامى و کم کردن التزام مسلمانان از فرهنگ و آداب اسلام و تضعيف علائق اسلامى و کم کردن التزام مسلمانان به احکام و تعاليم دين نقش مؤثرى داشته، و نقشه هائى که عليه مسلمانان طرح کرده و پيشنهادهائى که بسا به صورت دلسوزى و دعوت به ترقى و تعالى مى دهند، از«سوء نيت»و خبث باطن آنها حکايت مى کند، و متاسفانه گفته هاى آنها در مطبوعات و جرائد و مجلات غرب زده و مقلد و مزدور مسلمانان نيز منعکس مى گردد. مثلا يکى از آنها مردى ست به نام «ماسينيون»که مامور وزارت مستعمرات فرانسه بود.
وى همان کسى است که پيشنهاد داد تا براى تجزيه و تفرقه ملل عرب و براى متروک کردن لغت قرآن و بيگانه کردن مسلمانان از منطق قرآن و هدايتها و ارشادات آن، بايد در هر منطقه از بلاد عرب، لغتهاى محلى را رسميت داد، تا به تدريج زبان قرآن و منطق و تعليمات قرآن مهجور گردد و کسى چيزى از آن را درک نکند و همه از آن بيگانه شوند (44).
بعضى از اين مستشرقان مانند «جولد تسيهر» در کتابهائى که نوشته اند، مغرضانه مطالب را تحريف کرده اند و مانند «لامنس» سعى مى کنند که در تاريخ اسلام تصرف نموده و واقعيات را انکار کنند و افرادى را که خيانت کرده و با مسيحيت همکارى داشته اند تبرئه نمايند، و حکومت هائى مثل حکومت «بنى اميه» را شرعى و نمونه نظام اسلام معرفى کنند!
برخى ديگر فريبکارانه پيرامون اسلام کتاب نوشته و قصدشان اين بوده است که در يک يا دو مورد حساس، حقيقتى را مسخ يا تهمتى را به اسلام وارد کنند و بطورى آن را عرضه بدارند که حتى بسيارى از مسلمانها هم ملتفت سوء نيت و غرض آنها نگردند
برخى هم به منظور سابقه سازى براى اقليتهائى که اختراع کرده يا تحت الحمايه و مزدور و جاسوس خود قرار داده اند، به استشراق مى پردازند و براى اين اقليت ها، تاريخ و نفوذ و دين جعل مى نمايند چنانکه در مورد وهابيها، قاديانى ها، بهائى ها، شيخى ها و حتى صوفيها کوتاهى نکرده و در خيانتها و جاسوسى هاى بزرگ، از آنها بهره برده اند.
2- گروه ديگرى از«خاور شناسان» به واسطه قلت اطلاع، و ضعف بررسى، اظهار نظرهاى غلط و جاهلانه و دور از حقيقت مى نمايند، و بسا که صلاحيت علمى و حدود اطلاعاتشان، از حد مسافرت عادى به چند کشور شرقى و کارمندى يک سفارتخانه يا يک مؤسسه در يک کشور شرقى، تجاوز نکند.
بديهى است که بررسى ها و آراء اين افراد، عاميانه و مبتذل و بى ارزش است. ولى با اينهمه، غرب زدگان شرق، چون شيفته هر راى و نظرى مى باشند که صاحبش اسم فرنگى داشته باشد و به او« مستر» يا« مسيو» يا« مسيس» يا« مادام» بگويند، به گفتار و نوشته هاى آنان به نظر احترام نگريسته و مثل اصل مسلمى مى پذيرند.
3- گروه ديگرى را تعصب مسيحيت، کور و کر کرده و بر اساس تعصب، از تحريف و قلب حقايق و بستن هر گونه تهمت و افترا به مسلمانان، باک ندارند.
4- بعضى از«خاور شناسان»به کاوش و تجسس از آراء غير مشهور پرداخته و اسامى و نام هاى فرقه هاى از بين رفته يا وجود نيافته را زنده مى نمايند و اين کار را به نظر خود کشفى شمرده و مسلمانان را متهم مى سازند.
5- برخى ديگر در مقام ايجاد تفرقه بين مسلمانان و آنان را در برابر و مقابل يکديگر قرار دادن و به اتحاد اسلامى ضربه زدن، در بلاد اسلام گردش مى کنند، و از اين فرقه يا اهل اين منطقه چيزى را شنيده يا نشنيده، به فرقه ديگر و اهل منطقه ديگر مى رسانند و تخم عداوت و کينه و بدبينى را بين آنها مى پاشند.
6- بعضى ديگر براى اينکه وضع موجود را متزلزل ساخته و شعائر اسلامى را تضعيف نمايند در گذشته ها و سوابق بسيار دور ملل و جوامع تجسس مى کنند، و سپس با تجديد آن گذشته ها، فرهنگ مرده و کهنه را به آنها عرضه مى دارند و مردم را عقب گرا مى نمايند و التزام و تعهدشان را به سنن و شعائرى که به آن ملتزم و متعهد هستند، ضعيف مى سازند و سرگردان و بى علاقه و بى شخصيتشان کرده، خصائص دينى و قومى آنها را از آنان سلب مى نمايند.
7- معدودى مستشرقين بى غرض نيز هستند که تا حدودى صلاحيت بررسى و کاوش دارند و مقصودشان کشف حقايق و تحقيق ساده است که بر حسب درجات معلومات و تخصصى که دارند، نوشته هاى آنها ارزش دارد، ولى با وجود اين، نوشته هاى اين افراد نيز خالى از اشتباه نيست و نياز به تحقيق و تلخيص دارد، هر چند بررسى هاى آنها در بعضى از رشته ها مفيد، و مخصوصا براى رفع تهمتهائى که قرنها مسيحيت متعصب و خودخواه به اسلام زده است، سودمند مى باشد.
پس از اين مقدمه مى گوييم : از بررسى کتاب «عقيدة الشيعه»استفاده مى شود که نويسنده، با اينکه شانزده سال در«مشهد مقدس»اقامت داشته است، ولى مسائل را با عينک حقيقت بينى مطالعه ننموده و حتى مانند يک فرد نه مسلمان و نه مسيحى دنبال تحقيق نبوده، بلکه اسلام و مجامع اسلامى و برنامه و آداب مسلمانان را، از ديدگاه يک نفر مسيحى مامور و گزارشگر، مطالعه مى کرده است.
لذا، اگر چه در بعضى موارد به ناچار اعترافاتى دارد و از خلال نوشته هايش حقايق بسيار روشن مى شود، ولى چون حقانيت اسلام را قبول نداشته و بررسى او هم براى حقيقت شناسى و رسيدن به دين حق نبوده است، در توجيه و تفسير مسائل و حوادث، چنان روشى را پيش گرفته است که به «آشکار شدن بطلان کليسا و مسيحيت کنونى و حقانيت اسلام»منتهى نگردد.
اينگونه بررسى و تحقيق در عقايد و آراء و جهات افتراق فرق، کار سازمانهاى شرق شناسى تبشير و استعمار را آسان مى سازد و آنان را در راه گسترش نفوذ و تسلط بر کشورهاى شرقى يارى مى دهد.
کتاب «عقيدة الشيعه»بايد مورد نقد و بررسى دقيق محققان شيعه قرار بگيرد، و پيرامون اشتباهات و غرض ورزيهائى که در آن است، توضيحات لازم داده شود.
نويسنده در قسمتهاى مختلف اين کتاب، به گفته هاى خاور شناسان مغرض يا اشتباهکارى همچون : ارنولد، لامنس، نيکلسون، جولد تسيهر، براون، موير، مرغليوث، نيکلين، لسترينج، بر تن، ماکدونالد فريدلاندر، بروکلمن، ستانلى لين بول، سريرى سايکس، بردليم رمزى و هيوارث، نيز استناد کرده و به نتايج بررسى هاى آنها اعتماد نموده است.
در بين خاور شناسان نامبرده، افرادى هستند که در قلب حقايق و تحريف مطالب و غرض ورزى و دشمنى با اسلام و مسلمين، مشهور و معروفند.
اين مطالبى که او پيرامون غيبت امام عليه السلام در صفحه 348 و 349 کتاب مزبور نگاشته است، نمونه اى از اشتباهات او يا غرض ورزيها و دشمنيهاى او با شيعه و مسلمانان است.
زيرا هر کس در عقايد شيعه و اخبار و احاديث راجع به غيبت حضرت صاحب الامر عليه السلام و کتابهائى که در اين موضوع نوشته شده، بررسى مختصر هم کرده باشد، مى فهمد که مساله انتظار و شرايط و برنامه آن، از ديد شيعه و منطق احاديث و اخبار، از اين مناسبتها که «نلدسن»ذکر کرده است، گسترده تر بوده، با اوضاع عمومى جهان ارتباط دارد و يک مساله طائفه اى و منطقه اى، و مربوط به گوشه اى از جهان نيست، بلکه مساله تمام زمين و تمام جهان و انقلاب جهانى مطرح است، مساله مهدويت با حکومت «آل بويه»و سلطنت «صفويه»با فرض اينکه برنامه کار آنها تا حدودى به نظام حکومت اسلام نزديک بوده و احکام اسلام و نظام اسلام را تا آنجائى که حکومت و استبداد آنها در مخاطره قرار نگيرد پياده مى کردند ارتباط ندارد.
در مساله آمادگى براى ظهور حضرت مهدى عليه السلام بايستى غير از منطقه حکومت «آل بويه» و «صفويه»، وضع سائر مناطق و امکانات بسيار ديگر را نيز در نظر گرفت، تا معلوم شود که اين ظهور، در آن زمانها انجام پذير نبوده است. علاوه بر آنکه حضور آن حضرت يک ظهورى است که حصول تمام شرايط و زمينه ها و وقت آن را، فقط خدا مى داند.
همچنين از نظر جنگ و فتنه و فساد و بيدادگرى و خونريزى، وضع منطقه خاصى را نمى توان در نظر گرفت و شرايط ظهور را مساعد شمرد، زيرا که هميشه کم و بيش اين حوادث بوده و هست، درمنطقه اى حکومت شر و ظلم و فساد وجود دارد و در منطقه ديگر حکومت بالنسبه معتدل تر به چشم مى خورد. اينها مناسباتى نيست که در آن، براى آن، ظهور کلى عدل و آرامش و نظام اصلح صورت پذير باشد.
در«جنگهاى صليبي»، ظلم و جور به اصطلاح عرفى، حتى در مناطق طرفين وجود نداشت، اگر چه ظلم و جور به معنى حقيقى وجود داشت- چون همه آن حکومتها بر اساس استضعاف و استبداد بودند- اما رشد جوامع به حدى نبود که آن را درک کنند، و سنگينى و فشارى را که آن حکومتها بر روح انسان دارد، احساس نمايند، و معدودى هم از مردمان آشنا باشد منطق حقيقى قرآن، اگر چه درک مى کردند، ولى در اقليت محض بودند و جنگهائى را هم که آتشش روشن بود، عدل و حق خواهى مى شمردند.
در «هجوم مغول» نيز وضع به همين گونه بود، تاسيس حکومت جهانى اسلام و انقلاب عظيم توحيدى آن، امکان پذير نبود، و همان مردمى که گرفتار اين حمله بودند، اين مسائل عالى را درک نمى کردند.
بر افرادى که به نسبت از اخيار شمرده مى شدند، افکار ضعيف پرور و از بين برنده شهامت و شجاعت و طرز تفکر درون گراى صوفيانه مسلط بود، که از عالم پهناور اسلام، حال مقاومت و دفاع از چنين يورشى را سلب کرده بود.
چنانکه داستان قتل شيخ «نجم الدين صوفي»در مسجد جامع و اهانتهائى که از جانب مغول به قرآن مجيد و مقدسات اسلام شد، نمونه اى از اين وضع اسفناک و افکار منحرف و راکد مسلمانان است. غرض اينکه، زمينه براى حکومت جهانى اسلام فراهم نبود، نه افکار و انديشه ها و سطح بينش و بصيرت و رشد مردم آماده بود، و نه مردم، حاضر به فداکارى و همکارى در اين سطح جهانى بودند.
چنانکه گفتيم ما نمى توانيم اين شرايط را از هر جهت به دست بياوريم، و حصول تمام آن مقدمات را در يک عصر معين پيش بينى کنيم، که مثلا در چند قرن و چند هزار سال فراهم مى شود. و اينکه بشر بايد چه کلاسها و مکتبهائى را ببيند و چه رژيمهائى را پشت سر بگذارد، از اينکه آنها بتوانند اصلاحات را در سطح واحد و به نفع تمام بشريت انجام دهند، مايوس گردد و خود را براى استقبال از آن عصر علم و پاکى و عصر فضيلت و عدالت آماده کند.
حضرت امير المؤمنين عليه السلام مى فرمايد :
«ما اطول هذا العناء و ابعد هذا الرجاء» (45)
«چه طولانى و دراز است اين رنج و چه دور است اين اميد».
اين همه اخبار که در آنها اين جمله وارد شده است :
«يملا الله به الارض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا» (46)
«خدا پرمى کند به وسيله او زمين را از قسط و عدل بعد از اينکه پر شده باشد از ظلم و جور».
و مانند اين فرمايش امير المؤمنين عليه السلام که مى فرمايد :
«ذاک حيث تکون ضربة السيف على المؤمن اهون من الدرهم من حله ذاک حيث يکون المعطى اعظم اجرا من المعطى ذاک حيث تسکرون من غير شراب بل من النعمة و النعيم و تخلفون من غير اضطرار و تکذبون من غير اخراج ذاک اذا عضکم البلاء کما يعض القتب غارب البعير» (47)
«اين (ظهور و فرج) هنگامى به وقوع مى پيوندد که ضربت شمشير بر مؤمن آسانتر است از بدست آوردن يک درهم حلال. اين وقتى است که عطا شونده، اجر و مزدش، از عطا کننده عظيم تر باشد.
اين هنگامى است که مست مى گرديد از غير شراب، بلکه از نعمت و نعمى، و سوگند ياد مى کنيد نه از روى ناچارى، دروغ مى گوئيد، نه از جهت ضرورت. اين در زمانى است که بلاء شما را بگزد، چنانکه پالان، کوهان شتر را مى گزد».
اين احاديث دور نمائى از وضع آن زمان است. اما چه اسباب و شرايطى فراهم مى شود که در زمين پر از ظلم و جور شود، و اين سختيها و تغييرات پيش بيايد و اين اسباب و شرايط، مقدماتش از چه زمان فراهم مى شود؟به نظر مى رسد که مرور اعصار و تحولات و پيدايش مکتبهاى گوناگون و رژيمها و نظامات در قرنها و دورنها، اين اسباب را آماده مى سازند و جهان را براى اين ظهور عظيم آماده مى نمايند.
«نلدسن»بدون توجه و بررسى اين دقايق و نکات و جواب موضوع يا با توجه به اينها و بصورت مغرضانه مانند آنکه علائم و نشانيهاى ظهور آشکار شده باشد و امام عليه السلام ظاهر نشده باشد، در اينجا سخن گفته است و افکار افراد بى اطلاع و شيعه نشناس را گمراه کرده و تحقيق و بررسى را بد نام ساخته است.
بديهى است که مسلمانان آگاه، در مورد نوشته ها و کتابهاى «خاورشناسان»که بيشتر يا مغرض، يا بى اطلاع هستند، به دستور : «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه، اولئک الذين هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب» (48)
« (اى رسول ما) بشارت رحمت ده بر آن بندگانى که چون سخن بشنوند نيکوتر آن را عمل کنند، آن کسانى که خدا آنان را به لطف خاص خود هدايت فرموده و آنان نيز به حقيقت، خردمندان عالمند».
لطف الله صافى گلپايگانى
28 جمادى الاولى 1398 ه. ق
مطابق 15 خرداد 1357 ه ش

--------------------------------------------
پى نوشت ها :
1- نهج البلاغه، حکمت 147، و به تذکرة الحفاظ ذهبى، ج 1، ص 12، نيز مراجعه شود.
2- سوره يوسف، آيه 40.
3- ايمان و عقيده به اين نظام کمترين فائده اش باز دارى و کنترل هر نظام ديگر است که بر اوضاع مسلط شده باشد، عقيده به نظام امامت، آن نظامات غير شرعى را نيز محدود مى کند و از ديکتاتورى و مطلق العنانى آنها جلوگيرى مى نمايد، و افراد را از اينکه دربست خود را در اختيار آنها بگذارند، مانع مى شود. نظام امامت در هر مرحله اى از نفوذ که باشد در همان مرحله نظام بازدارى از ظلم و فساد و استضعاف است که بيشتر از اين در اينجا مجال شرحش نيست.
4- منتخب الاثر ص 15.
5- کافى ج 1، ص 375.
6- کافى، ج 1، ص 376، ح 4.
7- مخفى نماند که احاديث بسيار در موضوع ولايت اهل بيت عليهم السلام و اينکه هيچ عملى بدون ولايت نفع نمى دهد وارد است، که قسمتى از آنها را در کتاب «امان الامة»نقل کرده ام، و همه بر اهميت نظام امامت و اينکه بايد امت آن را تعظيم نموده و از آن اطاعت داشته باشند، دلالت دارند.
8- رجوع شود به منتخب الاثر، ب 5، ف 7، ص 475 و 476.
9- سوره بقره، آيه 249.
10- سوره آل عمران آيه 64.
11- سوره نحل آيه 90.
12- سوره حجرات آيه 13.
13- رجوع شود به منتخب الاثر، ف 6، ب 5، ص 452 و 453.
14- نهج البلاغه خطبه 2.
15- نهج البلاغة خطبه 3.
16- از حکايات جالب و مورد اطمينان که در زمان ما واقع شده، اين حکايت را که در هنگام چاپ اين کتاب برايم نقل شد و در آن نکات و پندهائى است، جهت مزيد بصيرت خوانندگان که به خواندن اين گونه حکايات علاقه دارند، در اينجا يادداشت را ضميمه کتاب مى نمايم :
چنانکه اکثر مسافرينى که از قم به تهران و از تهران به قم مى آيند، و اهالى قم نيز اطلاع دارند، اخيرا در محلى که سابقا بيابان و خارج از شهر قم بود، در کنار راه قم- تهران، سمت راست کسى که از قم به تهران مى رود- جناب حاج يد الله رجبيان از اخيار قم، مسجد مجلل و با شکوهى به نام مسجد امام حسن مجتبى عليه السلام بنا کرده است که هم اکنون دائر شده و نماز جماعت در آن منعقد مى گردد.
در شب چهار شنبه بيست و دوم ماه مبارک رجب 1398- مطابق هفتم تير ماه 1357- حکايت ذيل را راجع به اين مسجد شخصا از صاحب حکايت جناب آقاى احمد عسکرى کرمانشاهى که از اخيار بوده و سالها است در تهران متوطن مى باشد، در منزل جناب آقاى رجبيان با حضور ايشان و برخى ديگر از محترمين، شنيدم.
آقاى عسکرى نقل کرد : حدود هفده سال پيش، روز پنج شنبه اى بود، مشغول تعقيب نماز صبح بودم. در زدند. رفتم بيرون، ديدم سه نفر جوان که هر سه ميکانيک بودند، با ماشين آمده اند. گفتند : تقاضا داريم امروز روز پنج شنبه است، با ما همراهى نمائيد تا به مسجد جمکران مشرف شويم، دعا کنيم، حاجتى شرعى داريم.
اينجانب جلسه اى داشتم که جوانها را در آن جمع مى کردم و نماز و قرآن مى آموختم. اين سه جوان از همان جوانها بودند. من از اين پيشنهاد خجالت کشيدم، سرم را پائين انداختم و گفتم : من چکاره ام بيايم دعا کنم. بالاخره اصرار کردند، من هم ديدم نبايد آنها را رد کنم، موافقت کردم. سوار شدم و بسوى قم حرکت کرديم.
در جاده تهران (نزديک قم) ساختمانهاى فعلى نبود، فقط دست چپ يک کاروانسراى خرابه به نام «قهوه خانه على سياه»بود، چند قدم بالاتر، از همين جا که فعلا«حاج آقا رجبيان»مسجدى به نام مسجد امام حسن مجتبى عليه السلام بنا کرده است، ماشين خاموش شد.
رفقا که هر سه ميکانيک بودند، پياده شدند، سه نفرى کاپوت ماشين را بالا زدند و به آن مشغول شدند. من از يکنفر آنها به نام على آقا يک ليوان آب گرفتم براى قضاى حاجت و تطهير، رفتم که بروم توى زمينهاى مسجد فعلى، ديدم سيدى بسيار زيبا و سفيد، ابروهايش کشيده، دندانهايش سفيد، و خالى بر صورت مبارکش بود، با لباس سفيد و عباى نازک و نعلين زرد و عمامه سبز مثل عمامه خراسانيها، ايستاده و با نيزه اى که به قدر هشت نه متر بلند است زمين را خط کشى مى نمايد. گفتم اول صبح آمده است اينجا، جلو جاده، دوست و دشمن مى آيند رد مى شوند، نيزه دستش گرفته است.
(آقاى عسکرى در حالى که از اين سخنان خود پشيمان و عذرخواهى مى کرد گفت : )
گفتم : عمو!زمان تانک و توپ و اتم است، نيزه را آورده اى چه کنى، برو درست را بخوان. رفتم براى قضاى حاجت نشستم.
صدا زد : آقاى عسکرى آنجا ننشين، اينجا را من خط کشيده ام مسجد است.
من متوجه نشدم که از کجا مرا مى شناسد، مانند بچه اى که از بزرگتر اطاعت کند، گفتم چشم، پا شدم.
فرمود : برو پشت آن بلندي.
رفتم آنجا، پيش خود گفتم سر سؤال با او را باز کنم، بگويم آقا جان، سيد، فرزند پيغمبر، برو درست را بخوان. سه سؤال پيش خود طرح کردم.
1- اين مسجد را براى جن مى سازى يا ملائکه که دو فرسخ از قم آمده اى بيرون زير آفتاب نقشه مى کشى، درس نخوانده معمار شده اي؟!.
2- هنوز مسجد نشده، چرا در آن قضاء حاجت نکنم؟.
3- در اين مسجد که مى سازى جن نماز مى خواند يا ملائکه؟.
اين پرسش ها را پيش خود طرح کردم، آمدم جلو سلام کردم. بار اول او ابتداى به سلام کرد، نيزه را به زمين فرو برد و مرا به سينه گرفت. دست هايش سفيد و نرم بود. چون اين فکر را هم کرده بودم که با او مزاح کنم و (چنانکه در تهران هر وقت سيد شلوغ مى کرد، مى گفتم مگر روز چهار شنبه است) عرض کنم روز چهار شنبه نيست، پنج شنبه است، چرا آمده اى ميان آفتاب.
بدون اينکه عرض کنم، تبسم کرد.
فرمود : پنج شنبه است، چهار شنبه نيست. و فرمود : سه سؤالى را که دارى بگو.
ببينم!
من متوجه نشدم که قبل از اينکه سؤال کنم، از ما فى الضمير من اطلاع داد. گفتم : سيد فرزند پيغمبر، درس را ول کرده اى، اول صبح آمده اى کنار جاده، نمى گوئى در اين زمان تانک و توپ، نيزه بدرد نمى خورد، دوست و دشمن مى آيند رد مى شوند، برو درست را بخوان.
خنديد، چشمش را انداخت به زمين، فرمود : دارم نقشه مسجد مى کشم. گفتم : براى جن يا ملائکه؟فرمود : براى آدميزاد، اينجا آبادى مى شود.
گفتم : بفرمائيد ببينم اينجا که مى خواستم قضاى حاجت کنم، هنوز مسجد نشده است؟
فرمود : يکى از عزيزان فاطمه زهرا عليها السلام در اينجا بر زمين افتاده، و شهيد شده است، من مربع مستطيل خط کشيده ام، اينجا مى شود محراب، اينجا که مى بينى قطرات خون است که مؤمنين مى ايستند، اينجا که مى بينى، مستراح مى شود، و اينجا دشمنان خدا و رسول به خاک افتاده اند. همينطور که ايستاده بود برگشت و مرا هم برگرداند، فرمود : اينجا مى شود حسينيه، و اشک از چشمانش جارى شد، من هم بى اختيار گريه کردم.
فرمود : پشت اينجا مى شود کتابخانه، تو کتابهايش را مى دهي؟گفتم : پسر پيغمبر، به سه شرط، اول اينکه من زنده باشم.
فرمود : ان شاء الله.
شرط دوم اين است که اينجا مسجد شود.
فرمود : بارک الله.
شرط سوم اين است که بقدر استطاعت، و لو يک کتاب شده براى اجراى امر تو پسر پيغمبر بياورم، ولى خواهش مى کنم برو درست را بخوان، آقا جان اين هوا را از سرت دور کن.
دو مرتبه خنديد مرا به سينه خود گرفت. گفتم : آخر نفرموديد اينجا را کى مى سازد؟فرموديد الله فوق ايديهم.
گفتم : آقا جان، من اينقدر درس خوانده ام، يعنى دست خدا بالاى همه دستهاست.
فرمود : آخر کار مى بينى، وقتى ساخته شد به سازنده اش از قول من سلام برسان.
مرتبه ديگر هم مرا به سينه گرفت و فرمود : خدا خيرت بدهد.
من آمدم رسيدم سر جاده، ديدم ماشين راه افتاده. گفتم : چطور شد؟گفتند : يک چوب کبريت گذاشتيم زير اين سيم، وقتى آمدى درست شد. گفتند : با کى زير آفتاب حرف مى زدي؟گفتم : مگر سيد به اين بزرگى را با نيزه ده مترى که دستش بود، نديديد؟من با او حرف مى زدم. گفتند : کدام سيد؟ خودم برگشتم ديدم سيد نيست، زمين مثل کف دست، پستى و بلندى نبود، هيچ کس نبود.
من يک تکانى خوردم. آمدم توى ماشين نشستم، ديگر با آنها حرف نزدم. به حرم مشرف شدم، نمى دانم چطورى نماز ظهر و عصر را خواندم. بالاخره آمديم جمکران، ناهار خورديم. نماز خواندم. گيج بودم، رفقا با من حرف مى زدند، من نمى توانستم جوابشان را بدهم.
در مسجد جمکران، يک پير مرد يک طرف من نشسته، و يک جوان طرف ديگر، من هم وسط ناله مى کردم، گريه مى کردم. نماز مسجد جمکران را خواندم، مى خواستم بعد از نماز به سجده بروم، صلوات را بخوانم، ديدم آقائى سيد که بوى عطر مى داد، فرمود : آقاى عسکرى سلام عليکم. نشست پهلوى من.
تن صدايش همان تن صداى سيد صبحى بود. به من نصيحتى فرمود. رفتم به سجده، ذکر صلوات را گفتم. دلم پيش آن آقا بود. سرم به سجده، گفتم سر بلند کنم بپرسم شما اهل کجا هستيد، مرا از کجا مى شناسيد. وقتى سر بلند کردم، ديدم آقا نيست.
به پير مرد گفتم : اين آقا که با من حرف مى زد، کجا رفت، او را نديدي؟گفت : نه.
از جوان پرسيدم، او هم گفت، نديدم. يک دفعه مثل اينکه زمين لرزه شد، تکان خوردم، فهميدم که حضرت مهدى عليه السلام بوده است. حالم بهم خورد، رفقا مرا بردند آب به سر و رويم ريختند. گفتند : چه شده؟خلاصه، نماز را خوانديم، به سرعت بسوى تهران برگشتيم.
مرحوم حاج شيخ جواد خراسانى را لدى الورود در تهران ملاقات کردم و ماجرا را براى ايشان تعريف کردم و خصوصيات را از من پرسيد، گفت : خود حضرت بوده اند، حالا صبر کن، اگر آنجا مسجد شد، درست است.
مدتى قبل، روزى يکى از دوستان پدرش فوت کرده بود، به اتفاق رفقاى مسجدى، او را به قم آورديم به همان محل که رسيديم، ديديم دو پايه خيلى بلند بالا رفته است پرسيدم، گفتند : اين مسجدى است به نام امام حسن مجتبى عليه السلام پسرهاى حاج حسين آقا سوهانى مى سازند، و اشتباه گفتند.
وارد قم شديم، جنازه را برديم باغ بهشت، دفن کرديم. من ناراحت بودم. سر از پا نمى شناختم به رفقا گفتم : تا شما مى رويد ناهار بخوريد، من الآن مى آيم. تاکسى سوار شدم، رفتم سوهان فروشى پسرهاى حاج حسين آقا پياده شدم. به پسر حاج حسين آقا گفتم : اينجا شما مسجد مى سازيد؟گفت : نه. گفتم : اين مسجد را کى مى سازد؟
گفت : حاج يد الله رجبيان. تا گفت «يد الله»، قلبم به تپش افتاد. گفت : آقا چه شد؟صندلى گذاشت، نشستم. خيس عرق شدم، با خود گفتم «يد الله فوق ايديهم»، فهميدم حاج يد الله است. ايشان را هم تا آن موقع نديده و نمى شناختم. برگشتم به تهران به مرحوم حاج شيخ جواد گفتم.
فرمود : برو سراغش، درست است.
من بعد از آنکه چهار صد جلد کتاب خريدارى کردم، رفتم قم، آدرس محل کار (پشمبافي) حاج يد الله را پيدا کردم، رفتم کارخانه، از نگهبان پرسيدم، گفت : حاجى رفت منزل. گفتم : استدعا مى کنم تلفن کنيد، بگوئيد يک نفر از تهران آمده، با شما کار دارد. تلفن کرد، حاجى گوشى را برداشت، من سلام عرض کردم، گفتم : از تهران آمده ام، چهار صد جلد کتاب وقف اين مسجد کرده ام، کجا بياورم؟
فرمود : شما از کجا اينکار را کرديد و چه آشنائى با ما داريد؟گفتم : حاج آقا، چهار صد جلد کتاب وقف کرده ام.
گفت : بايد بگوئيد مال چيست؟.
گفتم : پشت تلفن نمى شود، گفت : شب جمعه آينده منتظر هستم کتابها را بياوريد منزل چهار را شاه، کوچه سرگرد شکر اللهى، دست چپ، در سوم. (لازم به تذکر است که اين آدرس مال زمان سابق بوده که هم اکنون تغيير نام يافته است) .
رفتم تهران، کتابها را بسته بندى کردم. روز پنج شنبه با ماشين يکى از دوستان آوردم قم، منزل حاج آقا، ايشان گفت : من اينطور قبول نمى کنم، جريان را بگو، بالاخره جريان را گفتم و کتابها را تقديم کردم. رفتم در مسجد هم دو رکعت نماز حضرت خواندم و گريه کرد.
مسجد و حسينيه را طبق نقشه اى که حضرت کشيده بودند، حاج يد الله به من نشان داد و گفت : خدا خيرت بدهد، تو به عهدت وفا کردي.
اين بود حکايت مسجد امام حسن مجتبى عليه السلام که تقريبا بطور اختصار و خلاصه گيرى نقل شد. علاوه بر اين، حکايت جالبى نيز آقاى رجبيان نقل کردند که آن را نيز مختصرا نقل مى نمائيم :
آقاى رجبيان گفتند : شب هاى جمعه، حسب المعمول، حساب و مزد کارگرهاى مسجد را مرتب کرده و وجوهى که بايد پرداخت شود، پرداخت مى شد. شب جمعه اى، «استاد اکبر»، بناى مسجد، براى حساب و گرفتن مزد کارگرها آمده بود، گفت : امروز يک نفر آقا (سيد) تشريف آوردند در ساختمان مسجد و اين پنجاه تومان را براى مسجد دادند، من عرض کردم : بانى مسجد از کسى پول نمى گيرد، با تندى به من فرمود : «مى گويم بگير، اين را مى گيرد»، من پنجاه تومان را گرفتم روى آن نوشته بود : براى مسجد امام حسن مجتبى عليه السلام.
دو سه روز بعد، صبح زود زنى مراجع کرد و وضع تنگدستى و حاجت خودش و دو طفل يتيمش را شرح داد، من دست کردم در جيب هايم، پول موجود نداشتم، غفلت کردم که از اهل منزل بگيرم، آن پنجاه تومان مسجد را به او دادم و گفتم بعد خودم خرج مى کنم و به آن زن آدرس دادم که بيايد تا به او کمک کنم.
زن پول را گرفت و رفت و ديگر هم با اينکه به او آدرس داده بودم، مراجعه نکرد، ولى من متوجه شدم که نبايد پول را داده باشم و پشيمان شدم.
تا جمعه ديگر استاد اکبرى براى حساب آمد، گفت : اين هفته من از شما تقاضائى دارم، اگر قول مى دهيد که قبول کنيد، بگويم. گفتم : بگوئيد. گفت : در صورتى که قول بدهيد قبول کنيد، مى گويم. گفتم : آقاى استاد اکبر اگر بتوانم از عهده اش برايم، گفت : مى تواني. گفتم : بگو. گفت : تا قول ندهى نمى گويم. از من اصرار که بگو، از او اصرار که قول بده تا من بگويم.
آخر گفتم : بگو قول مى دهم. وقتى قول گرفت، گفت : آن پنجاه تومان که آقا دادند براى مسجد، بده به خودم. گفتم : آقاى استاد اکبر، داغ مرا تازه کردي. (چون بعدا از دادن پنجاه تومان به آن زن پشيمان شده بودم و تا دو سال بعد هم، هر اسکناس پنجاه تومانى به دستم مى رسيد، نگاه مى کردم شايد آن اسکناس باشد) .
گفتم : آن شب مختصر گفتى، حال خوب تعريف کن بدانم. گفت : بلى، حدود سه و نيم بعد از ظهر هوا خيلى گرم بود. در آن بحران گرما مشغول کار بودم، دو سه نفر کارگر هم داشتم، ناگاه ديدم يک آقائى از يکى از درهاى مسجد وارد شد، با قيافه اى نورانى، جذاب، با صلابت، که آثار بزرگى و بزرگوارى از او نمايان است، وارد شدند دست و دل من ديگر دنبال کار نمى رفت، مى خواستم آقا را تماشا کنم.
آقا آمدند اطراف شبستان قدم زدند تشريف آوردند جلو تخته اى که من بالايش کار مى کردم، دست کردند زير عبا پولى در آوردند، فرمود : استاد اين را بگير، بده به بانى مسجد.
من عرض کردم : آقا بانى مسجد پول از کسى نمى گيرد، شايد اين پول را از شما بگيرم و او نگيرد و ناراحت شود. آقا تقريبا تغيير کردند، فرمودند : «به تو مى گويم بگير. اين را مى گيرد». من فورا با دست هاى گچ آلود، پول را از آقا گرفتم، آقا تشريف بردند بيرون.
پيش خود گفتم : اين آقا در اين هواى گرم کجا بود؟يکى از کارگرها را به نام مشهدى على، صدا زدم، گفتم : برو دنبال اين آقا به بين کجا مى روند؟با چه کسى و با چه وسيله اى آمده بودند؟مشهدى على رفت. چهار دقيقه شد، پنج دقيقه شد، ده دقيقه شد، مشهدى على نيامد، خيلى حواسم پرت شده بود، مشهدى على را صدا زدم پشت ديوار ستون مسجد بود، گفتم : چرا نمى آئي؟
گفت : ايستاده ام آقا را تماشا مى کنم، گفتم : بيا، وقتى آمد، گفت : آقا سرشان را زير انداختند و رفتند، گفتم : با چه وسيله اي؟ماشين بود؟گفت : نه، آقا هيچ وسيله اى نداشتند، سر به زير انداختند و تشريف بردند. گفتم : تو چرا ايستاده بودي؟گفت : ايستاده بودم آقا را تماشا مى کردم.
آقاى رجبيان گفت : اين جريان پنجاه تومان بود، ولى باور کنيد که اين پنجاه تومان يک اثرى روى کار مسجد گذارد خود من اميد اينکه اين مسجد به اين گونه بنا شود و خودم به تنهائى آن را به اينجا برسانم، نداشتم. از موقعى که اين پنجاه تومان به دستم رسيد، روى کار مسجد و روى کار خود من اثر گذاشت. (پايان حکايت)
نگارنده گويد : اگر چه متن اين حکايت ها، بر معرفى آن حضرت، غير از اطمينان صاحب حکايت به اينکه سيد معظمى که نقشه مسجد را مى کشيد و در مسجد جمکران با او سخن فرمود، شخص آن حضرت بوده است، دلالت ظاهر ديگر ندارد، اما چنانکه «محدث نوري»در باب نهم کتاب شريف «نجم ثاقب»شرح داده است، وقوع اين گونه مکاشفات و ديدارها، براى شيعيان آن حضرت، حد اقل از شواهد صحت مذهب و عنايات بواسطه يا بلا واسطه آن حضرت به شيعه است، و بالخصوص که مؤيد به حکايات ديگرى است که متن آنها دلالت بر معرفى آن حضرت دارد. بعضى از آن حکايت ها در همين عصر خود ما واقع شده است و به يارى خداوند متعال در کتاب جديدى که مخصوص تشرفهاى معاصرين است، در اختيار شيعيان و ارادتمندان آن غوث زمان و قطب جهان- ارواحنا فداه- قرار خواهد گرفت، ان شاء الله تعالى، و ما توفيقى الا بالله.
17- کاش مى دانستم که کجا دلها به ظهور تو قرار و آرام خواهد يافت، آيا در کدامين سرزمين اقامت دارى در زمين «رضوا»يا غير آن در ديار ذى طوا متمکن گرديده اي؟
18- جانم به قربانت، اى حقيقت پنهانى که از ما دور نيستى، و اى دور از وطن که کنار از ما نيستي.
19- منتخب الاثر، ف 4، ب 1، ص 370، ح 14.
20- منتخب الاثر، ص 373.
21- سوره نور، آيه 36.
22- سوره آل عمران، آيه 37.
23- رجوع شود به «دار السلام»عراقى، «نجم ثاقب»، «جنة الماوي»، «عبقرى الحسان»و بحار و غيره.
24- سوره حجرات آيه 13.
25- سوره نحل آيه 36.
26- سوره صف آيه 8.
27- بسيارى به وسيله خواب ارشاد شده اند که حتى تعيين بدهى آنها در خواب شده و بعد که رسيدگى کرده اند مطابق مبلغ تعيين شده بود، نه کمتر و نه زيادتر و از خوابهاى عجيب، که دليل بر عنايات حضرت به جامعه روحانيت است و اينکه اين جامعه جند و سپاه آن حضرت مى باشند، خواب صادق و عجيب آقاى حاج ابو القاسم کوپائى اصفهانى است.
28- سوره نساء آيه 165.
29- نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 150.
30- غيبت شيخ، ص 102.
31- منتخب الاثر، ص 252.
32- به کتاب منتخب الاثر ص 274 و 275 مراجعه شود.
33- سوره دهر آيه 2.
34- اين نکته با مساله دفعى و ناگهانى بودن ظهور آن حضرت، که بر حسب روايات، اصل مسلم ظهور آن حضرت است، منافات ندارد، زيرا غرض ما از اين شرايط و مقدمات، امورى است که بر حسب اراده و حکمت بارى تعالى، قبل از ظهور، بايد تحقق يافته باشد بطورى که آن ظهور ناگهانى، موجب آن تحول عظيم و تغيير مسير حرکت جهان گردد.
35- منتخب الاثر، ف 1، ب 8، ص 101، ح 4.
36- ج 2، ص 323.
37- منتخب الاثر، ف 4، ب 3، ص 400، ح 13.
38- و هنگامى که قرآن را قرائت مى نمائى ما در ميان تو و کسانى که ايمان به آخرت نمى آورند، پرده پوشيده و پنهانى قرار مى دهيم. سوره بنى اسرائيل آيه 45.
39- مجمع البيان، روح المعانى، و الدر المنثور.
40- سيره ابن هشام، ج 1، ص 378 و 379، و روايات ديگرى از«ابن مردويه»، «بيهقي»، «ابى يعلي»، «ابى نعيم»، «ابى شيبه»، و«دار قطني»، در الدر المنثور در تفسير آيه شريفه نقل شده است.
41- سيره ابن هشام، ج 2، ص 95 و 96. طبقات ابن سعد، ج 1، ص 228. کامل ابن اثير، ج 2، ص 103. و از کتب معاصرين : مع الانبياء فى القرآن، ص 367.
42- التبيان، الدر المنثور، نور الثقلين. مجمع البيان و تفاسير ديگر.
43- کتاب «عقيده الشيعه»، ص 348 و 349.
44- چنانکه تغيير خط و الفبا که در ترکيه عملى شد و اکنون هم استعمار آن را در نقاط ديگر زمزمه مى کند، به همين منظور بود که جامعه «ترک»از اسلام و قرآن مجيد و کتابها و معارف اسلام بيگانه گردد و خيال استعمار و غرب و مسيحيت از جانب او راحت باشد و«سلطان محمد فاتح»ديگر پيدا نشود.
45- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 187.
46- منتخب الاثر، ف 2، ب 1.
47- نهج البلاغه، صبحى الصالح، خطبه 187.
48- سوره زمر آيه 17 و 18.

 

نظرات

ارسال نظر

* فیلدهای ستاره دار حتما بایستی مقدار داشته باشند.